یک ای دادِ واقعی

بقول حسینِ نوروزی :

                             ای داد ...

پ.ن

خواستم بیام اینجا از زنی بگم که داخل من لونه کرده و حالا حالاها خیال رفتن نداره. یه زن سنگی و جدی داخل من اومده که هیچ چیز شادش نمی کنه . نه دست های توانای مرد و نه شانه هایش، چمه آخه یه دیونه ی متناقض و خود درگیر ؟ مرد با وجود خستگی و گرفتاری و با آن صدای خش دار و مملو از جذبه ، برای من آوازهای دوست داشتنیه سرزمین مادری ام را می خواند... مرد در زیر باران مرا در آغوش می فشارد . اما این زن سنگی حتی لبخند هم نمی زند .  خیلی اتفاق های قشنگی برای من رخ داده این روزها ، خودمانیم غریبه در این میانه نیست من هی میگم یه جاییم خله شما هی تکذیب میکنین ... بعدش آدم عاقل میاد دستی دستی زندگیه قشنگشو با بی خیالی طی کنه ؟ این آقای مرد زندگانی ما هم که اهل متنفر شدن و این حرفا نیستش ...  این روزا  مارو میبره خونه ی رفیقای دانشمندش و  پز میده ...ماهم که اصلن و ابدن گرندیوزیتی نداریم.

آخخخ که چه جغرافیایی داره دستاش. بعدشم این نوشته ادامه داره .

لولیتا

/ 104 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی

اپ کن دیگه ای بابا

امین داوری

تو داری "نفع" میبری از حالت؟ یا برای من نسخه پیچیدی خانوم دکتر؟

جودی

خوبه که خوشحالی.بوس

البرز

[متفکر]

...

با اجازه ی خانوم پری سلام کریتیکال مایندز جان ما همان سه نقطه ایم که برایمان در وبلاگ دوست دیگری ادرست رو گذاشته بودی اون هم که فیلتر شده ادرس جدیدی برای ما بگذار که دلتنگ هستیم

زئوس

مقداری توجه به تابلوهای هشدار دهنده کافی است که قربانی شوی، قربانی جبر تبعیت، تاخیر در پیمایش، تسلیم در اختیار،اطاعت و دیگر تمام. تابلوی ایست بازرسی در شهر بی قانون، شهر ماکتی انسان نماها، دیزنی لند، مدینه فاضله اینجا همان جا است، همان جایی که تو باید باشی..! آپ شد کورسو های تفکر

sepehr

چقدر ناشناسند آدمها نمی شناسمشان با اینکه همه شبیه منند سخت است زندگی با آدمها زیانشان را نمی فهمم گاهی به من می خندند و دوستم ندارند گاهی سیلی به صورتم می زنند و دلشان برایم می تپد من از منظورهایشان خسته ام خسته ام

sepehr

چقدر ناشناسند آدمها نمی شناسمشان با اینکه همه شبیه منند سخت است زندگی با آدمها زیانشان را نمی فهمم گاهی به من می خندند و دوستم ندارند گاهی سیلی به صورتم می زنند و دلشان برایم می تپد من از منظورهایشان خسته ام خسته ام

هزارپا

کاش منم یه جایی داشتم که خل بود[نیشخند] من از اول خل بودم[ناراحت]

بی تا

ّپری ها همینطورن . حالا کاتب هم باشند که شدیدتر. باید بروند توی قصه ها پری های کاتب