من خسته ام ... شومام اگه دوس داشتین پستای قدیمی رو بخونید

نویسنده : پری کاتب - ساعت ۱٢:٢۵ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
 
 

درست یادم نمیاد چند ساله بودم! ٨ یا نه ساله . شرکت ایران کاوه در زمینهای برهوت جاده قدیم کرج پشت مهرآباد بعد از شرکت لبنیات پاک یه زمین ۴٠٠ و خورده متری داده بود به پیرمردی که پدر مادرم بود. اون موقع ها زباله های صنعتی از زواید کارخونه لاک ناخن گرفته تا ورق های چند لایهء کره پاستوریزه و ... که همهء این زواید را در بیابانی سرازیر میکردن که تهرانسر شرقی و حومه نامیده میشد . به اندازهء حالا هم آلودگی بیداد نمی کرد. اصلا بنزینی نبود که چرتکهء اکتانش!!! شیفت به سمت بالا یا پایین داشته باشه. القصه مرد پیری که پدر مامان نازیه ما بود . کار و زندگیشو تعطیل کرده بود و آمده بود پا به پای عمله بنا ی افغانی آشیانه ای برای فرداهای پسر جوانش بنا کند. حالا بماند که بعد مرگش این خونه هم به همراه بقیه میراثش در عرض ۴٨ ساعت توسط آخرین پسرش هاپولی شد ... تابستان بود و ما هم با همان لنگای دراز و چهرهء تخس چهار تا سم مان را توی یه گالش کردیم که : یالا باباجون منو هم باید ! با خودت ببری... انقدر گفتیم تا وبال و آویزون اون پیرمرد دیابتی شدیم و به همرا یک فقره کلنگ ! یک عدد بیل دسته بلند ! یک دوچرخهء کورسی سبز مسابقه ای که هم قد یه شتر بالغ بود راهی بیابان تهرانسر شدیم.

حالا حساب کن منی که توی محله نسبتا اعیون نشین ننجون اینا کسی یونجه هم واسم آب نمی داد . میون اونهمه بچهء مهاجر و حاشیه نشین که عمده پسر بودند چه آتیشی نمی سوزوندم . حالا می فهمم که همون نقشای کوچک در دوران کودکی پیش درآمد نقش های بزرگسالی هستند. من واسه خودم یه پا لیدر_ منیجر_ناظر فنی مخصوصا مواقع شکستن شیشه منازل_ خون آشام در مواقع درگیری های فیزیکی با دوستام و بخصوص دادبه داداش چلمنگم _آنالیزور در جهت نفی گل های خورده به تیمی که اتفاقا خودم گلرش بودم!! آمپول زن و ...

یه آقای دوست پسری داشتیم بنام الف که از صبح خروسخون تا ظل گرما یه گوشه ای چمپاتمبه زده و زل زل دیونه بازی های منو می پایید . یه روز با دوستام طبق معمول قرار گل کوچیک داشتیم اون روز برخلاف روزهای عادی دوچرخهء کورسی دایی کوچیکه رو آورده بودم سر تمرین . آآآی خدا تو شاهدی که لنگای دراز من با سختی به رکاب را می رسد کردن! خلاصه هر چه سبک سنگین کردم دیدم : خوب درسته ! ما دوچرخه رو میزاریم . خودمونم میریم چند ساعتی الواتی! اما جون تو این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری های نبود . از شانس کبود و زغال ما یه رینگی.. تایری ...فرمونی...کج میشد و ما هم که بچه بی صاحاب... و دیوارمون به اندازه ارتفاع بند اول انگشت شست بود و بر این اساس ... کتکه رو شیرین خورده بودیم .

آقا : خدایی بود این دایی کوچیکهء ما توی کتک زدن. دستشم سنگین بود ! انگار هر 120 روز بجای گلبول قرمز ، بتون آرمه توی مغز استخوناش ساخته میشد ! خلاصه دردسرتون ندم میون اونهمه تردید و چه کنم ! یهو گردن من عین زرافه چرخید و رفت و رفت تا به نگاه الف گره خورد ...

لب و لوچه ای لرزان کردمو گفتم : میای یه لحظه( البته تابحال اینو نگفته بودم که بدجوری سین و شین و ت حرفام لنگ میزد! )

الف : با منی پری؟

من : آله میشه منو تو پسر خاله بشیم؟ نه ! یعنی تو بشی پسر خالهء من؟

الف : خوب . خوب چه جوری؟

من : تو بشین اینجا پسرخاله مواظب دوچرخم باش تا من برگردم.

الف : زود برگردیا ! اینجا خیلی گرمه

من : بااآشه

اون روز پسر خالهء بینوا از صبح تا عصر کشیک دوچرخهء من بود و منم از اون روز به بعد چه کیف هایی که نکردم!!! از اون تابستان تا حالا من و پسر خاله همدیگرو ندیدیم ...

حالا اینو بشنو :

آآی آقای جوان رعنایی که دیروز نزدیکای ظهر توی فرودگاه ... گرمکن سورمه ای و سرخ پوشیده بودی ! با کفشای آل_ استار سفید که ستارهء سورمه ای روش منقش بود !! که عطر بولگاری  زده بودی با کولهء قرمز مجید ... که با هم تیمی هات عازم اردو بودی !! آره دیگه خره بخدا من پری بودم !

تو منو نشناختی و با اخم شیرین و پاکی که باقیماندهء همان دورهء حاشیه نشینی ات بود بال و پری تکاندی و از پله های هواپیما بالا رفتی !!!

تو همون پسرخالهء پری بودی .

/ 52 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جودی

خیلی به دلم نشست. آخه از این بلاها سر منم اومده.....

مثل همیشه

اگه همه ی دنیا هم نشناسنت یکی هست که به اندازه ی همه ی دنیا دلش می خواد کشفت کنه و لذت کشف پری رو به همه ی دنیا هم نمی ده ...[لبخند]

مثل همیشه

اگه همه ی دنیا هم نشناسنت یکی هست که به اندازه ی همه ی دنیا دلش می خواد کشفت کنه و لذت کشف پری رو به همه ی دنیا هم نمی ده ...[لبخند]

مرجان

پری من چرا خسته ای؟

kh

دست از سر مهدی بر میداری یا نه خانم پری؟

kh

اگه ازت خواهش کنم چی؟

kh

البته که باید بر داری!

چراغ

سلام بزرگوار هنوز اونقده مايه تو وجودمون هست كه اگه كاري كرديم گردن بگيريم يا حداقلش ردي نشوني بزاريم تا واسه پيدا كردنمون خلق الله علاف نشن. نه خانم پري از آخرين دفعه اي كه گفتم ديگه نظر نميدم هيچ نظري با هيچ اسمي ندادم. نه ترسي دارم نه ابايي از اينكه شما و يا هر كس ديگه اي منو چه در محيط حقيقي چه در فضاي مجازي بشناسه پس دليلي نداره با نام يك زن (با حفظ كرامت همه ي زنان) كامنت بگذارم.

مثل همیشه

پری جانم میدونم اعصابت رو بهم ریخته جدیش نگیر ، یکی از همون دوستایی که فکر می کنن خیلی صمیمی هستن ... نترس هیچ تهدیدی نیس . تو هم هر وقت بخوای هرجا بخوای هستم