تیغ بدست زنگی ى مست

من چم شده؟ نزدیک تولدم که شده گریه میکنم بابایی  . مال اینه که برای مهمونی شب تولدم مثل همیشه و هر ساله انگیزه تهیهء لباس  ندارم. یا شاید مال اینه که خارج از ایران هیچ کدام از دوستانم حول حالنا گوش نمیدن و تلویزیون کشورشان  توپ در نمیکنه یا مال اینه که خامنه ای و احمدی نژاد بازم  میخوان پیغام نوروزی بدن و ریدمان مضاعف...
شایدم مال اینه که هر چی میگردم پیدات نمی کنم که بتونم باهات تو یک مهمونی بیاد مهمونی چند سال قبل با کله گنده ها تکیلا بخورم با خیال راحت یا مال اینه که روزهای نزدیک عید که می رم بیرون تعجب می کنم که چرا همه تو خیابونن و هیچ جا تعطیل نیست و هیچ کس ماتیک قرمز نزده با کفش پاشنه بلند  شاید هم مال اینکه سالی یک روز- روزتولدم و فقط روزهای  تولدم- از خونه که می خوام بیام بیرون باید روسری بپوشم... شاید مال این بود که تا نوجونیم شبا می شاشیدم توی پتوی عاریه ایم و شب تولدم همه جا بوی شاش میداد . شاید هم مال اینه  که دلم می خواست  کفش پاشنه بلند بپوشم و میترسیدم بخورم زمین باهاش و زیادی بیریخت و دراز شم.
شاید مال پی ام اس لعنتیمه که با یه تلنگر اشکم در مشکمه! شاید مال این بود که ماتیک قرمز نزده بودم برای سالگرد تولدم و هیچ کس نیگام نکرده بود و نپرسیده بود واتز دیس؟ یو آر سو کیوت!که  من واسش اخم لوسی بیام .و اون یک کم بیشتر نیگام بکنه  و بگه برهنه شو بیبی....

 

 نزدیک تولدم شده  ... و من اندوه گینم

 شاید برای این که هر کی رو که می شناختم تو اَیران یا رفته یا تو فکر رفتنه .شاید واسه اینه که مثل سال های قبل انگیزه ی تهیه ی لباس و خوشگذرانی رو  ندارم.
 شاید هم برای ژن یاغی بازیه که من دارم.

نه بابایی

نه ...

این سندرم with drawalترک خیال توهه !

بگو چطور خیالت رو ترک کنم؟

خیال تو قوی تر از افیونه

بابایی بیست و نهم اسفند دوباره تولدمه و دوباره هیچ کس نیست

تازگی ها موهام خیلی قشنگ شده... بلند شده. تازگی ها با شامپوی خوشبویی موهامو میشورم که حتم دارم تو اگه بخوای بیای وگیسویم را بو کنی لذت میبری بابایی.
اما بابایی اینجا هنوز باد لابلای گیسوانم نمی رقصه
هنوز هم گاهی الکی بغضم می گیره
ولی هنوز جلوی کسی نمی تونم گریه کنم
گریه هام بیصدا و زیر پتو یا زیر دوش اتفاق می افته
از مرد بگویم برایت بابایی :

دوره . لقد میپرونم !  نزدیکه . لقد میپرونم.

توی این چند مدت بلاهایی سرش آوردم  که خودم خجالت می کشم به اونها فکر کنم .وقتی به حرکاتم فکر می کنم،  با  دوتا دستام گوشامو گرفته و داد میزنم: کمک!!!  این دیونس!!!  یه آدم متناقض و بایپولار و ..

یا شاید بخاطر اینه که غصه میخورم  وقتی میبینم مردا ، مثه ما زنا، ماهی یکبار تا دمِ مرگ درد نمیکشن و جوی خون ازتن ِشون سرازیر نمیشه یا هوا زیادی تختخوابیه  و من تنهام و یا هورمونام افت کردن و من از سطح پلاسمایی شون بیخبرم . یا بخاطر عود مجدد بیماری لگد روحی ِ منه ، و یا بخاطر اون ژن یاغی گر یِ معروف ِ منه

یا رفقا خیلی عَن تر از قبل شدن

یا بخاطر نبودن آدمای زندگی ِ منه اونم درست موقعی که باید باشن و من دیده بشم!

یا بخاطر اینه که من سال به سال آدم ندارتری میشم

با یه سری قابلیت‌هایِ  زاینده و زایل کننده ی اعتماد . یک ندارِ اساسی !! به شدت دوست‌داشتنی و کم‌یاب و دوقطبی یا بخاطر بی رویا شدنمه ، یه آدم بی رویا از یه آدم مرده هم مرده تره یا بخاطر کم خونی و سندرم قبل از قاعدگیه، و یا بخاطر دلمه شدن خون در رگهای آبی و متورم و دردناک پستان های منه! یا بخاطر انزجار از اون همخونیه که  علیرغم ظاهر زیبا، دل خیلی زشتی داشت و من مطمئنم بخاطر داشتن ژن ایکس لعنتی از اون حاجی دیوث مادر فاکره که توی محتوی کروموزومیش جا خوش کرده، راستش هیچ وقت دوستش نداشتم و فقط دلم واسش می سوخت ، چون در مقایسه با من ِ بیچاره و یتیم درسته که خیلی چیزا داشت، اما اساسی ترین چیز که شرافت ِ یه ذات پاک و ساده بود رو نداشت، نداشت ! 

الان به مرحله ای رسیدم که فکر میکنم سناریوی زندگیِ منو بجای خدا و دست سرنوشت، آقامون اصغر فرهادی داره کارگردانی می کنه ! بس که تعلیق داره آقا !

دیشب هم که میون اونهمه بیقراریاون یکی آقامون ، سعدی  ،تیر خلاص رو بهمون زد که : ای زن ! مرا به خیرِ تو ، امید نیست، شر مَرِسان...

بحث ادعا نیس من واقعن خوشحالم که زنم فقط از یه بابت: اونم بخاطر اینکه باقی عمرم مجبور نیستم کنار یه زن دیگه زندگی کنم و یا بخاطر نیاز ماتحت پاره کن جنسی آویزون این و اون بشم.
زنانگی فقط از این جهت واسه من جالبه : که  بقول فروید یه تابوی انتقالیه. وگرنه زنانه گی هیچ آش دهن سوزی نیست. هر چند ... من حتی اگه زن هم نبودم ، یه مرد heart personality میشدم. مثل شخصیت الانم. یه آدم ِ دلی، یه آدمی که عکس العملاش قابل پیش بینی نیست! از این آدمایِ لحظه به لحظه ای، که هر ثانیه شون با یه ثانیه ی دیگه از زمین تا آسمون توفیر داره. از این مردا که قانون خاصی ندارن.

هی هی ... حالا که زد و زن شدیم، حال و هوا و حس و حالمون به  n تعداد مساله ربط داره. و اینقدر حواسمون پریشونه که دوستامونم یقین پیدا کردن delay  داریم اساسی! مثلن یه حکایت عشقی یا چیزی که به منفعتمون بستگی داشته باشه ، کسی بخواد ترتیبمونو بده ، رو اینقدر دیر متوجه میشیم که یا طرف رفته پی کارش و یا اومده ترتیبمونو داده ورفته و ما نفهمیدیم، و بعدش زمانی فهمیدیم که دیگه به فاک عظمی رفتیم و نای فکر کردن و ردیابی موضوع توی زانوها مون نیست... اما مسالهء نوشتن و خوندن فرق داره آقا! توی مسائل نوشتنی و خوندنی تا دلت بخواد آدم ِ مچ گرفتنیم . حالا بگذریم که  یکی دو بار هم بخاطر نوشتن چند پاراگراف بو دار ، ردمون رو گرفتن و بلاهایی سرمون آوردن که تفریح و فرهنگ و پولیتیک با مفهموم گسترده ئ خودشان از دماغمان در
آمده و به ماتحتمان فرو رفتند. بس که این روزا همه چیز تعریف ایدئولوژیکی پیدا کرده آقایان! بس که متفاوت بودن و متفاوت ماندن ابزار آزار مردمانِ عادی شده، بس که زنانه ننوشتن معیار قضاوت ِ من شده ، بس که دختر بودن بار کثافت سنگینی شده بر شانه، بس که شاد بودن و خندیدن گناه تعریف شده ، تلقی می گردد، بس که برامون خط قرمز تعریف کردن! بس که خط قرمز کشیدن !که مثلن نوشتن کلمه ی پستان آدمارو حالی به حالی می کند، آقاجان میشه بگین چطور بنویسم که برچسب اروتیک نویسی نخورد؟  بس که نمی خواهیم بپذیریم  شهوت فقط در حومه ی  شهر نیست و مال دیگران نیست ، بس که قبیح است برای یک زن ، که بنویسد : شهوت خوشگل است، کاریزماتیک است، مهربان است با تو چشمانش، جذبه دارد، دست و پای آدم را شل می کند حتی اگر مسیح و ترسا باشی،دستانش آرامش به ارمغان می آورد، و خفه کردنش کمپلکس های شوم رفتاری و فجایع عمیق بدنبال دارد.

خواستم برای خواننده های وفادارم بنویسم که تولدم بیست و نه اسفنده و پیشاپیش به خودم تبریک بگم که کودک چیز خل و مشنگ درونم دستم بگرفت و تیغ بدست زنگی ى مست داد و بدینجا کشاند! گفتم که کیشی به فیشی کرده و از من هدایت شده صادق بسازد!

تولدم مبارک بچه ها

پنج شنبه نوشت :

آخ که چقدر امروز حالم خوبه . عاشق اینم که بصورت ناشناس وارد یک تیم عملیاتی بشم و کارهای غیر مربوط به حرفه ی دوست نداشتنی ام را انجام بدم. دیروز بصورت کاملن اتفاقی با یک تیم فیلمبرداری و مستند ساز صنعتی همراه شدم و تا نیمه های شب که کار بسته شد پا به پای آنها کار کردم ... از کارهایی ابتدایی مثل ردیف کردن اکسسوار و حمل وسایل صحنه و کیس و کیف های فلزی حاوی لوازم مورد نیاز کار گرفته تا تنظیم کرن . کرن شبیه الواتور جرثقیل هستش که هدایت دوربین فیلمبرداری را بوسیله ی دو دسته فرمان دوچرخه مانند در دست فیلمبردار قرار می گیره و من دیشب ساعت ها بوسیله آن از صحنه هایی که مدیر گروه مد نظرش بود فیلمبرداری کردم و در نهایت ، کارِ ، تمیز کردنِ صحنه و جمع آوری اشیا و لوازم نیز به عهده ی کل افراد تیم بود! بعدش افراد گروه که اول  هیچ کدام منو نمی شناختن  ، تعجب می کردن که چطور دستوراتشون رو بدون کوچکترین مقاومتی اجرا می کردم ... شروع به فرمان دادن کردند ... آخ که چقدر من بصورت بای دیفالت آدم کار گروهی ام ... خیلی حالم خوب میشه وقتی کسی منو نشناسه و مثل یک آدم معمولی باهام رفتار کنه . خلاصه که بچه ها خیلی حالم خوبه ... آخر کار که رسید بچه های تیم   اونقدر از من خوششون اومده بود که هرکدام بخاطر اینکه منو با ماشین برسونن با دیگری جدل می کردند ... منم که لذت می برم از اینکه بخاطر جاذبه هایم بین رفقام دعوا راه بیفته و بعدش ترز بازی در بیارموو همه رو آشتی بدم .

هار هار عقده ی کبود توجه داریم این هوا...

کاش همه ی ما اونقدر استقلال افتصادی داشتیم که شبیه خواستنی هامان زندگی می کردیم. . .

 

 

/ 78 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لاله

سلام پری عزیزم اول تولدت مبارک هرچند با تاخیر ... پس تو قاصد هر ساله بهاری ( 29 اسفند ) [لبخند][ماچ][گل] بعدشم عیدت و بهارت و سال نوت مبارک باشه برات بهترینهایی که باهاشون به آرامش و شادی میرسی رو آرزو می کنم [قلب][گل]

خوابگرد

[گل]

الهام

از وبلاگت خوشم اومد

دور پر هیاهو

پری چند وقته دارم پستاتو می خونم، خیلی خوبه بنویس می نویسم این بلاگ نویسی دنیای باحالی داره:)

دور پر هیاهو

پری چند وقته دارم پستاتو می خونم، خیلی خوبه بنویس می نویسم این بلاگ نویسی دنیای باحالی داره:)

دور پر هیاهو

پری چند وقته دارم پستاتو می خونم، خیلی خوبه بنویس می نویسم این بلاگ نویسی دنیای باحالی داره:)

مهربانو

گر چه تاریخش قدیمیست اما من تازه یافتم و خواندم ! لحظاتی حس مشترکی بود که من میان هزار تا لفافه میپیچانم و تو چه راحت مینویسی دختر .... :)

نمیدونم

دمت گرم

پریناز

سلام پست هایت را میشود خواند؟ خصوصی شده اخه میشه ایمیل بدی بهم پسوردشو اگه میشه خوند؟ zsilon.c@gmail.com

somi

salam...................29 esfand.................hamzadmi.manam motvaledeh in ruzam...har sal tu shulughiha gom misheh.......estesnaei hasti digeh eyne man.........[چشمک][ماچ]