کافه نوستال های دردناک

دستنوشته های پریِ کاتب

 
زمانی برای مادر قحبه گی ِ خاطره ها
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

آدم میترسد توی این  بوران  برود زیر درختای پوشیده از برف و با لگد به تنه شان بزند،

آدم میترسد توی این زمهریر کمی شبیه ِ خودِ خودش باشد.

آدم میترسد توی این یخبندان، ساعت 2 شب برود بستنی رضا

از بس که وحشی و حرامزاده اند، خاطره ها

members is bitch

 

 برای ... نوشت:

حذف شد


 
 
یک لگد دیگر به خوشبختی ِ احتمالی
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

سلام آقا

یادم بیار

 بابت تمام مجالی

که آن روزها
 برایم فراهم کردی

تا دیوانه‌گی کنم..

لگد تازه ای به خوشبختی احتمالی ام بیندازم

یه شب از شبای دی ماه بود، تمام شب را باران باریده بود و از آن آخر هفته‌ها بود که دنیا رفته بود پی کارش و من ، خودم بودم و  همه ی آن تو  هایی که در من چنگ می انداختند، که منم ، با تمام خودم-بودن‌ای که می‌توانستم باشم آن شب. تو هم بودی البته! و ما پنجره‌ی اتاق تورا را باز گذاشته بودیم تمام شب، شراب و موسیقی و کتاب سیسل تو و سرِ من روی بازوی تو ، و دست های بزرگ  تو  هم بودند و گیسوان قهو ه ای ِ من نیز و  نی نی مردمک های تو ... طول کشیده بود تمام شب، و من یک جایی رفته بودم حوالی ابرها، یه چیز تو مایه های پرواز
روز قبل گفته بودم یک هم‌چین جمعه ای پره تافل دارم.از آن وقتایی بود که باید داغاداغ تا مغزت پر از لغت است  امتحان میدادی و شب ها از ترس مردود شدن، خواب اینترویو می‌بینی واگر امتحان نمی دادی واژه ها سرد می‌شدند و و از دهان می‌افتا دند، ناجور
هفته‌ی قبل گفته بودم یک هم‌چینن روزی یک هم‌چین جمعه- صبح‌ای امتحان دارم و تو آن شب با وجود آنکه حجم وسیع درس نخوانده داشتی ، با من معانی و اینترویو کار کرده بودی،  باران از صبح شروع کرده بود ، نم‌نم باریدن و من نم‌نم مست شده بودم و از آن آخر هفته‌های تهِ دنیا بود همه‌چیز، فکر کرده بودم هیچ آدم عاقلی تمامِ این صبح پرباران را و شب شراب را و اتاق بی‌پنجره را و آن دست ها را ، ول نمی‌کند کله‌ی صبح برود امتحان بدهد، فوقش می‌ماند برای سال بعد. و لابدتر این را یک گوشه‌ی مغزم خیلی مطمئن و با صدای بلند گفته بودم، آن‌قدر که فکر نکرده بودم در موردش صحبت کنم دیگر. پرونده‌اش را بسته بودم رفته بود پی کارش. آنوس دیلاته بر بُعد لاجیک زندگانی ام ، چیره گی ماتحت پاره کنی یافته بود!! بعد یادم مانده که یک وقتی بین شب و سپیده دم، یک وقتی که دیگه صبح شده بود، از پشت سرم صورت تیغ تیغوت را آوردی نزدیک گردنم، گردنم را قلقلک داده بودی و بعد بوسیده بودی‌م که صبحانه‌ت آماده‌ست جانور!!، الاناست که مدرسه‌ت دیر بشه‌ها. من؟ من برای چند ثانیه مبهوت مانده بودم که: این دیگه چه گاویه بابا!! که وات د هل آن اِرث ... 

چطور ممکن است این آدم آنقدر گاو خلق شده باشد که مزاحم خواب شیرین من آنهم  در این صبح پراز نوای باران شود، لختی درنگ و بیداری باعث شده بود تامغزم پراسس کرده  و یادم بیاید

 یک هم‌چین روزی یه همچین صبحی امتحان و ...

بعد می‌دانی چه شد؟ درست توی همان ثانیه‌ها که چرخیده بودم توی بغلت و گفته بودم اصلن دلم ممی‌خواد برم که و تو گرفته بودی‌م توی بغلت، با آن صدای جادویی‌ت نوازشم کرده بودی که:  جانورجان! اگه نری تا سال دیگه نمی‌تونی امتحان بدی،لغات از یادت میرن و فرصت‌تو از دست می‌دی، پاشو تنبلی نکن جانور ، دوباره ظهر برمی‌گردی همین‌جا روی تخت سر جات، توی همان ثانیه‌ها با خودم فکر کرده بودم  چقدر این آدم، مردِ من نیست. چه زنِ منطقیِ معقول‌ و موجهی می‌سازد از من، همانی که تا قبل از این نبودم. چه قدر حواسش به من و آینده‌ی من و حواشی من و فردا و پس‌فردایی که مستی ازسرم پرید و خواب از سرم پرید و مثل سگ پشیمانی به جانم اوفتاد و این حرفا...

می‌دانی؟ من آدم دوست داشته شدن هم نیستم، حس بدی پیدا می کنم وقتی دارم وابستگی به یه مردو تجربه می کنم، یه حس گس و زشت! اون روز  صبح‌ای بلند شدم، با خودم فکر کردم که اوکی، باید بیدارشم و دوتا کار انجام بدهم، ، اول امتحان بدهم و بعدش از زندگانی تو بروم ، کلن من آدم لگد پراندن به خوشبختی هایم هستم... و بعدش آدم مچاله گی در خاطرات ِ گه ِ گذشته!!
و آن روز صبح اول برای امتحان رفتم و مردود شدم و بعد برای ترک کردنِ تو .. میدانی؟ بعد از تو من همان زن منطقیِ معقول‌ای که نبودم،  ماندم. تو مجال تمام بی‌فکری‌ها و دیوانه‌گی‌ها و حماقت‌ها و ندانم‌کاری‌ها و بعدش مثل سگ پشیمان شدن‌ها را از من گرفتی. تو همیشه به تمام خل و چل بازی‌های من خندیدی و قربان صدقه‌ی دیوانه‌گی‌هام رفتی و هی افسارم را یک جاهایی کشیدی عقب، و بقیه ی خر ها ی سر به راه و درس خون رو نشانم دادی، نشانم دادی که ببین چه سربه‌راهند. چه بی حاشیه و بی توهم اند، چه بی دغدغه سواری میدن و سواری می گیرن!!  بعدش هی مرا از توی بیابون لم یزرع کشوندی توی جنگل، هی مرا از توی بیابون کشوندی توی جنگل و هی مرا از توی بیابون کشو ندی توی جنگل. منم هی لگد پروندم و یاغی تر شدم، هی یاغی تر شدمو لگد پروندم، آخرشم رمیدم از تو...
ولی امشب و هر وقت دیگه،  موقعی که میخوام رزومه ام رو واسه جایی بفرستم  یاد ِ آن زنِ منطقیِ معقولِ آینده‌نگری می افتم   که روزی اورا در آغوش مردانه ی تو جا گذاشتم ، آن روزبارنی و خیس ، و آمدم بیرون. و رمیدم ، بی هیچ دلیل و بهانه ای...راهم را کشیدم آمدم بیرون، از داخل جنگل  با تو بودن به بیابانِ تنهاییِ خودم رمیدم . حالا نشسته‌ام از دور تماشایت می‌کنم که چه دردمندانه در آغوش گرفته‌ای زنِ جامانده‌ی آن سال‌ها را، از همان روز بارانی تا حالا...

دوستای من : فکر می کنین این مقدار مالیخولیا برای نویسنده‌ها و هنرمندا مناسبه

یه کتاب ، یه کتاب معرفی کنین که منو دیونه ترم کنه !!

 

 


 
 
او
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
 
وقتی شب به آسمان نگاه می کنی، چون من در یکی از ستاره ها ساکنم، وچون در یکی از آن... ستاره ها خواهم خندید؛ آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستاره ها دارند می خندند... تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند
 
آنتوان دوسنت اگزوپری
 
آخ بابایی
 
 
          تقدیم به یه عزیز ِ خوابگرد

 
 
برای رفیقی که به اندازهء یک قاره از من دور و در من آویزان است
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

زمستان چند سال قبل بود که با هم رفته بودیم میم مثل مادر ملاقلی پور رو نگاه کنیم .  ملاقلی پور رو زیاد قبول نداشتیم اون روزا و معتقد بودیم اگه رویدادی بنام جنگ نبود این فرد شاید به عنوان مثال اگر یک سوزنبان قطار میشد لااقل در آن کار موفق تر  از کارگردانی  و هنر بود . یادت هست؟در طول فیلم اینقدر گریه کردیم که پسرکِ جوانِ ردیف پشت سر کلی بد و بیراه و ناسزا بارمان کرد ، آخه اون بیچاره نیامده بود سینما فیلم ببینه آمده بود با دوستِ کوچولوش ، کارای کاریزماتیکِ عملی !!! انجام بده. فیلم تمام شد احساس میکردم مربعی شده ام که چهار گوشه ام از درد و تلخیه عصیان های اون زنِ ویکتیم لبریزه... گفتم رفیق کامم تلخ شده بیا بریم روبروی سینما استقلال یه چیزی حتی اگه گه هم باشه ولی شیرین ِ شو بخوریم.تعجب کرده بودی چون من از شیرینی متنفر بودم و قبل تَرَک هرگز تمایلی به خوردن شیرینی جات نداشتم . اما اینقدر ملاقلی پور فیلمشو تلخ درست کرده بود که کام هر دوتامون از تلخی می سوخت. یادته ؟ همیشه توی زمستون، وقتی دلمون نرگسی می خواست ، میعادگاهمون همون گوشه ی جنوبیِ خیابون بود، همون جا که دوتا دختر کولی، فقط توی ِ همین فصل زنده می شدند و دسته های نرگسی رو با التماس به عابرا تعارف می کردن، رفتیم همون گوشه ی خیابون، میعادگاه ِ زمستانی... قبل از اینکه اون دوتا دخترگل فروش همیشگیِ زمستانی  رو ببینیم ، داشتیم دربارهء انتخاب گورستان پرلاشز از طرف هدایت حرف میزدیم . تو میگفتی : امکان نداره هدایت خودش انتخاب کرده باشه که توی پرلاشز دفنش کنن و من جواب دادم صد در صد انتخاب گورستان  برای اقامت  پس از مرگ از جانب خود صادق خان بوده مطمینم میدونسته پنجاه و چندسال بعد از مرگش این خاک ارزش دفن کردن مردان رو حتا نخواهد داشت... پیاده رفتیم تا یک کوچه بالاتر دو تا دختر آفتاب سوخته  در حالی که یک دستهء بزرگ نرگس و مریمی دستشون بود به عابرین التماس می کردن که ازشون گل بخرن. اما حتی زوج های عاشق هم به اونها گوشه چشمی نمی انداختند. گفتم رفیق اینا خیلی گناه دارن . روزای قبل تر دیده بودم که یه مرد قلچماق میامد و پول فروش گل ها رو ازشون میگرفت و در عوض جای خوابی بهشون میداد. میترسم امشب توی این سرما  ، همون مردکِ گردن کلفت وقتی متوجه شه که هیچ کدوم از گل هاشون فروش نرفته کتک شون بزنه و امشب توی این زمهریر بی سرپناه بمونن. وقتی فهمیدی که اون دوتا دختر کولی چه داستانی دارن. خیلی خونسرد و آرام کیفت رو دادی به دست من. بند کفش های تیمبرتو به دقت در آوردی داشتی لخت می شدی مردم هاج و اج نیگات میکردن ... بسکه خوشگل و طناز بودی لامصب!!! کنترل چی سینما کلاهش دستش بود و دهنش باز مونده بود از این دیوانگی. شروع کردی به چرخیدن و با نوک پا رقص دوره ای کردن مثل همون وقتایی شده بودی که رقص صوفیان حول محور  فرضی و کنده شدن از زمین و عروج به آسمان ها  رو واسمون توضیح میدادی ... مردمک چشمات گشاد شده بود انگار یه کوکایین اعلا ولی از نوع آسمانی استنشاق کرده بودی... .دور اون دوتا گل فروش بدبخت می چرخیدی و عشوه گرایانه گل رو به رهگذرا پیشنهاد میکردی جمعیتی دور ما حلقه زده بود.نمیشد فکر کرد تو دیوانه ای... داشتی دلبری میکردی اینقدر طنازی ات قوی بود که من هم جو گیر شدم دست کردم و یک اسکناس هزارتومنی با یه مشت پول خرد ته جیبم رو  به یکی از اون دخترا دادم و دوتا شاخه  نرگس ازش گرفتم.همهء اون دسته گل در عرض یک ربع فروخته شد. تو هم خیلی خیلی خونسرد  پالتوی سورمه ای تو پوشیدی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.  توی اون جمعیت دنبال من می گشتی . اولش خجالت کشیدم مردم بفهمن ما دوتا با هم هستیم. گفتی پری شیرینی از این بهتر میخواستی؟ حالا کامت شیرین شد؟ هاج و واج نیگات میکردم و بدنبالت راه افتادم . غرولند کنان گفتم: کثافت بببین چطور شاشیدی به حیثیتمون

گفتی چرا اینو میگی؟ مگه نگفته بودی اینا امشب کتک میخورن و بی جای خواب می مونن؟ درسته تو راست میگی ...حیثیت ما، شاش مال شد اما در عوض اینا امشب میخندن و جای گرم میخوابن. حالا تو هم  بخند تا من دوباره بهت بگم ژان دارک !!

همهء اینا رو گفتم که بهتون بگم یه رفیق دارم به همین طنازی ، به همین دیوانگی ، به همین دلبری که اونم امروز برای همیشه از این جا رفت.

این متنو زمستون ِ پارسال نوشته بودم اما خوابِ دیشبم باعث شد یادی از رفیقِ رفته ام بکنم، شما بگین : میرسه اون روزی که همه ی بچه های رفته ، دوباره دور هم جمع بشیم؟ اگر از حالِ من بخواهید امروز ناهار ، سالاد ماکارونی دارم با یه بغض گنده ی نفس گیر و گه !!


 
 
به من رجوع کن
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

اندر رثای فروغ:

به من رجوع کن

من ناتمام مانده ام از تو

ما یه دوستی داشتیم که معیار سنجشش درباره ی خوبی و بدی یک موضوع یا یک شیی، یک مرد، یک زن، یک قرار، یک عاشقیت ... ظهیرالدوله بود. مثلن می خواست آقای استادشو تعریف کنه . می گفت خیلی آدم چیپیه ، حتی یکبارهم ظهیرالدوله نرفته، می خواست خستگی در کنه ، می گفت آخ که چقدر ظهیرالدوله می چسبه ، می خواست رفاقتشو کات کنه، می گفت ولش کن مرتیکه ی ماتحت خُنَکو ، حتی یه بار منو ظهیرالدوله نبرد!!! اسمش سپید بود، الان سه سالی می شه ازش خبر ندارم، شاید ارواح ظهیرالدوله اونو توی خودشون حل کردن، دیگه توی این بلاد نیست، شاید از غصه ی باران ، دخترش ، دختری که هیچ وقت نتونست بغلش کنه دق کرد و مرد، نمی دونم، قربون خدا برم که توی تاپ لیست رفقام یه آدم عاقل و موجه و logic ، خلق نکرد، شاید یه روز قصه ی باران و سپید رو نوشتم، نه ... همین الان توی چند خط واستون تعریفش کنم بهتره،

 یلدای امسال، پنج ساله شد، باران رو میگم، باران دختر سپید و حسام، چند روزیه که فکر می کنم اگه پافشاری ها و لجبازی های سپید در کار نبود اون شب تابستانی ، توی اون تختخواب یک نفره ی خونه ی دوطبقه ی خیابون پنجاه و سه ... اگه اصرار و لجبازی سپید نبود، اگه سپید اون شب ِ تابستون بعد از مغازله ی نصفه نیمه ، با تن و بدن و دست لرزان ، بلیسترقرصای اچ دی رو توی چاه خلا خالی نمی کرد و سراسیمه بیرون از توالت نمی پرید و به دروغ تظاهر به خوردنشون نمی کرد،اگه باقیمانده ی مایع کثیف  سیمِن لزج رو از دهانه ی واژنش شسته بود... شاید حالا حالاها عاشقیت شون ادامه پیدا میکرد، شاید یه جنین شکل نمی گرفت و به زندگی این دختر ،گه نمی زد،شاید هیچ وقت کروموزوم ایگریگ پسر حاجی ت (ببخشید من عادت دارم لفظ حاجی رو که میگم حتمن با پسوند دیوث یا دیوس ، خطاب کنم، نمی دونم کدومش غلیظ تره؟ یعنی tensتره ،..) با کروموزوم ایکس یک دختر قدبلند ِ زیبای شهرستانیِ دانشجو و تنگ دست ولی بغایت پاکدامن ، قاطی نمی شد، شاید یک حامله ی باکره دیگر خلق نمی شد، شاید باران بوجود نمی آمد و شاید...شاید اگه یه روزی باران دختر سپید بفهمه که محصول یه همچین همخوابگی هستش اولش خندش بگیره و بعدش مثل الان ِ من ویران شه.ماجرا از شبی شروع میشه که یک میس کال ناشناس روی گوشی زیمنس سپید می افته،گویا منشیِ دفتر حسام شماره ی دوست منو اشتباهی گرفته بود، سپید هم به گمان اینکه شاید شماره ی ناشناس از دفتر دارالترجمه ای که بطور پاره وقت در آن مشغول بوده ، باهاش کار داره، مجددا با اون شماره تماس میگیره، ایندفعه حسام جواب میده، نمی دونم چی بینشون رد و بدل میشه و تهش به قرار دیدار و عاشقیت دوست ما منتهی می شه، چند روز بعد این دوست ما وقتی هویت واقعی ِ حسام رو می فهمه تمام هم و غمش به چنگ آوردنِ این پسر میلیونر و عوض کردن سرنوشت خودش و خانوادش میشه، حسام هم که عقده ی مدرک و سواد داشته چون، ته ته تحصیل کرده های فامیل اعیونیشون به زور یه دیپلم آبدوغ خیاری داشتن، یه جورایی بدش نمی آمد چند صباحی دمخور این دخترک باشه، سپید رفیق مادختراستریلی بود بود که گرفتار شد، اگه قهار و کار آزموده بود مثل خیلیا به طرق دیگه متوسل میشد، هر کی ندونه من یکی میدونم اون سرش توی کتابای درسی و دغدغه ی اصلیش آیندش بود. همیشه می گفت : پری جان ، زندگی ِ من ازجایی شروع میشه که دانشگام تموم میشه،میخوام کار کنم و با پولش سرنوشت خواهر برادرامو عوض کنم، می خوام زن بزرگی بشم، نمی دونم چی شد که   بعد از مدتی ، کارش به رختخواب و  ... کشیده شد ، و توی اون خونه ی خیابون پنجاه و سه باران از دستشون در میره، اولش پسره دبه در می آره که این بچه مال من نیست و این حرفا، اما بعد از دوماه که رفیق ما به سرش میزنه و میره سراغ حاج آقا و اصل ماجرا رو به اون میگه، بگذریم که مامان پسره همون روز کارش به I.C.U کشیده می شه و خانوادش از ترس اینکه این دختر واسه ثروتشون کیسه دوخته و نژاد خالصشون ، قاطی ِ عوام بشه، چه قیامتی برپا میکنن، آخ که چه بلوایی بپا شده بود، این خاندان بزرگ که بعد از یه عمر تکیه داری و هییت داری و خورده خورده آبرو حیثیت جمع کردن  توی بازار ، خودشونو رسوای خاص و عام میبینن  به لطایف الحیل متوسل میشن تا این بچه ی S.O.B یا تخم حرام رو سَقَط کنن اما رفیق ما رضایت نمی ده، اونام نه اجازه ی عقد به پسرشون می دن و نه امن و آرام واسه سپید ، هیچی دیگه، بعد از نه ماه بچه رو از بیمارستان تحویل می گیرن و یه پول کلون هم کف دست این دختر و خانوادش  میزارن و با کلی تهدید جانی و امنیتی واسه خودش و خانوادش بهش میگن یا لالمونی می گیری و یا باس بری زندان... دوست ما تا مدتها بعد از زایمانش جنون ادواری داشت یه جور جنون نفاس، هی دیگه شبا به سرش میزد و تا چشم بهم میزدیم پابرهنه و سرلخت از توی خیابون باس جمع و جورش می کردیم، تلخ بود، روزگارش تلخ بود، کسی که عمری برای همه الگو و مشاور و راهنما بود خودش تا اون ته ِ مرداب فرو رفته بود و خود کرده را تدبیری نبود...دوسال گذشت ،ماهم باهاش چروک خوردیم... بعدها فهمیدیم  اسم کودک رو باران میگذارن، باران رو بعد از دو سال میفرستن فرانسه پیش عمش، سپید هم بعد از مدتی بطور قاچاقی از ایران میره، نمی دونم شاید رفته اونجا پیش دخترش؟ شاید نتونسته بدون حال و هوای دخترش زندگی کنه و تموم شده ... شایدم جایی دیگه... اما بشنوید از حسام: دو سال پیش در یک مراسم بسیار مجلل در فیلان هتل دست دختر خالش رو می گیره و با افتخار وارد دنیای تاهل میشه. تا هم نژاد خالص و نابش حفظ بشه و هم یک دختر باکره رو  به زنی بگیره و حالشو ببره... انگار نه انگار اتفاقی افتاده...

خیلی روزا به باران فکر می کنم... خیلی روزا دلم دیونه بازی های سپید رو می خواد... نمی دونم چطور می تونه دوری از ظهیرالدوله رو تحمل کنه... یعنی دلش واسه سنگ قبر فروغ ، ایرج میرزا، ملک الشعرای بهار، روح الله خالقی، قمر ... تنگ نمی شه؟؟؟

من که رسمن کم میارم وقتی مدتی  اونجا رو نبینم...

هی دیگه... هشتم دی ماه که میشه ، آدم دلش فروغ می خواد، دلش سپید می خواد، دلش باران می خواد، زنیم دیگه دستِ خودمون نیست ... شونه کم میاریم واسه تکیه کردن، واسه دیونه بازی، انگار دوست داریم مسیر جنبش کیف آور جنینی رو ،روی شکممون لمس کنن و قربون صدقمون برن، اخم و لوسیمون میاد، مثه همون اخمایی که فروغ واسه ابراهیم گلستان می آمد ، مثل عبور خون از رگ های آبیِ ِ پستان...مثل همه ی آغوش های امن و بی دغدغه ، مثل افروختن سیگار در فاصله ی رخوتناکِ دو هماغوشی،. مثل خلوت کافه دادا، دراین سرزمین قدکوتاهان که مقیاس سنجش ، براساس مدار صفر درجه انجام میگردد..

هی بچه ها ، هشتم دی ما تنهاش نذاریم.

 


 
 
اینم یه راز دیگه ... دارم کم کم همه ی رازامو میگم تا جا برای راز اصلی باز بشه
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤
 

اون بالا روی دیوار چکار می کنی پری دیونه چند نفری برگشتند و کر کر خندیدند .... بله و باز هم خندیدند.هنوز پاهایم بر روی چینه دیوار ثابت نشده بودند و زانوهام از ترس میلرزیدند.اشک پهنای چهره استخوانی و آفتاب سوخته ام را پوشانده بود. با پشت دست دانه های داغ و درشت شو خشک کردم و در فکر راهی برای پایین اومدن بودم.چرا سختی بالا رفتنو حس نکرده بودم؟ نمی دونم شاید پر رقصان اون قاصدک که با باد می رقصید رفتن تو را بیاد من آورده بود...وقتی دیدمش لحظه ای هر چه ((تو)) بود در من بهم آمیخت و بدنبال خیال تو و باد و قاصد لرزان با چنگ و دندان از دیوار 2متر و خورده ای بالا رفتم....در تخیلاتم می خواستم آن خیال مودب و  حامی.... رو دوباره بدست بیارم...اما اونا ....دور و بری هام....... هیچ کس از اونها نفهمید چرا چشمهای اون دخترک 9ساله که اون بالا روی چینه دیوار گمشده ای را در مسیر باد جستجو می کرد  خیس  خیس  بود........ هنوز هم پس از سالها هیچ کس نمی داند چرا گاه و بیگاه چشمایش خیس است؟من هنوز چشمانم در مسیر همان قاصدکی است که رویاهایم را یک روز با آمدنشان....و روز دیگر با رفتن شان با خود به دور دست های خیال و خاطره می برد .سرم را بالا آوردم و در نگاه دوباره ام .......حتا خیال تو را باد از من ستانده بود.

شما که شاعرین بگین تکلیف من با هجوم اینهمه ((تو )) در من ، چیه،چکار باید بکنم؟

پ.ن

حاضرم شرط ببندم آی کیوت بالای 160 هستش مردجوانِ من


 
 
انارخورون کافه دادا یادتون باشه : نگین نگفتی
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

 " دیگه از خوش اومدن ُ بد اومدن بیزار شدم .

دلــم میخواد یکی پیدا بشه که یه جور دیگه بهش نگاه کنم .

بهش احترام بزارم

بزرگ باشه ... بــزرگـــــ ....... "


پری / داریوش مهرجویی

آی دنیا می شنوی منو؟

من از شدت خوشی ، امروز گاو مش حسنم . خوشم چون یه آدمایی به همین بزرگیِ  بالا توی زندگیمه که توی زندگانیِ کمتر کسی پیدا میشن.  آدمایی که برای من مجال دیوانه گی فراهم می کنن! خدایا نکنه از خوشبختی وجود داشتنِ اینا تلف شم؟ خوشبختی یعنی اینکه خدا اینقدر عزیزت کنه که مایه ی آرامش دل دوست باشی. خوش بحالتون که اینقدر خوشبختین بچه ها...

انارخورون کافه دادا یادتون باشه ، با من و پدر  نَگین نگفتی

بجز بچه های فیس بوک دیشب کسی کافه دادا یادش بود؟

تب نوشت:خواهرک زنگ زده میگه : نفهم ! یکم اون کرباس تنهاییتو جر بده زنگ بزن به مامان نازی بگو دلتنگتم و اینا ... بعدش میگه آره مامانم اینجاس سلام میرسونه ... منم در نهایت خونسردی دکمه ی قرمزو فشار میدم . بعد چند دقیقه میاد تو یاهو پیام میده خیلی گاو و عقده ای هستی!

آخه مادرِِمن ، چطوری میتونم تورو ببخشم؟ اصن تو بگو چه جوری دوستت داشته باشم؟


 
 
تازه فهمیدم چی شد که دیونه شدم
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

مردم این شهر از آن روز به دیوانه گی من ایمان آوردند که جلوی هر مردی که قدش بلند بود و یا ذره ای شباهت به تو داشت را میگرفتم و می گفتم:
" هی آقا:  میشه شما بابایی ِمن  باشید؟!" ...لیلیِ بی مجنون، به درد پد بهداشتی لای پا هم نمیخورد !!

 

le amor...

 

بغض چند ساعته نوشت: مامان به من گفت که شوهرجانش چطور تورو هم مثه من آواره کرد برادرکم، عادت می کنی به آواره گی... عادت می کنی مثه من شبا تا صبح از ترس و تنهایی بلرزی و حتی خیالِ بابایی هم تو رو گرم نکنه کاش لااقل پرورشگاهی بودیم، مامان گفت که اون حاجی دیوث چطور تحقیرت کرد ، درست مثل کاری که دو سال قبل با من کرد . هی بچه ! تو با اینکه یه مردی ،با اینکه قدت خیلی بلنده، با اینکه قلبت مثه من کدر و تیره نیست، از نظر تحمل ناکامی ها اما، ضعیف هستی ، شونه هات ظریف و لاغره ، خوب یادمه تو با همون شونه هات چقدر توی اون آب و هوای سگ مصب کار کردی ، هنوز شونه های  چهارده سالگیت یادمه، هنوز یادمه چقدر از دستش کتک میخوردی،اون ادعا داشت که تو باید کتک بخوری تا آدم بشی ولی من میدونستم که چقدر از ما دوتا متنفره .... حتی وفتی مامانو رها کردو از کشور برای چند سال بدنبال خوشی هاش رفته بود یادمه که چطور در حجره ی دایی ق از صب تا شب پادویی میکردی و آخر شب با دست های  پر واسه ی ما میوه می آوردی... خدایا نکنه امشب بمیرم از بغض... نکنه بترکم ... امشب توی این بیمارستان پرتِ جنوبی، من ، پریِ کوچک ِ تنها، تا صبح مقنعه ی لعنتیو کشیدم روی دماغم و قطره های درشت و داغ ِ اشک سطح همه ی میز رو خیس کرده... میدونی من هیچ وقت به سادگیِ تو نبودم . تو مثه پینوکیو بودی... یادمه وقتی اولین بار حقوق گرفتی حتی یک ریال از اون پولو توی خونه نیاوردی. بعد از مدتی فهمیدیم اون پول رو به رفیق صمیمیت بهنام هدیه داده بودی تا برای دوست دخترش طلا بخره و جالب اینجاس که اون پول نزدیک پونصد هزارتومن بود.... میبینی؟ این کار از یه جوون ِ بیست و یکی دو ساله ی یتیم بعیده ... آخه تو هم جوونِ امروز بودی با همون نیازها و آرزوها و کمپلکس ها. سالها گذشت،درسِ من تمام شد برای اینکه ریخت منحوس اون مرتیکه رو نبینم خودمو تبعید کردم . تو غیرتی و ناراحت بودی ... اما بچه جان ! من کینه توز تر از اونی بودم که بایستم و زورگویی ها و خود کامه گی هاشو تحمل کنم ... به مامان گفتیم تو که حالا هم پیری و هم مریض ، این الدنگم که رفته زنِ بیست وچندساله گرفته ... بیا از اینجا کوچ کنیم بریم یه نقطه ای که اثری از این مرد و فک و فامیل بزرگش نباشه ... تو بهش گفتی : پری گناه داره . دختره .ضعیفه. باهاش برو .تنهاش نذار... مامان یک شبانه روز وقت خواست که فکر کنه و تصمیم بگیره . فردای اون روز با کمال دریدگی و وقاحت توی چشمای ما زل زد و گفت نه!!! فردای اون روز من از اون شهر با یک کوله پشتی یک دست لباس رنگ و رو رفته ی نیمدار و دو کارتن کتاب هجرت کردم. تو هم رفتی . مادر ماند و دختر دردانه اش مهکامه ...من شبانه روز کار میکردم ، من باید کار می کردم تا باجِ سیبیل مردی رو تامین کنم که زمانی رویِ مادرمون می خوابید. و به بچه های بیچارش توهین و افترا می بست. جالب اینجاس که مامان همه ی این توهین ها و تحقیرها رو نسبت به ما میدید و باز هم به این تپه ی گُه آویزون میشد... و هرگز واسش اهمیت نداشت که چه اندازه تن و بدن دختر جوانش  توی این شهر غریب  شب تا صبح از شدت تنهایی و ترس و عدم امنیت میلرزد...می بینی برادرکم اینها اعترافاتی بود که تو نمی دانستی. تو همیشه منو دختری قوی و موفق می پندارشتی اما اشتباه نکن ...آدمها فقط از دور برای هم جذابند.. تازه دیشب فهمیدم اون حاجی مادر فاکر تو را نیز از خونه ی پدریمون بیرون کرده ... بهت زنگ زدم تا واسم درد دل کنی بچه !!! اما با اینکه  از شدت بغض و خرد شدگی صدات از ته چاه در می آمد به من دلداری دادی و قربون صدقم  رفتی.میدونستم به مامان سفارش کرده بودی مبادا به پری چهره بگی.. برای همین در پاسخ به سوال من که پرسیدم چه خبر : گفتی . هیچی.. قربون چشات فردا صب باس برگردم سرکار...

برو بچه جان. برو  و دیگه هرگز به اون خونه بازنگرد.

خواستم بگم صاب بلاگ یه برادرکی داره به همین مردی، به همین بزرگی، و به همین تنهایی و بیکسی


 
 
این مهملاتِ مقدسِ محترم
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
 

من از بچگی از محرم خوشم نمی آمد. نه به این دلیل که حاجی کاف بابای شوهرننم مسجد و تکیه و سقا خانه داشت و توی دهه خونه ی ما واویلا میشد و خلوتم خراشیده... نه بخاطر اینکه دوست نداشتم پسرخوشگلای زنجیرزن رو یواشکی دید بزنم و زیر جلکی چشمکاشونو ندیده بگیرم . نه بخاطر ضجه زدنای مامان نازی که مثه مشنگا بعد از شنیدن روایتهای جانسوز از زجری که بر امام فیوریتش آمده بود از ته حلقش بیرون میزد و پرده ی هر آدم ویرجینی رو تا ته جر میداد... هوی پرده صماخ رو گفتم ها! و نه بخاطر درنیامیختن با جماعت عزادار...

محرم نه ساله گی: ساعت دو شب بود ... یهو از خواب پریدم . یه خانومه چادری و جوان توی اطاق وول میخورد اول فکرکردم خواب میبینم اما فردای اون روز تابستانی فهمیدم که کلفته و با سه تا از بچه هاش اومدن خونه ی شوهرننه من واسه کار و تیمار... بعدها نمیدونم چی شد که سرش از روی سجاده و سفره های نذری و مراسمات خونه ی ما افراشته و کارش به بازکردن سگگ سوتین کشیده شد... و از عناصر مرد فامیل مادری فحش های جیم دار و کاف دار تناول  میکرد.

محرم ده ساله گی : تجاوز ...سرما ... تاریکی ... شب ادراری و خیال بابایی که هرگز نیامد

محرم یازده ساله گی : بیماری نارسایی کلیه مادر و بستری شدن چندین ماهه ی وی  و بیوفایی شوهری که سالها بر ما ترجیح داده شده بود. بعله ایشان طبق توصیه خانواده ی بی دانش و سطحی اش حتی یکبار هم جهت عیادت زنی که زمانی همبسترش بود نیامد و میترسید بیماری اش مسری باشد( حالا ربط نارسایی و سندرم نفروتیک را به بیماریهای عفونی شما پیدا کنید چون طب سیسیل هم در توجیه این معضل گه پیچ شده است...

محرم دوازده ساله گی : اوج شب شاشی های من بعلت ترسی که از آن شب کذایی محرم ده ساله گی بند بند جانم را به سخره گرفته بود ... شروع بیماری لگد روحیِ من .. جوری که از صبح تاشب خودمو توی زیر زمین نمور و مملو از سوسک و مارمولک خونه ی مادر بزرگه قایم میکردم و روزهای زیاد را با گرسنگی و تشنگی و خیالبافی سپری میکردم...

محرم دوازده ساله گی :اجازه بدین از این سال تا محرم بیست و یک ساله گی ننویسم بخاطر اینکه محکوم به اروتیک نویسی ام میکنید...

محرم بیست و یک ساله گی: آدم پیچوندن نیستم . من یک آدم دلی ام...راست و حسینی میرم سر داستان: توی جمعی بودم که هر کدوم یه هدف و آرزویی داشتیم . من از همه گه تر  بودم آقایان !! میخواستم نویسنده بشم . هدف داشتم. میخواستم زنِ این عرصه بشم ! چمیدونم گه بشم.  رییس جمهور بشم ! دنیا رو عوض کنم واسه عالم و آدم نسخه ی عوض شدن بپیچم ... یه روز بعضی از شعرا ودستنوشته هامو برداشتم و بردم دفتر یه کسی توی وزارت ارشاد که با هزار بیچاره گی ازش وقت ده دقیقه ای گرفته بودم تا نوشته هامو تحلیل کنه .تا دستمو بگیره و پابه پا با خودش و بقیه نویسنده ها بالا ببره... مثه این بچه تنبلا ازش اجازه گرفتم و کلاسورم رو جلوش گذاشتم . اولش سرش پایین بود بیست دقیقه ای گذشت  از خوندن سطحی نوشته فارغ شده بود .. سرشو بالا آورد حس کردم سیاهی چشمش جرقه خورد... کمی نصیحتم کرد که نوشته هات تاریخ مصرف دارن و جهت چپ دارن و به درد نمی خورن و اینا... بعدش کم کم اومد نشست کنار من اولش حس کردم می خواد چای و بسیکویت روی میزو تعارف کنه اما حس کردم دستاش داره میاد که بره روی مچ دستم ... با خودم گفتم نه بابا این آدم مال این صحبتا نیس... من کمی پارانویید هستم .. داشتم خودمو زیر جلکی محاکمه میکردم که گرمای دستشو حس کردم ... یه چیزی درون من شکسته شده بود حرفاشو نمی فهمیدم ... زر میزد که کمکم میکنه زن بزرگی بشم و صاحب همه چیز بشم و... نمیدونم چی شد و چطور شد... چشم که باز کردم به یه دیوار آجری تکیه داده بودم و پاهای بدون کفشم توی جوی آب روان  . کلاسور مشکیم . نوشته هام و از همه مهم تر آرامشم... هیچکدام نبودند... هر وقت دیدید من در حال دویدنم شک نکنید که کسی چند لحظه قبلش پاشنه ی آشیل احساسمو مجروح کرده و مطمین باشید دنبال یه جوی آب میگردم تا با جفت پاهام برم توش... زمستون و تابستون نداره ... تمیزی و کثیفی هم همینطور...  مات و مبهوت نشسته بودم و صدای سنج و دمام هم میآمد...تا اون روز خیلی سعی کرده بودم ترس و توهم بیمارگونه ام نسبت به بیمارِجنسی بودن همه ی مرد ها رو تعدیل کنم و تعمیم ندم .. اما حرکت دست پشمالو و زشت آن مرد همه ی تلاش من رو خنثی کرد . بیماریه لگد روحیم عود کرده بود ... اون شب شبِ سختی بود ... تا صبح حالت ترس و تهوع داشتم و می لرزیدم ... اون مرد با اون کارش باعث شد من توی سن بیست و یک سالگی ساعت سه شب از شدت ناامنی و ترس توی خودم بشاشم و پاهای لرزانم رو بهم فشار بدم و از همه ی بیمارای جنسی ِ مرد انزجار و بدبینی مفرط در دل بپرورانم ... فردای اون روز دوباره روبروی آینه ایستاد م و با قیچی زنگ زده و فلزی مادربزرگه موهایم را بریدم... بریدم تا این انزجار و تحقیرو فراموش نکنم...

باقی این متنو می نویسم البت اگر بخواهید

و اما بعله انذر احوالات این روزها آقایان :

مهملاتی هستند که مستقیما با مقدسات آدم ها در ارتباطند و ناچارن باید آنها را محترم شمرد.

دعوت نوشت:

آدرس کافه دادا که علاوه بر مکان دنج و گرم و صمیمی دارای امکانات فوق العاده جهت پذیرایی  و شرایط خاص و ویژه برای برگزاری نمایشگاه عکس. نقاشی. اسکرین ویژه جهت نمایش فیلم و پاورپوینت و از همه مهمتر متلعق به من و دوستان بسیار بسیار نزدیکم میباشد را برایتان میگذارم. دوست دارم لحظات شیرینی را در این مکان تجربه کنید رفقا.به امید دیدارتان در این مکان.

خیابان فلسطین.نرسیده به خیابان انقلاب.کوچه نایبی.پلاک3. 66978487=66978486

 کافه دادا


 
 
بابایی من میخوام در گله ی اسب ها بتازم تا در دنیای آدمها !
پری نوشته : پری ٍ کاتب - بیقراری ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
 

میدونی چیه آقا؟

این  پاییز هم  آن قدر جنم  و زرد ی نداشت ، که از من یا هر  سنگدل ِ دیگری ، دو قطره اشک ِ مردانه ی جانانه بگیره...


 
 
← صفحه بعد