هرازگاهی ، آره یادم میاری که نیستی

 
تلفن زنگ میزنه : همیشه دو حالت داره ، یا خونه هستم و جواب نمیدم،یا هرکی برداشت می گم : بگو که نیستم . این روزا حتی آرواره هام ، هم نمی جنبه. این بار نمیدونم چی شد که یکباره جواب دادم. بفرمایید. اون طرف گوشی صدای مرد بود : الو پری جان من به خاطر تو یه قاره راه اومدم، اومدم ببرمت با خودم ، میریم اون دور دورا، میریم جایی که دست هیچ کس بهمون نرسه ، تو میشی همه چیز من...

من: می لرزم ، می ترسم ، خوش خوشانم میشود ، زیر پستان چپم دل دل میزند، پیش ترها مرد  را برای اولین بار در فضای درمانگاه دیده بودم ، اون روزا بخاطر بی پولی وخیلی احتیاجات دیگه ، سه جای مختلف کار می کردم صبح تا عصر درمانگاه تامین اجتماعی، عصر تا شب درمانگاه ارتش، شب تا صبح بیمارستان لعنتی ماتحت پاره کن فلان... کشیک های کمربر و طاقت فرسا، زیبا بودم ، خیلی زیاد، و مطابق معمول گریزان ازهر اجتماعی که در آن نشانه ای از وجود زن بود .اون موقع ها شجاع بودم ، بعدترک روزگار مجموعه بلاهایی سرم آورد که می ترسم بلند بلند فکرهامو به زبون بیارم، مثلن بگم از کثافت های این حکومت بنا به شونصد پونصد هزار دلیل انزجار دارم... با همه ی این تفاسیر ، با پوزش از همه ی رفقای مونث مجازی باید بگم که، راستش از زنا خوشم  نمیاد ، خیلی زیاد .می دونم وقتی که بقول خودشون عاشق می شن چه مرداب گه و کثافتی میشن ! همنشینی با مردا رو به چند دلیل ترجیح می دم، درراستای همدردی باهاشون در متحمل شدن زجر معشوق بودگی زنا ، آخ وقتی توی جمع شون میشینی همش از فوتبال و فلسفه و سیاست حرف می زنی و پک زدن عمیق و سیگار کشیدنشونو می بینی،حض  می کنی که مثلن اینا از شوهر سوسن جون که دکتره و خانوم بازم هست و ابروی شمسی کوره که تاتو کرده و چشاش ازبس که ریزن و انگار خدا با مته سوراخشون کرده و.... خزعبلاتی این چنینی حرف نمی زنن. مردا رک ان ،منطقی ان،حسود نیستن ، شاید بخاطر طبیعت چغر و هورمونای جنسی شونه ، میدونم عقیده ی من درباره مردا ، تز فاشیستیه کثیفیه ، اما یکی از دلایلش شاید این باشه که با ورود زن به جمع مردونه ای که توش هستم تاکنون، راه برای حسد و بخل و قاپ زنیه مردایی که یه ارتباط خالی و عاری از هر گونه حس وابستگی یا تملک باهاشون دارم باز کرده و گند و کثافت به حس کامیونیتی من میزنه واین تجربه ی مکرر و تلخ منه... به هر حال تا به این سن شتر !!! که رسید ه ام خلافش بهم ثابت نشده. اون روزا لذت عجیبی میبردم از اینکه جماعتی از مردا بدنبال کشف و شهود من باشن و خودم بخوبی میدونستم ریشه ی این کمپلکس و عقده از کجاست. بعد ازیک مرحله دلدادگی به آنها ، آگاهانه از میدان دیدشان محو می شدم و  در نهایت حذف یکباره ام از زندگی آنها بود ،  این حذف شدن ها لذت مازوخیستی وحشتناکی داشت !!! بعد ها مرد بهم گفت که شبا توی پاویون هر کدوم از همکاراش منو به یه اسم مستعار صدا می کردن و یکی از اسمایی که خیلی به دلش نشسته بود : بتی بود . اون اوایل ازش بدم میامد. خیلی زیاد. یه پسر خودخواه وقد بلند با مردمک دورنگه یا بقول خودمون مولتی کروم، و اتوکشیده ای که مثل حمار باری از کتاب به دوش می کشید و مواقعی که مریض نداشت سرش تو کتاباش بود .توی جمع روشنفکریه ما بدجوری زننده ی ذوق بود.بعد از یه مدت نمی دونم چی شد که عاشقم شد. یه روز بارونی که هر دوتامون منتظر سرویس بودیم توی حیاط درمانگاه یه دیوان شاملو بهم هدیه داد و گفت لای کتاب یه نشونه ای گذاشته که تمام درخواستش از من در اون نهفته شده... شب عجیبیی بود. دستام می لرزید کتابو که باز کردم:

چراغی در دستم ...

تا با تو ابدیتی بسازم...

باورم نمی شد و سخت می ترسیدم. شنیده بودم فامیل بزرگی داره...می دونستم خواهرش  یکی از بهترین دانشمندای اون روزهاست .هنوزم وقتی از جلوی مطبش   رد میشم ناخودآگاه می لرزم!!! میدونستم توی جمع فامیلی اونا،  بدجوری شلنگ تخته خواهم انداخت. اما نمی دونم چی شد که یهو اینطور شد. رفتیم...

بقول سهراب : رفتیم تا زن، تا ماورای علف!!! و این وسط من سخت مچاله شده بودم.مردا به دیده ی تحسین و زنها با بخل به من می نگریستند یه روز با گوشای خودم شنیدم که یکی از همکارای زن پشت سرم می گفت : آخه این دختره ی عوضی چی داشت که فلانی عاشقش شده؟ حتما سکس خیلی خوبی داره!!! خانواده مرد سخت مخالف بودند به دلایل خاص خودشون ، اما پسرک واله ی من شده بود. خواهر مرد  سخت از من متنفر بود و برای اثبات حقانیتش رفته بود حتی از همدوره های دبیرستان من نیز درباره ی اخلاق  و منشم تفحص کرده بود و البت به هیچ نتیجه ی منفی نرسیده بود.  و در آخر به داداشش گفته بود که به خاطر اعتراضی که نسبت به چالش های طبقاتی و... در ما دو نفر احساس می کنه، در هیچکدام از جلسات خواستگاری و ... شرکت نخواهد کرد. من بی تفاوتی بیمارگونه ای نسبت به همه چیز پیدا کرده بودم . انگار شدن یا نشدن این وصال فرقی به حال روزگارم نمی کرد... تیرگی رنگ غالب دنیای من بود ، چه با او، چه هر کس دیگر... و حالا دیشب بعد از چند سال جدایی که نه! جداسازی مان، زنگ زده که دوباره آمده تا مرا برای همیشه با خود ببرد... راستش شاید آدم وقتی سنش بالا میره بیشتر به ناجی نیاز داره واسه همین بود که من در خلسه ای روحانی شناور بودم . داشتم باهاش حرف میزدم، می خواستم خیلی واسش حرف بزنم ... کی بود که میگفت : نمیشه چند سالو توی چند دقیقه تعریف کرد ؟

من واسش تعریف کردم چقدر تنهام ، چقدر بیکسم، چقدر آواره ام ، و او گفت آمده مرا با خودش ببرد. ازش پرسیدم راستی الان کجایی بیام دنبالت من دیگه وضعم خوبه ، حتی ماشین هم دارم! باور می کنی؟ و اون آدرس داد و من نوشتم...

پری در خیال:

آهای قلب : مردونگی کن ، یاری کن... آروم تر بزن... نمیخوام کم بیارم

هی چشم: خیسی چرا؟ قرمزی چرا؟ محبوب طاقت اشک ندارد !

هوی دست: نلرز ، نترس ، محکم باش

دستی به رویم کشیدم به موهایم... من اصولن آدم گهی هستم و به سیاق زنان عادت به آلاگارسون ندارم. با خود تکرار کردم: آدرس هتلو بهم داد فقط باس حرکت کنم بسمت هتل... خواستم بلند شم . با دستپاچه گی دنبال سوییچ می گشتم که به یکباره دستم به کتابهای قطور کنار کاناپه خورد و به همراه کتابها شلپی روی زمین پخش شدم... گوشی تلفن حتی آن اطراف هم نبود... من خواب بودم... خواب دیده بودم...

هر چه دوروبرم را پاییدم اثری از وجود حتی صدای تو ندیدم، تو گم شده بودی مرد سی و سه ساله... تو نبودی !!! و من از صبح امروز شنبه تا بدین لحظه آدم نبودم. آره هراز گاهی یادتو ، به من یاد آوری می کنه که نیستی...

تو این روزگار خوابها هم نازا و حرامزاده شده اند. آلت شان خیال را آبستن رویا نمی کند.

پ.ن:

این عکس رو دوس دارم

/ 35 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دايناسور

سلام قشنگ بود نميشه از يه فونت ديگه استفاده كني فادر چشم آدم در مياد

حسین یوسفی

میفهمیم خانومه پری

اریا

سلام. نوشته ای رو که میخونم نویسندشو تجیسم میکنم. و من در نوشته هات اونجوری که فهمیدمت دیدمت. ادم های زیبا صورت و زیبا رفتاری هستن که به چشم دیگران و به باور خود در مقایسه با دیگران همه چی تمامتر هستن و عاشق این هستن که خواسته بشن و خسته نمی شن از اینکه هزار بار با کلام و نگاه و... تحسین برانگیز بودنشون اثبات بشه. (وای از این تحسین شدن لامصب. ) این ادم ها ی همه چی تمامتر معتاد این میشن که در هر نگاه و کلام و ... خودشونو ببینند.(نمی تونن عاشق باشن چرا که به معشوق بودن معتادن تا وقتی که شروع میکنن بی صدای بی صدا در خودشون شکستن و بعد سرزنش کنایه امیز و غیر مستقیم همه چیز) من میگم شاید و شاید اونی که اون قدیما عاشقت بوده و لایقتر هم بوده و با سرعتی که داشتی نتونستی اون موقع خوب ببینیش در غبار روح شما ماندگار شده و حالا بزرگیش قابل درکه... این حسه که در شما چیزهای زیبائی رو خالقه...منظورم این بود. من اگه نادرست گفتم چون با تدبیر ننوشتم ...فقط حس بود و امید که چیزی رو خدشه دار نکرده باشم.

لاله

میدونی پری ... خیلی دردم گرفت ازین پایان ... گاهی بعضی از خوابا هرقدر هم که شیرین باشند فقط توی عالم خواب قشنگن ... توی بیداری با خودشون درد رو همراه میارن ... اما بازم میدونی پری .... این روزا بدجوری دارم با خودم فکر می کنم که چقدر خوش به حال آدمایی که به هر حال هنوز یه چیزی هست که احساساتشون رو قلقلک بده و هنوز چیزی هست که براشون تفاوتی داشته باشه ... گاهی هم با خودم فکر می کنم باید بی خیال شد تا بشه زندگی کرد .... امان از این قصه های عاشقانه ... امان از این طلب عشقی که راحتمون نمیذاره ... دوستت دارم خانوم پری [ماچ][گل]

خوابگرد

توی فیس بوکت هم نوشتم.این متن خداست! هم خداست و هم خداست. نمی دونم چرا بعضیا نابینا شده اند.

خوابگرد

توی فیس بوکت هم نوشتم.این متن خداست! هم خداست و هم خداست. نمی دونم چرا بعضیا نابینا شده اند.

مستانه

ازینج نرو نوشته هاتو دوس دارم

shima

کامنت من کوش ؟[ناراحت]

باده کهن

سلام این پرده ؛ یک روی دیگر زندگانیست پشت هر زندگی یک تجربه ایست

الهام

عااالی