از نوشته های قدیمیِ خانومه پری

 
دارم میرم بابایی
دارم از سرزمین حرف های قشنگ بدرد  نخور و حرفای زشت بدرد بخور میرم.
روحم از این همه سکوتی که باید تعبیرشون می  کردم و نگرانشون می شدم و معنیشون می کردم زخم شده . یه چسب زخم میدی بپیچم  دورش؟
از اون دردا که همچین خراش انداختن که با هیچ پمادی ترمیم نمیشه.از سرزمینی  میرم که نگاه هاش آدمو زخمی می کنن ، از زخم نگاه هایی می گم که مثلن یه مریض میاد  می شینه جلوت تا درمانش کنی ، اما زیر چشمی نگاهش به پر و پاچه و روناته و با زّبون  و لهجه  ش سرشو تو گوش همراش میگیره و آروم به همراش میگه : چه ... ی ! من از دیاری میرم که دختر برای شب دیر اومدنش به خونه از  باباش اگه روشنفکر باشه، سکوت چند روزه و اندکی زخم زبان تحویل می گیره و روز  بعدش به دوستاش پز می ده که چه بابای با کلاسی داره.
اگه تاریک فکر باشه  چند تا فحش و چک و لگد  و توهین و  تحقیر... و روز بعد که با همکلاساش درد و دل می کنه ، آه می کشه که، ای بابا  کی بشه یکی بیاد منو بگیره راحت شم.من از کشوری میرم که موقع بوجود آمدن پدیده ی Rape و حامله شدن دخترای خردسالش ،آدمای جامعه  بجای چاره جوییه درمان انحراف و مدیتیشن  ودر گام بعد اندیشیدن به  آینده ی نوزاد ، اونو به چاله ی قبر هدایت می کنن ...آفرین به اینهمه مردانگی ، یه  چیز جالب واست بگم بابایی : دوران کارورزی یه دختر ده ساله رو آورده بودن بیمارستان  میدونی با چه تشخیصی؟ به روح عمو خسرو که هنوز یادم مونده چهره ی اون دختر  میکروسفال، آره بابایی اون دختر کلفت خانه زاد یکی از ...  بود که توسط  حضرتش ... حامله شده بود. بله البته یک باکره ی حامله . هیچ کس جرات نزدیک شدن به  اون اتاق رو نداشت چون به شدت ازش مراقبت می شد . اصل ماجرا هم ما اواخر دوران  بستری آن دختر بیچاره فهمیدیم .بالاخره بعد از چند روز، اون دختر بخاطر حفظ بکارتش  سزارین شد!!! و یه بچه ی خیلی خیلی زشت از داخل شکمش بیرون کشیدند.... و سریعا بچه  را تحویل بهزیستی دادند. و از فردای آن روز هر چه مسولین بیمارستان با آدرس و تلفن  مندرج در پرونده تماس میگرفتند جواب سر بالا تحویل می گرفتند که : همه ی آدرس ها  اشتباهی بود. دخترک چند مدتی ویلان و سرگردان در بیمارستان ماند و جالب بود که پدر  و مادر روستایی و بیچاره ای که روز اول با پای خودشان به همراه او آمده بودند ،  بخاطر حفظ آبرو والبته جانشان ، تهدید شده بودند که نسبت خود را با آن دختر نگون  بخت تکذیب کنند و برای همیشه از تهران به روستای خودشان برگردند ، کسی چه میداند؟  شاید پدرش خوشحال هم بوده که رسالت کشتن آن هرزه ! به عهده ی او نیفتاده... واحد  عملی من تمام شد و از آنجا رفتم .اما هنوز که هنوزه ،  خیلی روزا به سرنوشت آن نوزاد فکر میکنم. شاید آن بچه الان در یکی از پرورشگاههای کثیف و پرت در حال زندگی باشد و حتی به  مخیله اش هم راه ندهد این خیال را، که او فرزند یکی از... است و حاصل یک  مغازله ی نصفه نیمه ی مردی  ترسناک و ریشو ، با یک کودک روستایی کلفت خانه  زاد باشد .
من از سرزمین زنایی که شوهراشون ، برادراشون، باباهشون، دایی هاشون،  عموهاشون بابابزرگاشون نون بیار بودن وهستن و  همین که نون بود، خوب بود و چه فرقی داره  نون از کجا بیاد. نون بود و سکوت. زن رو به چون و چراش چه کار؟ اصلن بقول زن جنوبی  فیلم آتش در خرمن سینایی مردا همه چیز میدونن ، چون مردن! ما هیچی نمی  دونیم!
سرزمینی که من می خوام ازش برم  مردها تو اتاق در بسته سکوت رو می شکنن با هم و بیرون که میان تصمیم گرفته  شده برای زندگی یا مرگ ناموسشون .
قتل های ناموسی رو می گم. ازدواج های ناف برای  هم بریده شده رو می گم. از خودم نمی گم. نه نه.
اما مگه من این کوله بار لعنتی رو  به دوش نمی کشم خودم؟
از سرزمینی که زناش باید خوندن سکوت رو یاد می گرفتن تا  بفهمن که پشتش مشت خواهد بود یا لگد یا کوبیده شدن در یا تهدید به بی آبرویی .
من از سرزمینی می رم که پراز حرفای بی مفهوم و بی ربطه . حرفای گنده بی  مفهوم!غیبت های صد تا یه غاز بی معنا ، اداهای کافه نشینی بی معنا ، شوخی های بی  معنا، قربون صدقه هم رفتن های بی معنا، پشت سر هم حرف زدن های بی معنا، شصت  جور غذا درست کردن واسه  مهمونایی که ازشون حالت بهم میخوره ...
این همه هیاهوی  بی معنا و بی مفهوم
 
 

سیزده  سالم بود هنوز یادمه : خونه ی مامان بزرگه بودم  . حالم خیلی بد بود... شب ادراری امانم را بریده بود،  روزها می رفتم تو زیر زمین نمور و  پراز سوسک  و موش... و خودمو حبس میکردم . اونجا  کتابهای زیادی بود... کتابها مال دایی بزرگه بود ( از همه ی نویسندگان روز دنیا  مارکسیستی ، کانتی ، هگلی، نویسنده های وطنی .... ) همون داییه، که قبل و بعد از  سال پنجاه و هفت تاوان عقیده اش را با زندان و دگنک بهش پرداختند و هنوز هم بعد از  سالها در حال دادن (تاوان حماقت!) هست .من توی اون صندوقچه ها دنبال رویای گم شدم  می گشتم . . دنبالِ امنیت ، حس می کردم همه ی اون نویسنده ها مواظبم هستن، اونجا بود که با  سه  قطره خون هدایت  آشنا شدم . داستان لاله را بارها می خواندم البته هر بار از منظری نو... غرق شده بودم در  خداداد ... حس سمپاتی وحشتناکی باهاش داشتم . در خیالم با لاله دعوا میکردم با  خداداد بیقراری... جوری شده بودم که گذشت زمانو نمی فهمیدم . غذا نمی خوردم  و  فقط به یک نقطه خیره می شدم ،بعد از یکماه منو بردن دکتر. بهترین دکتر روانکاو  تهران که می گفتن جلسه های روانکاویش معجزه می کنه و مردم تا ساعت دوازده شب تو  نوبت بودن واسه نیم ساعت مشاوره ،و چند هزار تومن بهش می دادن واسه همون نیم  ساعت.البته الان این مبلغ  یک دوم پول آژانس هستش . اون موقع خیلی پول بود . رفتم  داخل اتاق .از زیر عینک یه نگاه سرسری انداخت و  گفت چرا اومدی ؟ گفتم حالم خوش نیس ، احساس  ترس و نا امنی میکنم ! زدم زیر گریه... نگاهی بهم انداخت .گفت با این قد و  هیکلت  گریه می کنی؟ افسرده ای جانم  . گفتم واسه این نیومدم واسه این اومدم که همش می ترسم یکی دیگه هم مثل بابا ولمون  کنه و بره یا بمیره... مامان بزرگم یا داییام!!! می خواستم حرف بزنم. می خواستم خیلی  حرف بزنم. ازش وقت یک ساعته گرفته بودم. گفت اینجا کی دکتره؟ من بهت می گم افسرده  ای. یک چیز دیگه رو هم میدونی؟ آنارشیست هم هستی. داشت یک چیزایی می نوشت رو کاغذ. کاغذ رو داد دستم گفت این ها رو از داروخانه روبرو بگیر بخور . یک ماه دیگه وقت بگیر  بیا. این قدر هم آنارشیست نباش .  خفه خون مطلق گرفته بودم . نزدیک بود دوباره شاشم سرازیر شه ، بی  اختیار.... با خود فکر میکردم :
کی از احساساتش حرف می زنه آخه تو مطب دکتر  روانکاو ، لابد اشتباه آوردن منو؟ آدم قرص می خوره خوب می شه. حس کدومه ؟ حرف  کدومه...
می دونی بابایی :
می خوام برم جایی  که یاد بگیرم... لایه های عمیق تری  دارم
که یاد بگیرم حرف بزنم از اون خراش ها از اون لجن های رسوب کرده ی لعنتی از  اون کودکی نکردنِ  رنگ وارنگ ... از ترسهام ، از حس هام ، از زخم هام ، از ترس و کابوسِ تجاوز ، از عدم امنیتم ،  از مردایی که منو بخاطر تنم نمی خوان ، مردایی که امروز باهام حرف میزنن فردا به تخت  دعوتم می کنند رو دوست ندارم!می خوام  با حسرت نکاه نکنم به آدم هایی که با هم از درونی ترین حس هاشون حرف می زنن  و نمی ترسن و حرف زدن با معنی رو بلدن و گوش کردن همدلانه رو بلدن ، میخوام با حسرت  نگاه نکنم به فرهنگی که مردش محکوم  به سکوت نیست به جرم مرد بودن و زنش محکوم به خیلی چیزای دیگه به جرم زن  بودن.
من دوست دارم برم پیش روانکاو مردی که سیبیل داره و شصت  سالشه، اونوخت  میاد واسه سمپاتی کردن با بیمار درمانده و  مدد جوش از بچگی هاش تعریف می کنه و می گه پدرش بهش تجاوز می کرده  .
همچین راحت و  خوشگل جزییات تجاوز کردن پدرش رو واسه کلاینتش تعریف میکنه ، که نفسِ  آدم می بره از  این همه خود بودن یه آدم . خواهش میکنه و میگه ، خانم: لطفن با لباستون بازی نکنید  وقتی می خواین به من شرح حال بیماری تونو بدین،  چون بابام هر بار که می خواست به من تجاوز  کنه از نیم ساعت قبلش این کارو می کرد و این کار هنوز حال من رو بد می  کنه....
می بینی بابایی ؟ می گه... حرف می زنه. آدم دیگه جرات نمی کنه تو اتاقش  با دکمه ی بلوز یا شلوارش بازی کنه حتی برای کم کردن استرسش... آدم مجبوره به چشماش  زل بزنه و بیشتر خودشو تخلیه ی روانی کنه...
بچه ها همه ی اینا رو گفتم که گفته باشم یکی از همین روزا از اینجا  میرم.. چیست یاران طریقت ، بعد از این تکلیف ما ؟
/ 46 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبگرد

نمودی رضاکیانی بدبختو

سینا سینوی

منظور اینکه قصد خوبی دارید! و راه بس سخت! فقط: نفهمیدم! با پدر چرا می گویی سخن!

شبگرد

[گل]

زهرا

عزيزم نميدونستم اهوازي 18-21 اهواز بودم عقد كنون تهتغاري كه حالا شده آقاي دكتر خانمش هم اهوازي هم كلاسيش

خوانندع

فونتت خیلی بده خانم

خوانندع

در زندگـﮯ بـرآﮮ هر آدمـﮯ ! از یـڪ روز، از یـڪ جــآ، از یـڪ نفـر، بـہ بعـد…! دیگـر هـیچ چیـز مثـل قبـل نیستــ! نـہ روزهآ، نـہ رنگ هآ،نـہ خیـآبـآטּ هآ همـہ چیـز مـﮯ شـود: دلتنگـﮯ…

رضاکیانی

ایرانی جماعت دوست دارن توی کامنتها فقط تعریف و تمجید بخونند. عیب نداره آبجی. با این اخلاقت و با این تلورانسی که داری حتما خارج از کشور خیلی بهت خوش می گذره. چند لایه ای دیگه تقصیر خودت که نیست! آفرینش خداست. انتظار نداشتم به مادرم فحش بدی. نه اینکه امیدوار باشم به اخلاقیاتت که خدا رو شکر از این نظر جفت خودمی. فقط از این نظر که تاحالا فکر می کردم یه جورایی فمنیستی و دوست نداری که وقتی کسی از دست کسی ناراحت بشه از خوار مادر طرف مایه بذاره. البته عجیبم نیست ها. بالاخره کسانی که لایه زیاد دارند این کارها ازشون بعید نیست.....به هر حال عیبی یوخ دور. هر چه از دوست رسد نیکوست. عزت زیاد

هزارپا

از روانشناسا بدم میاد [نگران] چون اکثرشون بیسوادن چیزایی میگن که ببخشید بقال سر کوچه هم میتونه به آدم بگه !! البته شاید من پیش بیسواداشون رفتم شایدم من زیادی خلم!![ناراحت] +به سلامت پری جون هر جا میری موفق باشی والا راحت داری میشی از این مملکت + خدا کنه منم برم فقط برم حالا هر قبرستونی شد فقط برم اینجا نباشم

[گل]

luCifer

امروز دختر 10ساله ای مادر شد... امروز دختری در ماشینی با شیشه ای دودی با پسری همخواب شد... امروز دختری در التماس چشمانش در 4دیواری زن شد... امروز مادری در مقابل چشمان 3ساله ی پسرش با مردی همخواب شد.. امروز عشق دحتره ای باکره را با اسکناس سنجیدند... امروز دلم برای خودم گرفت... نمیدانم این دنیا کثیف است! یا چشمان من فاحشه...!؟