پری خله

یک زن

 
اگر بخواهید که بخوانیدم
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
 

اینجا هستم.  شاید برای مدتی کوتاه :

پری کاتب


 
 
من سردم است ...
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
این مهملاتِ مقدسِ محترم
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
نزدیک نشو ، میمالن دَرِت
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
برای همه ی عزیزانی که با سرچِ کلمه ی پستان به این بلاگ رسیدند!
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
 

 

مدتیه نوشته های بلاگ رو منوط به داشتنِ رمزِ یادداشت کرده ام و راستش آرامشِ خاصی پیدا کرده ام، برای آن دسته از عزیزانی که با سرچ کلماتی نظیر پستان و گا به این بلاگ رسیده اند عارضم که بنده  یک  زن بلاگر هستم ، بسیاری از  خواننده ها و دنبال کننده های خرده روایت های من ، دوستانی هستند که در زندگی  روزمره با من مراوده و شناخت عمیق داشته اند، پس هنگامی که یک بیمارِ جنسی و اینترنتی  که  از شدت کمبود اعتماد به نفس تمامِ جهانش و تمام تعریفش از ارتباط با جنس مخالف داشتن رابطه ی سxس اینترنتی بوده ، می آید و با آی پی های مختلف کمنت می دهد ،دروغ می بافد ، اظهار شیفتگی می کند... یک وقت فکر نکند نویسنده از بیماری گاگولی ِ مزمن رنج می برد!!!  بنده بارها از بابت ِ نوشته هایم  تنبیه و قضاوت شده ام، خ ود را محدود به ننوشتنِ رویاهایم نکرده ام ،     مثلن بقول خانم کنارکارما: 

 بابت این‌که از کیفیت یک هماغوشی لذت‌بخش بنویسم خجالت نمی‌کشم. اما
دقیقا از کجای این نوع سبک فکری من و امثال من نتیجه‌گیری شده که پایبند
هیچ مرزی نیستیم، از کنار اخلاقیات رد هم نشده‌ایم، قابلیت در بغل هرکسی
بودن را داریم؟ کدام نقطه از متن‌ها، کدام کلمه‌ها این مجوز را به خواننده
داده‌اند که خودش را قطعه مناسبی از یک پازل از زندگی احساسی بلاگر حس کند؟
که اگر ایمیل یا کامنت جواب نداد، که اگر نخواست معاشرت کند، بیرون برود،
درخواست فیس‌بوک اکسپت کند، برای مهمانی‌اش دعوت بگیرد، اسنوب و ایگوئیست و
خودبزرگ‌بین و هرزه  و بلا بلا است. نکنید خب!
نکنید جانم


 
 
وقتی فاصله زندگی یا کسشعر کمتر از چند میلیمتره
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
از مادر که حرف می زنم ، از چه حرف می زنم : سرطان
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
همان مردی که ، بدِ بد بود
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
دست از تحقیر خودمان برداریم
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
womans day
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
آخ اگه این آقامون پوراحمد شب یلدای دو رو میساخت
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
تیغ بدست زنگی ى مست
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
 

من چم شده؟ نزدیک تولدم که شده گریه میکنم بابایی  . مال اینه که برای مهمونی شب تولدم مثل همیشه و هر ساله انگیزه تهیهء لباس  ندارم. یا شاید مال اینه که خارج از ایران هیچ کدام از دوستانم حول حالنا گوش نمیدن و تلویزیون کشورشان  توپ در نمیکنه یا مال اینه که خامنه ای و احمدی نژاد بازم  میخوان پیغام نوروزی بدن و ریدمان مضاعف...
شایدم مال اینه که هر چی میگردم پیدات نمی کنم که بتونم باهات تو یک مهمونی بیاد مهمونی چند سال قبل با کله گنده ها تکیلا بخورم با خیال راحت یا مال اینه که روزهای نزدیک عید که می رم بیرون تعجب می کنم که چرا همه تو خیابونن و هیچ جا تعطیل نیست و هیچ کس ماتیک قرمز نزده با کفش پاشنه بلند  شاید هم مال اینکه سالی یک روز- روزتولدم و فقط روزهای  تولدم- از خونه که می خوام بیام بیرون باید روسری بپوشم... شاید مال این بود که تا نوجونیم شبا می شاشیدم توی پتوی عاریه ایم و شب تولدم همه جا بوی شاش میداد . شاید هم مال اینه  که دلم می خواست  کفش پاشنه بلند بپوشم و میترسیدم بخورم زمین باهاش و زیادی بیریخت و دراز شم.
شاید مال پی ام اس لعنتیمه که با یه تلنگر اشکم در مشکمه! شاید مال این بود که ماتیک قرمز نزده بودم برای سالگرد تولدم و هیچ کس نیگام نکرده بود و نپرسیده بود واتز دیس؟ یو آر سو کیوت!که  من واسش اخم لوسی بیام .و اون یک کم بیشتر نیگام بکنه  و بگه برهنه شو بیبی....

 

 نزدیک تولدم شده  ... و من اندوه گینم

 شاید برای این که هر کی رو که می شناختم تو اَیران یا رفته یا تو فکر رفتنه .شاید واسه اینه که مثل سال های قبل انگیزه ی تهیه ی لباس و خوشگذرانی رو  ندارم.
 شاید هم برای ژن یاغی بازیه که من دارم.

نه بابایی

نه ...

این سندرم with drawalترک خیال توهه !

بگو چطور خیالت رو ترک کنم؟

خیال تو قوی تر از افیونه

بابایی بیست و نهم اسفند دوباره تولدمه و دوباره هیچ کس نیست

تازگی ها موهام خیلی قشنگ شده... بلند شده. تازگی ها با شامپوی خوشبویی موهامو میشورم که حتم دارم تو اگه بخوای بیای وگیسویم را بو کنی لذت میبری بابایی.
اما بابایی اینجا هنوز باد لابلای گیسوانم نمی رقصه
هنوز هم گاهی الکی بغضم می گیره
ولی هنوز جلوی کسی نمی تونم گریه کنم
گریه هام بیصدا و زیر پتو یا زیر دوش اتفاق می افته
از مرد بگویم برایت بابایی :

دوره . لقد میپرونم !  نزدیکه . لقد میپرونم.

توی این چند مدت بلاهایی سرش آوردم  که خودم خجالت می کشم به اونها فکر کنم .وقتی به حرکاتم فکر می کنم،  با  دوتا دستام گوشامو گرفته و داد میزنم: کمک!!!  این دیونس!!!  یه آدم متناقض و بایپولار و ..

یا شاید بخاطر اینه که غصه میخورم  وقتی میبینم مردا ، مثه ما زنا، ماهی یکبار تا دمِ مرگ درد نمیکشن و جوی خون ازتن ِشون سرازیر نمیشه یا هوا زیادی تختخوابیه  و من تنهام و یا هورمونام افت کردن و من از سطح پلاسمایی شون بیخبرم . یا بخاطر عود مجدد بیماری لگد روحی ِ منه ، و یا بخاطر اون ژن یاغی گر یِ معروف ِ منه

یا رفقا خیلی عَن تر از قبل شدن

یا بخاطر نبودن آدمای زندگی ِ منه اونم درست موقعی که باید باشن و من دیده بشم!

یا بخاطر اینه که من سال به سال آدم ندارتری میشم

با یه سری قابلیت‌هایِ  زاینده و زایل کننده ی اعتماد . یک ندارِ اساسی !! به شدت دوست‌داشتنی و کم‌یاب و دوقطبی یا بخاطر بی رویا شدنمه ، یه آدم بی رویا از یه آدم مرده هم مرده تره یا بخاطر کم خونی و سندرم قبل از قاعدگیه، و یا بخاطر دلمه شدن خون در رگهای آبی و متورم و دردناک پستان های منه! یا بخاطر انزجار از اون همخونیه که  علیرغم ظاهر زیبا، دل خیلی زشتی داشت و من مطمئنم بخاطر داشتن ژن ایکس لعنتی از اون حاجی دیوث مادر فاکره که توی محتوی کروموزومیش جا خوش کرده، راستش هیچ وقت دوستش نداشتم و فقط دلم واسش می سوخت ، چون در مقایسه با من ِ بیچاره و یتیم درسته که خیلی چیزا داشت، اما اساسی ترین چیز که شرافت ِ یه ذات پاک و ساده بود رو نداشت، نداشت ! 

الان به مرحله ای رسیدم که فکر میکنم سناریوی زندگیِ منو بجای خدا و دست سرنوشت، آقامون اصغر فرهادی داره کارگردانی می کنه ! بس که تعلیق داره آقا !

دیشب هم که میون اونهمه بیقراریاون یکی آقامون ، سعدی  ،تیر خلاص رو بهمون زد که : ای زن ! مرا به خیرِ تو ، امید نیست، شر مَرِسان...

بحث ادعا نیس من واقعن خوشحالم که زنم فقط از یه بابت: اونم بخاطر اینکه باقی عمرم مجبور نیستم کنار یه زن دیگه زندگی کنم و یا بخاطر نیاز ماتحت پاره کن جنسی آویزون این و اون بشم.
زنانگی فقط از این جهت واسه من جالبه : که  بقول فروید یه تابوی انتقالیه. وگرنه زنانه گی هیچ آش دهن سوزی نیست. هر چند ... من حتی اگه زن هم نبودم ، یه مرد heart personality میشدم. مثل شخصیت الانم. یه آدم ِ دلی، یه آدمی که عکس العملاش قابل پیش بینی نیست! از این آدمایِ لحظه به لحظه ای، که هر ثانیه شون با یه ثانیه ی دیگه از زمین تا آسمون توفیر داره. از این مردا که قانون خاصی ندارن.

هی هی ... حالا که زد و زن شدیم، حال و هوا و حس و حالمون به  n تعداد مساله ربط داره. و اینقدر حواسمون پریشونه که دوستامونم یقین پیدا کردن delay  داریم اساسی! مثلن یه حکایت عشقی یا چیزی که به منفعتمون بستگی داشته باشه ، کسی بخواد ترتیبمونو بده ، رو اینقدر دیر متوجه میشیم که یا طرف رفته پی کارش و یا اومده ترتیبمونو داده ورفته و ما نفهمیدیم، و بعدش زمانی فهمیدیم که دیگه به فاک عظمی رفتیم و نای فکر کردن و ردیابی موضوع توی زانوها مون نیست... اما مسالهء نوشتن و خوندن فرق داره آقا! توی مسائل نوشتنی و خوندنی تا دلت بخواد آدم ِ مچ گرفتنیم . حالا بگذریم که  یکی دو بار هم بخاطر نوشتن چند پاراگراف بو دار ، ردمون رو گرفتن و بلاهایی سرمون آوردن که تفریح و فرهنگ و پولیتیک با مفهموم گسترده ئ خودشان از دماغمان در
آمده و به ماتحتمان فرو رفتند. بس که این روزا همه چیز تعریف ایدئولوژیکی پیدا کرده آقایان! بس که متفاوت بودن و متفاوت ماندن ابزار آزار مردمانِ عادی شده، بس که زنانه ننوشتن معیار قضاوت ِ من شده ، بس که دختر بودن بار کثافت سنگینی شده بر شانه، بس که شاد بودن و خندیدن گناه تعریف شده ، تلقی می گردد، بس که برامون خط قرمز تعریف کردن! بس که خط قرمز کشیدن !که مثلن نوشتن کلمه ی پستان آدمارو حالی به حالی می کند، آقاجان میشه بگین چطور بنویسم که برچسب اروتیک نویسی نخورد؟  بس که نمی خواهیم بپذیریم  شهوت فقط در حومه ی  شهر نیست و مال دیگران نیست ، بس که قبیح است برای یک زن ، که بنویسد : شهوت خوشگل است، کاریزماتیک است، مهربان است با تو چشمانش، جذبه دارد، دست و پای آدم را شل می کند حتی اگر مسیح و ترسا باشی،دستانش آرامش به ارمغان می آورد، و خفه کردنش کمپلکس های شوم رفتاری و فجایع عمیق بدنبال دارد.

خواستم برای خواننده های وفادارم بنویسم که تولدم بیست و نه اسفنده و پیشاپیش به خودم تبریک بگم که کودک چیز خل و مشنگ درونم دستم بگرفت و تیغ بدست زنگی ى مست داد و بدینجا کشاند! گفتم که کیشی به فیشی کرده و از من هدایت شده صادق بسازد!

تولدم مبارک بچه ها

پنج شنبه نوشت :

آخ که چقدر امروز حالم خوبه . عاشق اینم که بصورت ناشناس وارد یک تیم عملیاتی بشم و کارهای غیر مربوط به حرفه ی دوست نداشتنی ام را انجام بدم. دیروز بصورت کاملن اتفاقی با یک تیم فیلمبرداری و مستند ساز صنعتی همراه شدم و تا نیمه های شب که کار بسته شد پا به پای آنها کار کردم ... از کارهایی ابتدایی مثل ردیف کردن اکسسوار و حمل وسایل صحنه و کیس و کیف های فلزی حاوی لوازم مورد نیاز کار گرفته تا تنظیم کرن . کرن شبیه الواتور جرثقیل هستش که هدایت دوربین فیلمبرداری را بوسیله ی دو دسته فرمان دوچرخه مانند در دست فیلمبردار قرار می گیره و من دیشب ساعت ها بوسیله آن از صحنه هایی که مدیر گروه مد نظرش بود فیلمبرداری کردم و در نهایت ، کارِ ، تمیز کردنِ صحنه و جمع آوری اشیا و لوازم نیز به عهده ی کل افراد تیم بود! بعدش افراد گروه که اول  هیچ کدام منو نمی شناختن  ، تعجب می کردن که چطور دستوراتشون رو بدون کوچکترین مقاومتی اجرا می کردم ... شروع به فرمان دادن کردند ... آخ که چقدر من بصورت بای دیفالت آدم کار گروهی ام ... خیلی حالم خوب میشه وقتی کسی منو نشناسه و مثل یک آدم معمولی باهام رفتار کنه . خلاصه که بچه ها خیلی حالم خوبه ... آخر کار که رسید بچه های تیم   اونقدر از من خوششون اومده بود که هرکدام بخاطر اینکه منو با ماشین برسونن با دیگری جدل می کردند ... منم که لذت می برم از اینکه بخاطر جاذبه هایم بین رفقام دعوا راه بیفته و بعدش ترز بازی در بیارموو همه رو آشتی بدم .

هار هار عقده ی کبود توجه داریم این هوا...

کاش همه ی ما اونقدر استقلال افتصادی داشتیم که شبیه خواستنی هامان زندگی می کردیم. . .

 

 


 
 
و تو ای سرطان شریف عزلت
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
 

 حدود  چند سال قبل در ساعت 4  عصر بصورت اجباری  به جلسه یی دعوت  شدم... 3نفر از حاضرین در آن جلسه  جزء گروه انی بودند که طی هفتهء قبل  در محیط کار بحران  تنش های بسیاری  برای من  فراهم کرده بودند .آن زمان  علل گوناگونی برای توجیه این تک هاشون داشتم . علت اصلی  آن نداشتن تمایل من نسبت به خایه مالی و ندادن نخ و خیلی چیزهای دیگه به آدم های  متقاضی اطراف  میباشد.از خدا که پنهان نیس از شما چه پنهان بنده  کتابهای کارمایی  درحد بلغوریات ... پاندر و واسوانی و...را دوران دبیرستان و دانشگاه زیاد خوانده ام  و بسیار عمل کرده ام .تعجب نکنید وقتی از بچگی هر کس اذیت و تنبیهم میکرد .تا مدت ها از کنارم که رد میشد و با من حرف میزد سکوت میکردم و با دستم خیلی خیلی  خونسرد جلوی چشمامو میگرفتم. امروزهم  با دیدن این جماعت عن !!! دوباره هورمون های  زنانه  وحس کودکانه ی لجبازی خاص خودم بر من غالب شد . داشتم از عصبانیت می مردم . یهو  که بخودم آمدم  یکی از اون ... میخواست از جلوم رد بشه . و من در کمال کودکانه  بازی با دستم جلوی هر دوچشمم رو گرفتم . فقط ای کاش میتونستم مثه همون کودکی بشاشم  تو دنیاشون .چرا  نمیشه توی دنیای آدم بزرگا شاشید ؟

خلاصه  تنفسم به شماره افتاده بود. دوباره زیر پستان چپم زق میزد. لپام هالهء قرمز انداخته بود. به ناجور ها  پیام دادم :اومدم یه جلسه3  تا از عن  هایی که واسم فتنه کردن  اینجان... تهوع دارم

ناجور  ها پاسخ داد  :به چیزهای فراتر از این قدکوتاهان فکر کن پری  جان. به خودت . به موسیقی . به شعر ...

 چشمامو  بستم ...  غرق شدم در آنهمه آرامش . صدای مرغ دریایی می آمد.

من  نوشتم :منو ازاینجا ببر دیوانگی

ناجور  ها : بزودی می رویم

خلاصه  نمیدونم چقدر طول کشید... سخنران فرزانه : مراقب تشخیص و درمان  بموقع باشید بچه ها. دیهء یک عدد testis  در صورت نکروز و عدم صحیح دادن تشخیص مناسب... معادل دیهء یک زن مسلمانه . جلسه از خنده مثه لنگ خیال من روی هوا رفت . اینم ازبار و فید بک علمی اون جلسه .

چند  روزیه از در و دیوار گره میباره. اگر از حال ما خواسته باشین : شکلات دارک به علاوه  این قهوه تلخا که جیگر آدمو می  پاشن از  بس که زهرن!!  اولش بگم که این سرطان شریف بی پارتنری بدجوری متاستاز داده آقایان! بعدش هی کامنت خصوصی میدین که چراکاتب ترسیده و زبون در بند کشیده ونوشته های قدیمی شو گذاشته و فیلان و بهمان. اگه هرکدوم از شماها طی ماه قبل مثه  من ستاره دارشده بودین و ازصب تا شب به جلسات پوست کنی وممیزی دعوت میشدید واگرنیاز به تخصص ووجود پارتی های کلفت و مبارکتان نبود همین الان سایز ماتحتتان در حد  میکروفن و شیشه نوشابه کالیبره شده بود ...

یا در خوشبینانه ترین وضع ممکن مثل  من فوبی ِ سیاسی نویسی و اجتماعی نویسی پیدا میکردین ویا به تبع آن لذت نوشتن از دماغتون درمیامد و به ماتحتتان فرو میرفت، آقایان.

قضاوت  هایی هستند در زندگانی،  بس‌که هوشمندانه و ظریف بر پایه‌های تخماتیک بنا نهاده شده  اند، و بس‌که سرشار از سوءتفاهم‌های متقابل هستن، وبس‌تر که تمام فراز وفرودهاشون در بستر نبوغی تخماتیک شکل گرفته،هیچ اسم دیگه‌ای نمی‌تونن داشته باشن جز اجابت  مزاج بجای حرف زدن !!!

 

پ. ن "راستی  رفقا  از فردا باید در محیطی کار کنم که نیازمند چشم بند خواهم بود . بعله اینم  یکی از تبعات دل دادن به سرطان شریف بی پارتنری  !!


 
 
از نوشته های قدیمیِ خانومه پری
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
 
 
دارم میرم بابایی
دارم از سرزمین حرف های قشنگ بدرد  نخور و حرفای زشت بدرد بخور میرم.
روحم از این همه سکوتی که باید تعبیرشون می  کردم و نگرانشون می شدم و معنیشون می کردم زخم شده . یه چسب زخم میدی بپیچم  دورش؟
از اون دردا که همچین خراش انداختن که با هیچ پمادی ترمیم نمیشه.از سرزمینی  میرم که نگاه هاش آدمو زخمی می کنن ، از زخم نگاه هایی می گم که مثلن یه مریض میاد  می شینه جلوت تا درمانش کنی ، اما زیر چشمی نگاهش به پر و پاچه و روناته و با زّبون  و لهجه  ش سرشو تو گوش همراش میگیره و آروم به همراش میگه : چه ... ی ! من از دیاری میرم که دختر برای شب دیر اومدنش به خونه از  باباش اگه روشنفکر باشه، سکوت چند روزه و اندکی زخم زبان تحویل می گیره و روز  بعدش به دوستاش پز می ده که چه بابای با کلاسی داره.
اگه تاریک فکر باشه  چند تا فحش و چک و لگد  و توهین و  تحقیر... و روز بعد که با همکلاساش درد و دل می کنه ، آه می کشه که، ای بابا  کی بشه یکی بیاد منو بگیره راحت شم.من از کشوری میرم که موقع بوجود آمدن پدیده ی Rape و حامله شدن دخترای خردسالش ،آدمای جامعه  بجای چاره جوییه درمان انحراف و مدیتیشن  ودر گام بعد اندیشیدن به  آینده ی نوزاد ، اونو به چاله ی قبر هدایت می کنن ...آفرین به اینهمه مردانگی ، یه  چیز جالب واست بگم بابایی : دوران کارورزی یه دختر ده ساله رو آورده بودن بیمارستان  میدونی با چه تشخیصی؟ به روح عمو خسرو که هنوز یادم مونده چهره ی اون دختر  میکروسفال، آره بابایی اون دختر کلفت خانه زاد یکی از ...  بود که توسط  حضرتش ... حامله شده بود. بله البته یک باکره ی حامله . هیچ کس جرات نزدیک شدن به  اون اتاق رو نداشت چون به شدت ازش مراقبت می شد . اصل ماجرا هم ما اواخر دوران  بستری آن دختر بیچاره فهمیدیم .بالاخره بعد از چند روز، اون دختر بخاطر حفظ بکارتش  سزارین شد!!! و یه بچه ی خیلی خیلی زشت از داخل شکمش بیرون کشیدند.... و سریعا بچه  را تحویل بهزیستی دادند. و از فردای آن روز هر چه مسولین بیمارستان با آدرس و تلفن  مندرج در پرونده تماس میگرفتند جواب سر بالا تحویل می گرفتند که : همه ی آدرس ها  اشتباهی بود. دخترک چند مدتی ویلان و سرگردان در بیمارستان ماند و جالب بود که پدر  و مادر روستایی و بیچاره ای که روز اول با پای خودشان به همراه او آمده بودند ،  بخاطر حفظ آبرو والبته جانشان ، تهدید شده بودند که نسبت خود را با آن دختر نگون  بخت تکذیب کنند و برای همیشه از تهران به روستای خودشان برگردند ، کسی چه میداند؟  شاید پدرش خوشحال هم بوده که رسالت کشتن آن هرزه ! به عهده ی او نیفتاده... واحد  عملی من تمام شد و از آنجا رفتم .اما هنوز که هنوزه ،  خیلی روزا به سرنوشت آن نوزاد فکر میکنم. شاید آن بچه الان در یکی از پرورشگاههای کثیف و پرت در حال زندگی باشد و حتی به  مخیله اش هم راه ندهد این خیال را، که او فرزند یکی از... است و حاصل یک  مغازله ی نصفه نیمه ی مردی  ترسناک و ریشو ، با یک کودک روستایی کلفت خانه  زاد باشد .
من از سرزمین زنایی که شوهراشون ، برادراشون، باباهشون، دایی هاشون،  عموهاشون بابابزرگاشون نون بیار بودن وهستن و  همین که نون بود، خوب بود و چه فرقی داره  نون از کجا بیاد. نون بود و سکوت. زن رو به چون و چراش چه کار؟ اصلن بقول زن جنوبی  فیلم آتش در خرمن سینایی مردا همه چیز میدونن ، چون مردن! ما هیچی نمی  دونیم!
سرزمینی که من می خوام ازش برم  مردها تو اتاق در بسته سکوت رو می شکنن با هم و بیرون که میان تصمیم گرفته  شده برای زندگی یا مرگ ناموسشون .
قتل های ناموسی رو می گم. ازدواج های ناف برای  هم بریده شده رو می گم. از خودم نمی گم. نه نه.
اما مگه من این کوله بار لعنتی رو  به دوش نمی کشم خودم؟
از سرزمینی که زناش باید خوندن سکوت رو یاد می گرفتن تا  بفهمن که پشتش مشت خواهد بود یا لگد یا کوبیده شدن در یا تهدید به بی آبرویی .
من از سرزمینی می رم که پراز حرفای بی مفهوم و بی ربطه . حرفای گنده بی  مفهوم!غیبت های صد تا یه غاز بی معنا ، اداهای کافه نشینی بی معنا ، شوخی های بی  معنا، قربون صدقه هم رفتن های بی معنا، پشت سر هم حرف زدن های بی معنا، شصت  جور غذا درست کردن واسه  مهمونایی که ازشون حالت بهم میخوره ...
این همه هیاهوی  بی معنا و بی مفهوم
 
 

سیزده  سالم بود هنوز یادمه : خونه ی مامان بزرگه بودم  . حالم خیلی بد بود... شب ادراری امانم را بریده بود،  روزها می رفتم تو زیر زمین نمور و  پراز سوسک  و موش... و خودمو حبس میکردم . اونجا  کتابهای زیادی بود... کتابها مال دایی بزرگه بود ( از همه ی نویسندگان روز دنیا  مارکسیستی ، کانتی ، هگلی، نویسنده های وطنی .... ) همون داییه، که قبل و بعد از  سال پنجاه و هفت تاوان عقیده اش را با زندان و دگنک بهش پرداختند و هنوز هم بعد از  سالها در حال دادن (تاوان حماقت!) هست .من توی اون صندوقچه ها دنبال رویای گم شدم  می گشتم . . دنبالِ امنیت ، حس می کردم همه ی اون نویسنده ها مواظبم هستن، اونجا بود که با  سه  قطره خون هدایت  آشنا شدم . داستان لاله را بارها می خواندم البته هر بار از منظری نو... غرق شده بودم در  خداداد ... حس سمپاتی وحشتناکی باهاش داشتم . در خیالم با لاله دعوا میکردم با  خداداد بیقراری... جوری شده بودم که گذشت زمانو نمی فهمیدم . غذا نمی خوردم  و  فقط به یک نقطه خیره می شدم ،بعد از یکماه منو بردن دکتر. بهترین دکتر روانکاو  تهران که می گفتن جلسه های روانکاویش معجزه می کنه و مردم تا ساعت دوازده شب تو  نوبت بودن واسه نیم ساعت مشاوره ،و چند هزار تومن بهش می دادن واسه همون نیم  ساعت.البته الان این مبلغ  یک دوم پول آژانس هستش . اون موقع خیلی پول بود . رفتم  داخل اتاق .از زیر عینک یه نگاه سرسری انداخت و  گفت چرا اومدی ؟ گفتم حالم خوش نیس ، احساس  ترس و نا امنی میکنم ! زدم زیر گریه... نگاهی بهم انداخت .گفت با این قد و  هیکلت  گریه می کنی؟ افسرده ای جانم  . گفتم واسه این نیومدم واسه این اومدم که همش می ترسم یکی دیگه هم مثل بابا ولمون  کنه و بره یا بمیره... مامان بزرگم یا داییام!!! می خواستم حرف بزنم. می خواستم خیلی  حرف بزنم. ازش وقت یک ساعته گرفته بودم. گفت اینجا کی دکتره؟ من بهت می گم افسرده  ای. یک چیز دیگه رو هم میدونی؟ آنارشیست هم هستی. داشت یک چیزایی می نوشت رو کاغذ. کاغذ رو داد دستم گفت این ها رو از داروخانه روبرو بگیر بخور . یک ماه دیگه وقت بگیر  بیا. این قدر هم آنارشیست نباش .  خفه خون مطلق گرفته بودم . نزدیک بود دوباره شاشم سرازیر شه ، بی  اختیار.... با خود فکر میکردم :
کی از احساساتش حرف می زنه آخه تو مطب دکتر  روانکاو ، لابد اشتباه آوردن منو؟ آدم قرص می خوره خوب می شه. حس کدومه ؟ حرف  کدومه...
می دونی بابایی :
می خوام برم جایی  که یاد بگیرم... لایه های عمیق تری  دارم
که یاد بگیرم حرف بزنم از اون خراش ها از اون لجن های رسوب کرده ی لعنتی از  اون کودکی نکردنِ  رنگ وارنگ ... از ترسهام ، از حس هام ، از زخم هام ، از ترس و کابوسِ تجاوز ، از عدم امنیتم ،  از مردایی که منو بخاطر تنم نمی خوان ، مردایی که امروز باهام حرف میزنن فردا به تخت  دعوتم می کنند رو دوست ندارم!می خوام  با حسرت نکاه نکنم به آدم هایی که با هم از درونی ترین حس هاشون حرف می زنن  و نمی ترسن و حرف زدن با معنی رو بلدن و گوش کردن همدلانه رو بلدن ، میخوام با حسرت  نگاه نکنم به فرهنگی که مردش محکوم  به سکوت نیست به جرم مرد بودن و زنش محکوم به خیلی چیزای دیگه به جرم زن  بودن.
من دوست دارم برم پیش روانکاو مردی که سیبیل داره و شصت  سالشه، اونوخت  میاد واسه سمپاتی کردن با بیمار درمانده و  مدد جوش از بچگی هاش تعریف می کنه و می گه پدرش بهش تجاوز می کرده  .
همچین راحت و  خوشگل جزییات تجاوز کردن پدرش رو واسه کلاینتش تعریف میکنه ، که نفسِ  آدم می بره از  این همه خود بودن یه آدم . خواهش میکنه و میگه ، خانم: لطفن با لباستون بازی نکنید  وقتی می خواین به من شرح حال بیماری تونو بدین،  چون بابام هر بار که می خواست به من تجاوز  کنه از نیم ساعت قبلش این کارو می کرد و این کار هنوز حال من رو بد می  کنه....
می بینی بابایی ؟ می گه... حرف می زنه. آدم دیگه جرات نمی کنه تو اتاقش  با دکمه ی بلوز یا شلوارش بازی کنه حتی برای کم کردن استرسش... آدم مجبوره به چشماش  زل بزنه و بیشتر خودشو تخلیه ی روانی کنه...
بچه ها همه ی اینا رو گفتم که گفته باشم یکی از همین روزا از اینجا  میرم.. چیست یاران طریقت ، بعد از این تکلیف ما ؟

 
 
هرازگاهی ، آره یادم میاری که نیستی
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 
 
تلفن زنگ میزنه : همیشه دو حالت داره ، یا خونه هستم و جواب نمیدم،یا هرکی برداشت می گم : بگو که نیستم . این روزا حتی آرواره هام ، هم نمی جنبه. این بار نمیدونم چی شد که یکباره جواب دادم. بفرمایید. اون طرف گوشی صدای مرد بود : الو پری جان من به خاطر تو یه قاره راه اومدم، اومدم ببرمت با خودم ، میریم اون دور دورا، میریم جایی که دست هیچ کس بهمون نرسه ، تو میشی همه چیز من...

من: می لرزم ، می ترسم ، خوش خوشانم میشود ، زیر پستان چپم دل دل میزند، پیش ترها مرد  را برای اولین بار در فضای درمانگاه دیده بودم ، اون روزا بخاطر بی پولی وخیلی احتیاجات دیگه ، سه جای مختلف کار می کردم صبح تا عصر درمانگاه تامین اجتماعی، عصر تا شب درمانگاه ارتش، شب تا صبح بیمارستان لعنتی ماتحت پاره کن فلان... کشیک های کمربر و طاقت فرسا، زیبا بودم ، خیلی زیاد، و مطابق معمول گریزان ازهر اجتماعی که در آن نشانه ای از وجود زن بود .اون موقع ها شجاع بودم ، بعدترک روزگار مجموعه بلاهایی سرم آورد که می ترسم بلند بلند فکرهامو به زبون بیارم، مثلن بگم از کثافت های این حکومت بنا به شونصد پونصد هزار دلیل انزجار دارم... با همه ی این تفاسیر ، با پوزش از همه ی رفقای مونث مجازی باید بگم که، راستش از زنا خوشم  نمیاد ، خیلی زیاد .می دونم وقتی که بقول خودشون عاشق می شن چه مرداب گه و کثافتی میشن ! همنشینی با مردا رو به چند دلیل ترجیح می دم، درراستای همدردی باهاشون در متحمل شدن زجر معشوق بودگی زنا ، آخ وقتی توی جمع شون میشینی همش از فوتبال و فلسفه و سیاست حرف می زنی و پک زدن عمیق و سیگار کشیدنشونو می بینی،حض  می کنی که مثلن اینا از شوهر سوسن جون که دکتره و خانوم بازم هست و ابروی شمسی کوره که تاتو کرده و چشاش ازبس که ریزن و انگار خدا با مته سوراخشون کرده و.... خزعبلاتی این چنینی حرف نمی زنن. مردا رک ان ،منطقی ان،حسود نیستن ، شاید بخاطر طبیعت چغر و هورمونای جنسی شونه ، میدونم عقیده ی من درباره مردا ، تز فاشیستیه کثیفیه ، اما یکی از دلایلش شاید این باشه که با ورود زن به جمع مردونه ای که توش هستم تاکنون، راه برای حسد و بخل و قاپ زنیه مردایی که یه ارتباط خالی و عاری از هر گونه حس وابستگی یا تملک باهاشون دارم باز کرده و گند و کثافت به حس کامیونیتی من میزنه واین تجربه ی مکرر و تلخ منه... به هر حال تا به این سن شتر !!! که رسید ه ام خلافش بهم ثابت نشده. اون روزا لذت عجیبی میبردم از اینکه جماعتی از مردا بدنبال کشف و شهود من باشن و خودم بخوبی میدونستم ریشه ی این کمپلکس و عقده از کجاست. بعد ازیک مرحله دلدادگی به آنها ، آگاهانه از میدان دیدشان محو می شدم و  در نهایت حذف یکباره ام از زندگی آنها بود ،  این حذف شدن ها لذت مازوخیستی وحشتناکی داشت !!! بعد ها مرد بهم گفت که شبا توی پاویون هر کدوم از همکاراش منو به یه اسم مستعار صدا می کردن و یکی از اسمایی که خیلی به دلش نشسته بود : بتی بود . اون اوایل ازش بدم میامد. خیلی زیاد. یه پسر خودخواه وقد بلند با مردمک دورنگه یا بقول خودمون مولتی کروم، و اتوکشیده ای که مثل حمار باری از کتاب به دوش می کشید و مواقعی که مریض نداشت سرش تو کتاباش بود .توی جمع روشنفکریه ما بدجوری زننده ی ذوق بود.بعد از یه مدت نمی دونم چی شد که عاشقم شد. یه روز بارونی که هر دوتامون منتظر سرویس بودیم توی حیاط درمانگاه یه دیوان شاملو بهم هدیه داد و گفت لای کتاب یه نشونه ای گذاشته که تمام درخواستش از من در اون نهفته شده... شب عجیبیی بود. دستام می لرزید کتابو که باز کردم:

چراغی در دستم ...

تا با تو ابدیتی بسازم...

باورم نمی شد و سخت می ترسیدم. شنیده بودم فامیل بزرگی داره...می دونستم خواهرش  یکی از بهترین دانشمندای اون روزهاست .هنوزم وقتی از جلوی مطبش   رد میشم ناخودآگاه می لرزم!!! میدونستم توی جمع فامیلی اونا،  بدجوری شلنگ تخته خواهم انداخت. اما نمی دونم چی شد که یهو اینطور شد. رفتیم...

بقول سهراب : رفتیم تا زن، تا ماورای علف!!! و این وسط من سخت مچاله شده بودم.مردا به دیده ی تحسین و زنها با بخل به من می نگریستند یه روز با گوشای خودم شنیدم که یکی از همکارای زن پشت سرم می گفت : آخه این دختره ی عوضی چی داشت که فلانی عاشقش شده؟ حتما سکس خیلی خوبی داره!!! خانواده مرد سخت مخالف بودند به دلایل خاص خودشون ، اما پسرک واله ی من شده بود. خواهر مرد  سخت از من متنفر بود و برای اثبات حقانیتش رفته بود حتی از همدوره های دبیرستان من نیز درباره ی اخلاق  و منشم تفحص کرده بود و البت به هیچ نتیجه ی منفی نرسیده بود.  و در آخر به داداشش گفته بود که به خاطر اعتراضی که نسبت به چالش های طبقاتی و... در ما دو نفر احساس می کنه، در هیچکدام از جلسات خواستگاری و ... شرکت نخواهد کرد. من بی تفاوتی بیمارگونه ای نسبت به همه چیز پیدا کرده بودم . انگار شدن یا نشدن این وصال فرقی به حال روزگارم نمی کرد... تیرگی رنگ غالب دنیای من بود ، چه با او، چه هر کس دیگر... و حالا دیشب بعد از چند سال جدایی که نه! جداسازی مان، زنگ زده که دوباره آمده تا مرا برای همیشه با خود ببرد... راستش شاید آدم وقتی سنش بالا میره بیشتر به ناجی نیاز داره واسه همین بود که من در خلسه ای روحانی شناور بودم . داشتم باهاش حرف میزدم، می خواستم خیلی واسش حرف بزنم ... کی بود که میگفت : نمیشه چند سالو توی چند دقیقه تعریف کرد ؟

من واسش تعریف کردم چقدر تنهام ، چقدر بیکسم، چقدر آواره ام ، و او گفت آمده مرا با خودش ببرد. ازش پرسیدم راستی الان کجایی بیام دنبالت من دیگه وضعم خوبه ، حتی ماشین هم دارم! باور می کنی؟ و اون آدرس داد و من نوشتم...

پری در خیال:

آهای قلب : مردونگی کن ، یاری کن... آروم تر بزن... نمیخوام کم بیارم

هی چشم: خیسی چرا؟ قرمزی چرا؟ محبوب طاقت اشک ندارد !

هوی دست: نلرز ، نترس ، محکم باش

دستی به رویم کشیدم به موهایم... من اصولن آدم گهی هستم و به سیاق زنان عادت به آلاگارسون ندارم. با خود تکرار کردم: آدرس هتلو بهم داد فقط باس حرکت کنم بسمت هتل... خواستم بلند شم . با دستپاچه گی دنبال سوییچ می گشتم که به یکباره دستم به کتابهای قطور کنار کاناپه خورد و به همراه کتابها شلپی روی زمین پخش شدم... گوشی تلفن حتی آن اطراف هم نبود... من خواب بودم... خواب دیده بودم...

هر چه دوروبرم را پاییدم اثری از وجود حتی صدای تو ندیدم، تو گم شده بودی مرد سی و سه ساله... تو نبودی !!! و من از صبح امروز شنبه تا بدین لحظه آدم نبودم. آره هراز گاهی یادتو ، به من یاد آوری می کنه که نیستی...

تو این روزگار خوابها هم نازا و حرامزاده شده اند. آلت شان خیال را آبستن رویا نمی کند.

پ.ن:

این عکس رو دوس دارم


 
 
من خسته ام ... شومام اگه دوس داشتین پستای قدیمی رو بخونید
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
 
نویسنده : پری کاتب - ساعت ۱٢:٢۵ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
 
 

درست یادم نمیاد چند ساله بودم! ٨ یا نه ساله . شرکت ایران کاوه در زمینهای برهوت جاده قدیم کرج پشت مهرآباد بعد از شرکت لبنیات پاک یه زمین ۴٠٠ و خورده متری داده بود به پیرمردی که پدر مادرم بود. اون موقع ها زباله های صنعتی از زواید کارخونه لاک ناخن گرفته تا ورق های چند لایهء کره پاستوریزه و ... که همهء این زواید را در بیابانی سرازیر میکردن که تهرانسر شرقی و حومه نامیده میشد . به اندازهء حالا هم آلودگی بیداد نمی کرد. اصلا بنزینی نبود که چرتکهء اکتانش!!! شیفت به سمت بالا یا پایین داشته باشه. القصه مرد پیری که پدر مامان نازیه ما بود . کار و زندگیشو تعطیل کرده بود و آمده بود پا به پای عمله بنا ی افغانی آشیانه ای برای فرداهای پسر جوانش بنا کند. حالا بماند که بعد مرگش این خونه هم به همراه بقیه میراثش در عرض ۴٨ ساعت توسط آخرین پسرش هاپولی شد ... تابستان بود و ما هم با همان لنگای دراز و چهرهء تخس چهار تا سم مان را توی یه گالش کردیم که : یالا باباجون منو هم باید ! با خودت ببری... انقدر گفتیم تا وبال و آویزون اون پیرمرد دیابتی شدیم و به همرا یک فقره کلنگ ! یک عدد بیل دسته بلند ! یک دوچرخهء کورسی سبز مسابقه ای که هم قد یه شتر بالغ بود راهی بیابان تهرانسر شدیم.

حالا حساب کن منی که توی محله نسبتا اعیون نشین ننجون اینا کسی یونجه هم واسم آب نمی داد . میون اونهمه بچهء مهاجر و حاشیه نشین که عمده پسر بودند چه آتیشی نمی سوزوندم . حالا می فهمم که همون نقشای کوچک در دوران کودکی پیش درآمد نقش های بزرگسالی هستند. من واسه خودم یه پا لیدر_ منیجر_ناظر فنی مخصوصا مواقع شکستن شیشه منازل_ خون آشام در مواقع درگیری های فیزیکی با دوستام و بخصوص دادبه داداش چلمنگم _آنالیزور در جهت نفی گل های خورده به تیمی که اتفاقا خودم گلرش بودم!! آمپول زن و ...

یه آقای دوست پسری داشتیم بنام الف که از صبح خروسخون تا ظل گرما یه گوشه ای چمپاتمبه زده و زل زل دیونه بازی های منو می پایید . یه روز با دوستام طبق معمول قرار گل کوچیک داشتیم اون روز برخلاف روزهای عادی دوچرخهء کورسی دایی کوچیکه رو آورده بودم سر تمرین . آآآی خدا تو شاهدی که لنگای دراز من با سختی به رکاب را می رسد کردن! خلاصه هر چه سبک سنگین کردم دیدم : خوب درسته ! ما دوچرخه رو میزاریم . خودمونم میریم چند ساعتی الواتی! اما جون تو این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری های نبود . از شانس کبود و زغال ما یه رینگی.. تایری ...فرمونی...کج میشد و ما هم که بچه بی صاحاب... و دیوارمون به اندازه ارتفاع بند اول انگشت شست بود و بر این اساس ... کتکه رو شیرین خورده بودیم .

آقا : خدایی بود این دایی کوچیکهء ما توی کتک زدن. دستشم سنگین بود ! انگار هر 120 روز بجای گلبول قرمز ، بتون آرمه توی مغز استخوناش ساخته میشد ! خلاصه دردسرتون ندم میون اونهمه تردید و چه کنم ! یهو گردن من عین زرافه چرخید و رفت و رفت تا به نگاه الف گره خورد ...

لب و لوچه ای لرزان کردمو گفتم : میای یه لحظه( البته تابحال اینو نگفته بودم که بدجوری سین و شین و ت حرفام لنگ میزد! )

الف : با منی پری؟

من : آله میشه منو تو پسر خاله بشیم؟ نه ! یعنی تو بشی پسر خالهء من؟

الف : خوب . خوب چه جوری؟

من : تو بشین اینجا پسرخاله مواظب دوچرخم باش تا من برگردم.

الف : زود برگردیا ! اینجا خیلی گرمه

من : بااآشه

اون روز پسر خالهء بینوا از صبح تا عصر کشیک دوچرخهء من بود و منم از اون روز به بعد چه کیف هایی که نکردم!!! از اون تابستان تا حالا من و پسر خاله همدیگرو ندیدیم ...

حالا اینو بشنو :

آآی آقای جوان رعنایی که دیروز نزدیکای ظهر توی فرودگاه ... گرمکن سورمه ای و سرخ پوشیده بودی ! با کفشای آل_ استار سفید که ستارهء سورمه ای روش منقش بود !! که عطر بولگاری  زده بودی با کولهء قرمز مجید ... که با هم تیمی هات عازم اردو بودی !! آره دیگه خره بخدا من پری بودم !

تو منو نشناختی و با اخم شیرین و پاکی که باقیماندهء همان دورهء حاشیه نشینی ات بود بال و پری تکاندی و از پله های هواپیما بالا رفتی !!!

تو همون پسرخالهء پری بودی .


 
 
همین برنده‌‌ت می‌کنه‌
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
 

Michel: There's no need to lie. It's like poker, the truth is best

 The others still think you're bluffing, so you win

Breathless
Jean-Luc Godard
 
میشل: نیازی به دروغ گفتن نیست . [زندگانی] مثل پوکر می‌مونه. حقیقت بهترین چیزه. بقیه فکر می‌کنن هنوز داری کلک میزنی، همین برنده‌‌ت می‌کنه‌.
 ژان لوک گدار
 
روز اول دی ماه :
می گفت این روزا خیلی به من فکر می کنه ، به دخترمون باران ، به اون طلاق جنجالیه بیست و دو سالگی ، به روزی که قایمکی منو برده بود خونشون و مامانش توی اتاق خواب دراز کشیده بود و گمان می کرد مانی داره درس می خونه ،می گفت یادته؟ یادم بود!!!  می گفت امیدوار بوده که شب یلدای امسال دلم واسه اون که نه ، باران تنگ بشه و بخوام ببینمش ، راستش تمام مدتی که مرد به من التماس می کرد ، منِ سنگی و الاغ منتظر بودم هر چه زودتر حرفهایی رو که حفظ کرده ، ته بکشه،می گفت یادته همیشه مادر ذلیلیمو به رخم می کشیدی؟ یادم بود!!! می گفت یادته چه همه تا سوییت و کوول بچه مایه داریمو به رخم می کشیدی و می گفتی اگه این عناوینو ازت بگیرن تبدیل به یه اربیتال خالی می شی ؟ یادم بود!!! می گفت توی این سالا با هر کی خوابیده منو توی ذهنش بجای اون زن ، تصور می کرده ، با همون سرد مزاجیِ خاص خودم ، می گفت یادته بهم گفتی واسه من جاذبه جنسی نداری؟ یادم بود!!! می گفت یادته آخرین بار سربالایی خونتون رو با شیکم ٍ پاره و زخم سزارین چطور دویدی تا اون بچه رو نبینی ... این یکی رو ... یادم نبود !!! بلکه تابلوی ِ مکررِ لحظه هایم بود .
اما من :
 حتی دیگه حس ترحم هم در من مرده ، فقط به مقاله ای فکر می کنم که باید در کنگره ی اسفند پرزنت کنم ، به این فکر می کنم که شراب شیرازی رو که پل رومی برایم آورده چجوری بخورم، به تمدید تافلم فکر می کنم ، به یک خانومه پریِ زیبا فکر می کنم که در تایم تیبلِ زندگیش سالِ نود و دو به عنوان سال هجرت تعریف شده . دیگه نمی خوام دست دراز کنم و یکی از زن های دیوانه ی درونم رو بیرون بکشم و بهش بگم هی خانوم : من بودم که تو و رفقاتو چروکیده و منوپوز کردم ، من بودم که رویاهاتون رو ازتون گرفتم ، من بودم که دودوتا چهارتا یادتون دادم ، من بودم که عین مجسمه معلم دانشجوهای جوانتون کردم و لبخند رو از لب های قشنگ تون گرفتم ، من بودم که بین شما و ارگاسم فاصله انداختم و لذت هماغوشی را ، با تفویضی از سرِ ترحم با خونتان عجین کردم ، من بودم که سعی کردم نظر هانزکوهات رو وارد تعاملات شماها بکنم و سلف نارسیستون کنم ، من بودم که همه ی لذت ها را ازتون گرفتم و آلترناتیوی بنام بیلاخ بهتون دادم !!!
 اول روز جمعه برای چاپِ لوگوی سازمان مخِ دبیر کنگره رو میریزی تو فرغون...
عجب لجنی شدی خانومه پری
 

 
 
یک ای دادِ واقعی
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

بقول حسینِ نوروزی :

                             ای داد ...

پ.ن

خواستم بیام اینجا از زنی بگم که داخل من لونه کرده و حالا حالاها خیال رفتن نداره. یه زن سنگی و جدی داخل من اومده که هیچ چیز شادش نمی کنه . نه دست های توانای مرد و نه شانه هایش، چمه آخه یه دیونه ی متناقض و خود درگیر ؟ مرد با وجود خستگی و گرفتاری و با آن صدای خش دار و مملو از جذبه ، برای من آوازهای دوست داشتنیه سرزمین مادری ام را می خواند... مرد در زیر باران مرا در آغوش می فشارد . اما این زن سنگی حتی لبخند هم نمی زند .  خیلی اتفاق های قشنگی برای من رخ داده این روزها ، خودمانیم غریبه در این میانه نیست من هی میگم یه جاییم خله شما هی تکذیب میکنین ... بعدش آدم عاقل میاد دستی دستی زندگیه قشنگشو با بی خیالی طی کنه ؟ این آقای مرد زندگانی ما هم که اهل متنفر شدن و این حرفا نیستش ...  این روزا  مارو میبره خونه ی رفیقای دانشمندش و  پز میده ...ماهم که اصلن و ابدن گرندیوزیتی نداریم.

آخخخ که چه جغرافیایی داره دستاش. بعدشم این نوشته ادامه داره .

لولیتا


 
 
پاشنه ی آشیل پانزده سانت پایین تر از ترقوه
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
 

 پستان  در زندگانی من تاکنون نقش حساسی را  ایفا کرده است. این عضو خوب و زیبا، گاهی مواقع بدترین خاطرات را در ذهن ِ من بوجود آورده از آنجاییکه نشان اصلی مونث بودن است، رضایت از فرمشان در هویت و ابراز وجود از اهمیت بسزایی برخوردار می باشد. مراقبت و توجه لازمه به آن بخش مهمی از سلامتی و زیبایی یک زن است که در بهبود روحیه موثر می باشد. گاهی مواقع هم یکی از دلایل برتر دانستن خود نسبت به سایر همجنسان، البت من این حس خوشایند را به مدد هنروریِ جراحِ زبر دستی بدست آورده ام. اما امروز قصد من از نوشتن اینه که بگم همین عضو بینظیر میتواند بصورت یک قاتل خاموش در نهانِ همه ی زن هایی که دوستشان داریم بزید.

 اکتبر، ماه جهانی آگاهی بخشی در مورد سرطان پستان

 


 
 
دیالوگ های بیاد ماندنی از شب های روشن
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
 

از جان عزیزترم : درشهریم که با تو برایم غریب نیست . اما دیشب را باز بی تو ، در غربت گذراندم .سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است.
من از مردم همین شهرم. همهء آدمای این شهرم دوست دارم . چون تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناسم . از آدم های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم ، اگر کسی حرفهای مجسمه هارو باورکنه، باید بین خودشو مردم نرده بکشه !من این حرف هارو باور کردم، اصلا باور کردنی، هست؟                    

توانا بود هر که دانا بود  . واقعا ؟؟

من با همه غریبم ، با مجسمه ء آدمها - با آدمهای مجسمه .

آدم ها از دور دوست داشتنی ترن ٬ شایدم خیالاتیمو میترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم . از خیالبافی دست بردارم  اما اگر دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا اخر عمر بهم دیگه،دروغ بگن  بهتره که در تنهایی بشیننو به چیز هایی فکر کنن که دوست دارن . روز ها فکر کردن فایده نداره.  صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه .

باید صبر کرد تا شب بشه شب های روشن

 

رویا : این سر بالایی، پدر آدم رو در میآره... باز خوبه آدم مطمئنه یکی منتظرش هس وگرنه به چه عشقی این سربالایی رو میره بالا؟

استاد : وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نیست، راحت میری بالا.

رویا: پس بنظرت من چرا سخت میرم بالا ؟

استاد : برای اینکه مطمئن نیستی، مردّدی.

وقتیکه رویاداره میره و با استاد خداحافظی می کنه...استاد بهش میگه ناراحت نباش. من خوشبختم. این چندروزخوشبختی برای تمام عمر من بسه.. و من میفهمم که چطوری چندروزخوشبختی میتونه...بعد ازشبهای روشن من عاشق   تذکره اولیا شدم 

چندان که پای مرد، به گل فرو رود پایِ من ، به عشق

 


 
 
نوشتنم نمی‌آید
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
 

مینیمالم نمی آید. مینیمال‌هایم مثل بستنی‌قیفی‌های آب شده‌ی روی سنگ فرش‌های ولی‌عصر؛ وا رفته اند ....شهر من ، کشور من دیگر بوی هیچ عشقی را نمی‌دهد. بوی خون‌ ، نفرت ، سکوت... و من دیگر اخبارها را نمی خوانم . تلفن ها را پاسخ نمی گویم و سال‌ها پیرتر نمی‌شوم ... حس بد ناامنی همهء رفقایم را احاطه کرده. یکی  به من بگه ناله های شبانهء آدم های زندگی من ، کی... یقهء باد بی سامان را خواهند درید؟

عقده نوشت: این روزا سر و ته زندگانیم به یک بیلاخ تنومند رسیده ... عصبیت . خستگی . از مرد گریزان شده ام . از آدم ها . 

یک لنگه دمپایی گذاشتم بغل دستم . سایز دهن اونایی که کامنت دری وری و امیدوارکننده بیخود میدن ! بعدش غرغر میکنن که پستت قدیمیه!

 از: پری 

به: آقا

    سلام آقا

      یادم بیارید

         بابت تمام مجالی

             که آن روزها
               برایم فراهم کردی
                  تا دیوانه‌گی کنم..

                    لگد تازه ای به خوشبختی احتمالی ام بیندازم

 

یه شب از شبای دی ماه بود، تمام شب را باران باریده بود و از آن آخر هفته‌ها بود که دنیا رفته بود پی کارش و من ، خودم بودم و  همه ی آن تو  هایی که در من چنگ می انداختند، که منم ، با تمام خودم-بودن‌ای که می‌توانستم باشم آن شب. تو هم بودی البته! و ما پنجره‌ی اتاق تورا را باز گذاشته بودیم تمام شب، شراب و موسیقی و کتاب سیسل تو و سرِ من روی بازوی تو ، و دست های بزرگ  تو  هم بودند و گیسوان قهو ه ای ِ من نیز و  نی نی مردمک های تو ... طول کشیده بود تمام شب، و من یک جایی رفته بودم حوالی ابرها، یه چیز تو مایه های پرواز .. روز قبل گفته بودم یک هم‌چنین جمعه ای پره تافل دارم. از آن وقتایی بود که باید داغ داغ تا مغزت پر از لغت است  امتحان میدادی  شب از ترس مردود شدن، خواب اینترویو می‌بینی واگر امتحان نمی دادی واژه ها سرد می‌شدند و و از دهان می‌افتا دند، ناجور
هفته‌ی قبل گفته بودم یک هم‌چینن روزی یک هم‌چین جمعه- صبح‌ای امتحان دارم و تو آن شب با وجود آنکه حجم وسیع درس نخوانده داشتی ، با من معانی و اینترویو کار کرده بودی،  باران از صبح شروع کرده بود ، نم‌نم باریدن و من نم‌نم مست شده بودم و از آن آخر هفته‌های تهِ دنیا بود همه‌چیز، فکر کرده بودم هیچ آدم عاقلی تمامِ این صبح پرباران را و شب شراب را و اتاق بی‌پنجره را و آن دست ها را ، ول نمی‌کند کله‌ی صبح برود امتحان بدهد، فوقش می‌ماند برای سال بعد. و لابدتر این را یک گوشه‌ی مغزم خیلی مطمئن و با صدای بلند گفته بودم، آن‌قدر که فکر نکرده بودم در موردش صحبت کنم دیگر. پرونده‌اش را بسته بودم رفته بود پی کارش. آنوس دیلاته بر بُعد لاجیک زندگانی ام ، چیره گی ماتحت پاره کنی یافته بود!! بعد یادم مانده که یک وقتی بین شب و سپیده دم، یک وقتی که دیگه صبح شده بود، از پشت سرم صورت تیغ تیغوت را آوردی نزدیک گردنم، گردنم را قلقلک داده بودی که آماده‌ ای جانور!!، الاناست که مدرسه‌ت دیر بشه‌ها. من؟ من برای چند ثانیه مبهوت مانده بودم که: این دیگه چه گاویه بابا!! که وات د هل آن اِرث ...

چطور ممکن است این آدم آنقدر گاو خلق شده باشد که مزاحم خواب شیرین من آنهم  در این صبح پراز نوای باران شود، لختی درنگ و بیداری باعث شده بود تامغزم پراسس کرده  و یادم بیاید

یک هم‌چین روزی یه همچین صبحی امتحان و ...

بعد می‌دانی چه شد؟ درست توی همان ثانیه‌ها که چرخیده بودم توی بغلت و گفته بودم اصلن دلم ممی‌خواد برم که و تو گرفته بودی‌م توی بغلت، با آن صدای جادویی‌ت نوازشم کرده بودی که:  جانورجان! اگه نری تا سال دیگه نمی‌تونی امتحان بدی،لغات از یادت میرن و فرصت‌تو از دست می‌دی، پاشو تنبلی نکن جانور ، دوباره ظهر برمی‌گردی همین‌جا روی تخت سر جات، توی همان ثانیه‌ها با خودم فکر کرده بودم  چقدر این آدم، مردِ من نیست. چه زنِ منطقیِ معقول‌ و موجهی می‌سازد از من، همانی که تا قبل از این نبودم. چه قدر حواسش به من و آینده‌ی من و حواشی من و فردا و پس‌فردایی که مستی ازسرم پرید و خواب از سرم پرید و مثل سگ پشیمانی به جانم اوفتاد و این حرفا...

می‌دانی؟ من آدم دوست داشته شدن هم نیستم، حس بدی پیدا می کنم وقتی دارم وابستگی به یه مردو تجربه می کنم، یه حس گس و زشت! اون روز  صبح‌ای بلند شدم، با خودم فکر کردم که اوکی، باید بیدارشم و دوتا کار انجام بدهم، ، اول امتحان بدهم و بعدش از زندگانی تو بروم ، کلن من آدم لگد پراندن به خوشبختی هایم هستم... و بعدش آدم مچاله گی در خاطرات ِ گه ِ گذشته!!
و آن روز صبح اول برای امتحان رفتم و مردود شدم و بعد برای ترک کردنِ تو .. میدانی؟ بعد از تو من همان زن منطقیِ معقول‌ای که نبودم،  ماندم. تو مجال تمام بی‌فکری‌ها و دیوانه‌گی‌ها و حماقت‌ها و ندانم‌کاری‌ها و بعدش مثل سگ پشیمان شدن‌ها را از من گرفتی. تو همیشه به تمام خل و چل بازی‌های من خندیدی و قربان صدقه‌ی دیوانه‌گی‌هام رفتی و هی افسارم را یک جاهایی کشیدی عقب، و بقیه ی خر ها ی سر به راه و درس خون رو نشانم دادی، نشانم دادی که ببین چه سربه‌راهند. چه بی حاشیه و بی توهم اند، چه بی دغدغه سواری میدن و سواری می گیرن!!  بعدش هی مرا از توی بیابون لم یزرع کشوندی توی جنگل، هی مرا از توی بیابون کشوندی توی جنگل و هی مرا از توی بیابون کشو ندی توی جنگل. منم هی لگد پروندم و یاغی تر شدم، هی یاغی تر شدمو لگد پروندم، آخرشم رمیدم از تو...
ولی امشب و هر وقت دیگه،  موقعی که میخوام رزومه ام رو واسه جایی بفرستم  یاد ِ آن زنِ منطقیِ معقولِ آینده‌نگری می افتم   که روزی اورا در آغوش مردانه ی تو جا گذاشتم ، آن روزبارنی و خیس ، و آمدم بیرون. و رمیدم ، بی هیچ دلیل و بهانه ای...راهم را کشیدم آمدم بیرون، از داخل جنگل  با تو بودن به بیابانِ تنهاییِ خودم رمیدم . حالا نشسته‌ام از دور تماشایت می‌کنم که چه دردمندانه در آغوش گرفته‌ای زنِ جامانده‌ی آن سال‌ها را، از همان روز بارانی تا همین حالا


 


 
 
این مردِ عنترِ سالوس
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
 

پوست تیره ای دارد و قدش حدود 158 سانتی متر است ، او مردی است  که متصدی تسهیلات رفاهی محل کار من است. انسانی سالوس و حراف و خایه مال است. و برای سیستم بسیار خوشایند است ، وقتی آدم حسابی های اینجا برای خوردن غذا به تریا می روند ایشان لنگ به دست مشغول منیپولیشن تخم ها و تخمدان های مبارک آنها در جهت ارتقای جلب رضایتمندی این جماعتِ نان بازو نخورده شود. و بالتبع درهم و دیناری هم اضافه بر حقوق نجومی ِ این فرد ، در ازای حق پاچه ورمالیده گی به فیش حقوقی اش اضافه می شود، روابط عمومی ایشان در مقابل بزرگان بسیار خوب است . او مرا نمی شناسد ، راستشو بخواین تمایلی هم به شناسایی ِ یک جانور 171 سانتیه اخمو و عینکی ، که با یک لگن مملو از عسل تقلبی و ساخت کشور دوست و برادر، چین عزیز که بسیار شیرین هم هست ، نمی شود مزه ای از او چشید را ندارد جانوری که  هیچ حرف مشترکی با هیچ کدام از زن های دور و بر ندارد. این موجود اخمو و تا اندازه ی زیادی چپ و پارانوئید ، بعضی روزها جزء آخرین افرادی است که به تریا می رود .و معمولا چند بوکلت و کتاب قطور با خود حمل می کند . و فکر می کند اگر روزانه کمتر از 17-18 ساعت کار کند تمامی ِ افتخارات سازمانش  از آن بالا سیر نزولی طی کرده و بصورت یک میله ی  داغ و آتشین به سمت ماتحتش حرکت می کند. و طبعا از سمت و سوی خنک ترش به ماتحت این موجود تلخ فرو می رود که کسی جرات در آوردن ِ آن را پیدا نکند ، چرا که دستش خواهد سوخت. 

کلن همه ی میله هایی که در طول سال های حیات در ماتحت ِ اینجانب فرو رفته اند ، برای سوزش هر چه بیشتر کیون مبارک ، از درب ماتحت ِ همه ی مقصران عبور کرده اند و به کیون اینجانب که همانا سیبلِ کاذب بوده است ، فرو رفته اند.

داشتم از ملیجکِ سر کارم می گفتم. مدتی است که گام را فراتر از سابق می گذارد و به هنگام صرف غذا بالای سر کارگران آشپزخانه ایستاده و بشقاب های مملو از استیک، سبزیجاتِ رنگی، سس های متنوع و دسر ها را از جلوی آدم های کمتر مهم به سمت آقازاده های  مهم تر  هل میدهد !!! آقا من کلن آدم گه ِ  و گیج بزرگی هستم . تصور کنید خانومه پری با رنگ و روی پریده ، موهای پریشون ، روپوشِ  نیمدار و یک عینک با فریم ِ یاسی ، در کناری ایستاده و این مرد صدو پنجاه و خورده ای سانتیمتری که قدش و علمش به ناخن پای من هم نمی رسه هر روز این حرکات زشتشو تکرار می کنه ، بعدشم تو دلش میگه ، این دیگه چه کوس خلیه بابا!! اصلن این زنیکه گاگول اینجا چه می کنه ، اینجا غذاخوریِ بزرگانه ... چند روز قبل برای صرف صبحانه به تریا رفتم، از شبِ قبل هیچ چیزی نخورده بودم، و تا صبح مشغول مطالعه بودم، کلن من آدم بیخوابی هستم ، درست همانند جغد، جالب اینجاست که رکورد بیخوابی بمدت یکهفته و بیشتر   را هم دارم بدون ِ اینکه کیفیت ِ عملکردِ کارهای محول شده به من اندکی تنزل پیدا کرده باشد. .. از موضوع پرت نمی شم ، مردکِ کوتوله با کمال دریدگی آمد و ظرف محتویِ تخم مرغ عسلی، پنیر، کره ، عسل، مربا ... را از جلوی من به سمتِ زنی  که همسرش از کله گنده های فلان وزارت خانه است  هل داد... اون زن هم عشوه شتری کنان اظهار کرد که میل نداره و اینا... 

فکر کنید ؟ مرگ من ، شما بودید چه حالی بهتون دست میداد؟ این چند روز بطرز مرگباری ساکتم ، اولش فکر کردم چیکار کنم که این آدم نابود شه؟ نابود کردن ِ این آدم برای من از بالا کشیدن شلوار  بعد از اجابت مزاج و در دستشویی راحتتره ، ولی من آدمِ ضعیف چزونی نیستم! تمایلی هم به معرفیِ خودم ، برای این مدل آدم ها ندارم،

داشتم می گفتم : اون روز صبح نمی دونم چقدر طول کشید که بغض در گلو و گرسنه به اتاق کارم برگشتم، دلم گرفته بود،انگار مدیوم شاتی یه گوشه فضای جمجمه ام باز شده بود و کلیه اتفاقات کودکی ام تا به اکنون مانند برق و باد تداعی می شد، سیزده یا چهارده ساله بودم، و روز قبل از عید بود، شوهر ننه هه ، خوشحال و شنگول بود، بخاطر اوضاع اقتصادی مطلوب و خاصِ شب عید ِ بازاری ها، شاید باورتون نشه ، با گونی پولاشو به خونه می آورد و شمارش میکرد، ولی من که دختر نوجوانِ نابالغی بودم در حسرتِ یک جفت کفش و یا یک دست لباس بودم، وقتی دایی الف حواسش به زندگیِ من ، جمع بود ، هیچ نوع احتیاجی نداشتم ، اما دریغ از وقت هایی که دایی ماموریت کاری بود و یا مشکلی براش پیش می آمد...

شوهر ننه واسه مهمون های نوروزیش خرید کرده بود،  مشروبات مرغوب و گرانبها، انواع شیرینی جات ، آجیل ، پاسیتل ، میوه  و ...وفردای آن روز ، من با  لباس های مندرس، لکه ی نامانوسی در بین فامیل مولتی میلیاردر آن مرد ، بودم.

 مادر خوشحال بود که شوهر داشت ، مادر شعور  نداشت که بفهمد ،  این دختر نیاز به توجه دارد ، به ارزش گذاری ، به تکریم ، به دیده شدن،  مادر به هر ریسمانی چنگ میزد که آن مرتیکه دیوثِ ، پفیوزِ  مادر قحبه را ، حفظ کند.

مادر مرا ندید ،

مردکِ عنتر سرِ کار هم منو ندید !

فردای اون روز که روز عید بود، من حال ِ خوبی نداشتم ، دیدنِ آنهمه دختر و پسر زیبا، در لباس های رنگارنگ از اونور آب آمده اما ،  هیچ حس حسادتی را در من بر نمی انگیخت ، بیحس شده بودم، حرفم نمی آمد، شاید تکرار و تکرار نداشتن ها غیر حساسم کرده بود، اون عید ، بهترین عیدِ زندگانی من بود ، چون برای بیرون نرفتن از خانه بهانه ای داشتم، تمام سیزده روز عید آن سال را ، در انباری ِ مملو از کتاب های کاهی و قدیمیه دایی الف گذراندم ، فکر می کردم همه ی اون نویسنده ها مواظبم هستن، نگرانم هستن، دلشون واسم تنگ می شه،

الان هم نمی دونم چرا هر اتفاقی می افته یاد اون خونه لعنتی، و اون مردکِ لاشخور می افتم، نمی دونم چرا برخورد مرد کوتوله حساسیتم رو فزون نکرد، نمی دونم چرا روحم اینقدر اسکار داره، اسکار یعنی جای زخم کهنه که بعضا در برخی موارد گوشت های زشت و بیریختی دور و بر زخم به وجود می آره که تنها علاجش  بریدن این گوشت های اضافه و دور ریختنه،

از اون مرد بدم میاد، از شوهر ننه ام بدم میاد. از مادرم بدم میآد، بیحسم، دوس دارم خودارضایی کنم، انگار هورمون ها هم ترکم کرده اند ،

یه دست بزرگ می خوام که شبیه دست اون نویسنده ها باشه،مواظبم باشه . نگرانم باشه ... می خوام منو قایمم کنه، بذاره یه جای امن... منو جا بده تو یه انباریِ  مملو از کتاب ،  منو حسودم کنه ...



 
 
عاقبت پفیوزیه تنهایی section 2
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
 

دیگر
از دست هیچکس کاری ساخته نیست
حالا هرچه می‌خواهد
سوت بزند
قطاری که از خط
خارج شده باشد،

تکلیفش روشن است...

امشب نوشت :

با همه ی کلماتِ خوبی که بلدین ، از ته ِ دل نیایش کنین ! فردا عصر ، یه مجلسِ  دورِ همی ، دردِ دلیِ آبرومندانه ای برای  دوست نازنینی، در اینجا ، بتونه کمی لبخند روی لبش میهمان کنه ! بعدش مرد با اینکه کلی کار و گرفتاری داشت اومد منو از کنگره برداشت و برد کلی خرید کرد واسم ! خوشحالم که با مرد به بی بی رفتیم و واسه مارگزیده کیک شکلاتی مخصوص گرفتیم . منم با رنگ وروی پریده ی حاصل از 24 ساعت نخوابیدن و با لباس های مندرس و گل و گشادی که مطمین بودم با پوشیدنشون کسی بهم گیر نمیده به اتفاق مرد برای تدارک مراسم دوستم عازم شدم .مرد با من به کافه آمد و چه همه تا ، منو ، رفقا رو شاد کرد.این کاراش آرومم می کنه ... مرد خیلی دانشمنده و من وقتی کنارشم ناخودآگاه احساس خاک بر سری بهم دست میده .. اصن این احساس خاک بر سری در مقابل آدمای بزرگ از جانبِ من، پارادایمیه واسه خودش !! هی هی آقا گرگه ی بینوای من انگار نه انگار سه روز قبلش لگد دوپایی نوش جان کرده بود... من اعتراف می کنم که یک دیوانه ی متناقض خود درگیرم ! که رابطه های احساسیم بصورت بای دیفالت به سمت خل و چل بازی  شیفت پیدا میکنه . چمه من؟

شاد نوشت:

من به همه ی رفقا فتوا میدم خوندن هردو بلاگ پری کاتب یک دستوره ! راستی برای همه ی دزدایی که چرت نوشت های اینجانب رادر فیس بوک و بلاگ های خودشون کپی پیست می کند کمال احترام و عرضه ی آب دولا رو دارم.

بعدشم اومدم که بنویسم 

آقا پای خرید کردن که وسط میاد چه همه تا خوشحال می شم که یه مرفه بی درد هستم... مرفه نه به مثابه ی آنکه بابای مایه دار و این حرفا داشته باشی ها.. یعنی اینکه اونقدر جنم داشته باشی که کار کنی و خرجش کنی . چند روزی بود که درگیر کنگره  بودم بعدش امروز عصر مثه یه زن خوب و خونه گی بندیل و کون را جمع کرده و و جهت خرید به اسکان رفته  و در نهایت کلی شلوارک و صندل و تاپ و تی شرت هنگ تن و بوسینی و ...خریدم . راستی هنگ تن حدود یکهفتس که حراج پاییزه شو شروع کرده ...

خانومه پری فخر فروش میشود : یه کفش چرمی  شیری رنگ چند صد هزارتومنی با پاشنه ی سه سانتی متری  خریدم و هفت تا لذت بردم.

 

 من به جسمم و از جمله پاهام خیلی احترام می زارم،  اصن کلی فتیش هارد نسبت به خرید پای افزار دارم . باید  همیشه یادم باشد چقدر این پاها واسم آقایی کردن تا حالا ...هر چند بطور میانگین ماهی یکبار با جفت پاهام بصورت لگدوار میپرم  وسط رابطه های احساسی...  این طفلکی ها حماقتم رو به روی مبارک نمی آورند و بجای اینکه منو به چوب ببندن  بازم باهام راه میان..

 


 
 
اندر احوالات ابتیاعِ نداشته ها
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
 

یه وقتایی هست توی زندگانی ، دوست داری بکشی پایین و بشاشی به بعضی از لکاته ها و رجاله ها، عرض میکنم دلیلشو ،

چراغ اتاق خواب نیمه خاموش و  پری ِ زیبا بر روی تخت دراز کشیده ، آدمِ زندگانیِ   پریه اما ، نیست ...ذهنم مشغول میشود ، انگار کسی توی دلم رختِ چرک چنگ می زند، فکرم اما تمیز است. شماره همراهش را می گیرم که زودتر به خود بخوانمش ، مرد ِ من ،آدمِ زندگانیِ من اما ، شماره اش مشغول است، و من بعد از مدت ها فهمیده ام که تنها یک ربع قبل از هماغوشی ، مرد در حال عاشقیت با لکاته بوده است !

 

 آقا یه سوال :

دیدید بعضی از آدما برای نداشته هایِ آبا و اجدادیشون چطور تلاش می کنن ؟ مثل بعضیا که میان دانشگاه و دیگه بر نمی گردن ولایتشون ؟ بعدش همین آدما ، نیست که بشدت مستعد تبدیل و پوست اندازی شهری هستن کلی کلمات ِ کتاب از بر می کنن ، تیاتر می بینن ،حالا دیگه موسیقی رو هم، احتمالن شناختن، دانش رو که به ضرب و زورِ حقارت و تجمیع کمپلکس های شومِ شخصیتی در وجودشون تبدیل به مهارت کرده اند و زاییده گاییده های همون شهر رو به سخره می گیرن... هه ! کاش قد و اندازه ی وجودیمون رو بدونیم ! بنظر من یه آلیاژی رو که جنسش از مس یا روی هست ، شاید بشه برق انداخت و صیقلی داد ولی جنسشو نمی شه از مس به طلا تبدیل کرد.

بقول یکی از خواننده های پری خله برندِ طلا ، طلاس ! برند لکاته ها ،  مِسه البت اگه در خوش بینانه ترین وضع ممکن وجودِ مس بودن رو هم داشته باشن !

هی هی خانومه پری خانوم : حواست هست که  اسمِ passion هاتو داری عاشقیت میزاری ؟

دیگر روز نوشت: اینجا    رو بیشتر دوس دارم


 
 
از این گه دانی به یک گه دانی ِ دیگر
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
 

ما بلاگ نویسا مثه کارتن خوابا هستیم، اگه دیر به دیر نوشتم ، می تونید به اینجا هم سربزنید. اینجایم

 دوستتون دارم

پری خله

 


 
 
آن جکی که می گفت : بعله همون جکه !
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱
 

بابایی عزیزم

باز هم دارم برات نامه میدم

هی هی

می دونی که :

هر وقت دل وامونده ام می گیره برات نامه میدم ، این نامه رو هم که خوب میدونی سه سال پیش برایت نوشتم و  امشب کودک خل و چل و مشنگ درونمو باهاش  cheer up می کنم ..

اینجا رو هم می دونم که،  نمی خونی  

خودت خوب می دونی هر وقت یه چیزیم بشه برات نامه پرونی می کنم

دیوونه بشم. خوشحال بشم . دلم بگیره ...  قلمبه ی تو گلوم باد کنه ،

کسی روی تنهاییم دس بکشه ، کسی ته ِ دلمو بلرزونه ، بیماریه لگدِ روحیم عود کنه ، مثه موقعی که نه سالم بود و تویِ اون مهمونی عاشقِِ  همون زنه شده بودم ،  که موهاشو شبیه ِ پریِ کارتون ِ پینوکیو درست کرده بود،مثه وقتی هیفده ساله بودم و عاشق همکلاسی ام  شده بودم ،که یه دختر دورگه ی پاکستانی ، ایرانی بود ، که  پستانهای زیباو چشمان آبلیمویی رنگ داشت ، و من یک روز در میان علف های خیس خانه شان با او خوابیدم... و شب، با دستپاچه گی و احساس گناه برایت نوشتم که دربدرِِ  یک دختر ِ دورگه  و جنیوس شده ام و به هیچ عنوان ، قادر به ترک ِخیالش نیستم، اوه بابایی تنها تو بودی که ملامتم نکردی، تنها تو بودی که مرا شنیدی ...

این روزا ، خیلی چیزا فرق کرده خیلی چیزا هم همون جوری مونده

خوب من هم عوض شدم دیگه نمی شه خانوم کوچولو صدام کنی

این روزا رفتارام محافظه کارانه  شده ،  دیگه کمتر بددهنی می کنم، سطحِ بی تربیتیه خونم  پایین اومده ،این روزا غذای تازه پختن، ترشی های خوشمزه درست کردن برام مهم شده ، شاید بخاطر سن و سال باشه ، شاید بخاطر آدم های  زندگانیمه که تحمل یه پری لاجیک ِ معقول، واسشون بهتر از پریه خل و چل و ماتحت خنکه

تازگی ها موهام خیلی قشنگ شده... بلند شده ، تازگی ها با شامپوی خوشبویی موهامو میشورم که حتم  دارم ، اگه بیای وگیسویم را بو کنی لذت میبری  بابایی.

اما بابایی
اینجا  باد اجازه نداره  لابلای گیسوان من و هم جنسانم برقصه ، خنکای نسیم شبانگاهی اجازه نداره پوستِ سرمون رو نوازش کنه... می بینی؟ هنوز هم گاهی الکی بغضم می گیره ، ولی هنوز نمی تونم جلویِ کسی گریه کنم ، گریه هام اغلب با تعیین وقت قبلی و اغلب زیر دوش حمام یا زیر ِ پتو و داخل این خانه ی عاریه ای اتفاق می افته .

اما بیماری ِ لگد روحیم وقت شناس نیست ،تو باید خوب یادت باشه : هر وقت عود می کرد به سرعت برق و باد می دویدم و آن وقت ، اولین جوی آب کنارخیابان مامنِ پاهای ملتهب و گریزانم می شد، و من کفش و جورابمو در می آوردم و جفت پاهامو توی جوی گنداب فرو می کردم ؟این بیماری از موقعی شدید شد که من دانشجو بودم ،و جسدِ دختر هیجده ساله ای  رو آوردن ، توی اورژانس  که خودشو دار زده بود . و پدر سگ مصبش جنازه شو آورده بود تا پزشکی قانونی ، بکارتشو تایید کنه

VIRJIN OR NO 

قرعهء معاینه اون جسد معصوم بدبخت به نام دخترکِ رویایی و خیال پرداز تو افتاد ، و تو خوب میدانی که من با خود عهد کرده بودم :در صورتی که آن دختر ویرجین نبود ، برخلاف سوگندی که خواهم خورد ، دروغ بگویم...

لحظات سختی بود بابایی... یک جفت دستکش لاتکس برداشتم به اتفاق ... و با پاهایی  لرزان به سمت ِ سردخانه رفتیم . این صحنه بدجوری مرا یاد سکانسی از فیلم ژاندارک انداخت ! لحظه ای که ژان مقدس را قدیسه های معبد از نظر بکارت معاینه می کنند.. چقدر درد کشیدم. مخصوصا هنگامی که پاهایِ کشیده و نوبالغِِ آن جنازه ی دچار جمود نعشی را به سختی از هم باز کردیم ، لابیا ماژور با دستان لرزان من به طرفین کشیده شد، اوه خدایا پس تو کجایی ؟ بقول پرنده ی سایکوز نیمه خودکار ... شاشیدم توی رحمانیتت !

نیم ساعت بعد در گزارش پزشکی فانونی نوشته شد :

صاحب عکس فوق دختر خانم 18 ساله ی virgin .  علت فوت : انسداد مجاری تنفس ثانویه به دار زدگی و ...آن جنازه هم مثل ژاندارک  بکر و مطهر بود و من  آن شب ، بشدت دچار لگد روحی ِ حاد شده بودم ، شایدم ترسیده بودم از لمسِ عمقِ اینهمه پلشتی ، شایدم حس کرده  بودم ، خوشحالیه عمیقی  را که در چشمان پدرِ متوفی ، داد می زد، که آآی جماعت ببینید من چقدر مَردَم که دخترم تا قبل از زمانیکه کارد به استخوانش برسد و از دست آزار و اذیت های من و دولت مادر به خطایش خود را داربزند، لذت هماغوشی را تجربه نکرده و کسی او را نکرده است !!! برای همین منظور وقتی آشنایانش به او تسلیت می گفتند ، بطور ناشیانه ای اظهار اندوه می کرد، و من عمیقن بلاهت و حماقت جماعتِ خود را بخواب زده ی دور و بر ِ آن مرد را ، حس کردم ...

آن جُکی که می گوید : بعد از انتخابات و کشتار مردم و دانشجویان و روشنفکران ، جانشین بحقِ ِ جیرِ پماران ، بطور ناشیانه ای، اظهار اندوه و همدردی با بازماندگان کرده بود و فردای آن روز استاد بزرگی در دانشکده ی ادبیات  با لحن طنز و لگد روحی وار  ، هوار می زند که : بچه ها زین پس بجای واژه ی غریب و نا مانوسِ به تخمم : ناشیانه اظهار اندوه بکنید ، کجایش خنده دار است؟ به نظر من یک دنیا حقارت ازش چکه چکه می ریزد !

هی بابایی :دخترت می ترسد بلند بلند افکارش را تعریف کند ،مثلا بگوید به شونصد پونصد هزار دلیلِ منطقی، از این کثافت های ... متنفر است

بگذریم بابایی ، بگذار در آخر از دل ِ دخترت بگویم :هنوز هم دوست دارم  راه که می رم با پاهام  قلوه سنگ ها رو شوت کنم
یا تویِ خیابون لی لی کنم و دستم رو بکشم رو برگ پیچک های آویزان از دیوارها یا وقتی هوا خوبه، دوست دارم، دستم رو از شیشه ماشین  بیرون ببرم و  باد رو توی مشتم بگیرم  ، دیگه وقتی خوشحال می شم بالا و پایین نمی پرم و جیغ نمی زنم، وقتی هم که عصبانی میشم تند تند راه نمی رم و نفس نفس نمی زنم ، راستش مدت هاست چیزی اون قدر خوشحال یا ناراحتم نکرده  ، عصبانیم نکرده ، گاه گاهی دلم می گیره ولی نه مثل اون موقع ها که کله ام رو بکنم زیر پتو و بلند بلند هق هق کنم تا قلمبه ی توی گلوم کوچیک شه ، دیگه دلم  هم اون  قدرا نمی گیره ، مدت هاست که دیگه عاشق نشدم ، از اون مدل ها که آدم فکر می کنه سبک شده بالایِ  ابرا پرواز می کنه ، فکر می کنه خوشگل شده و همه دنیا دارن زل زل نیگاش می کنن و قلبش یکهو با دیدنِ آدم زندگانیش انگار از بالاترین نقطه ی رولر کستر به پایین پرت شه ، ولو شه ، داغون شه ولی بازم بیقراری کنه !

نه باباییه من

اون مدلی دیگه عاشق نشدم

من عاشق موندم به جاش ، مدتهاست که دیگه توتم و تابو دخلی به زندگانیم نداره،نه که فلسفه نخونم ، چرا می خونم ، من هنوزم  که هنوزه عاشق ِ رابرت فراستم و سهراب و مولانا ، من هنوزم که هنوزه دربدر اینهمه زنای سرگردانی ام که داخلِ ِ من بی هدف و پیر و فرتوت شده اند، اوه  بابایی  دیگه بسه : یکی از همین روزها دست خودمو می گیرم و می نشونم روبروی خودم، یکی یکی این زنا رو بیرون می کشم و ولشون می کنم که برن دنبال زندگی شون ، بهشون می گم من بودم که پیر و رعشه ای شون کردم ،بعدش که رفتن  برای این که خوابم ببره باید برای خودم قصه بگم یا رویا ببافم  یا به چشمای میشیه تو فکر کنم ، وقتی داشتی بهم می گفتی  که چقدر  دوستم داری و من توی ِ آتیشِ ِ تب  و هذیان می سوختم و  روی مبل کثیف و قهوه ای اون مطب دراز کشیده بودم و تو که سه شبانه روز برایم خربزه قاچ می کردی و لولیتا می خواندی..

اون خرس سفیده  رو یادته که بجای تو ، موقعِِ خواب بغلش میکردم؟
مدتهاس که دیگه بغلش نمی کنم ، نمی دونم چرا حس می کنم بغل کردنش دیگه منو به تو ربط نمی ده...

چه راه درازی رو با هم رفتیم بابایی

و من چقدر منتظر هفته ی اول  مهرماه امسال  هستم

که دوباره بیایی  و برایم خربزه قاچ کنی و لولیتا بخوانی

پری ِ کوچک ِ تنها

 

 


 
 
این گیسوی بریده
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
 

دیشب خواب می دیدم :

 خواب ِ شش سال پیش را خواب آن شبی که گیسوانِ قهوه ای ام را از بیخ بریدم! بریدم تا حقارتِ آن شب بیادم بماند!

روزی بود و روزگاری ، و جوانکی که اسمش را جرالد گذاشته بودیم، جرالد تامغزاستخوان به کوک استنشاقی معتاد بود ،و من طبق معمول تِرِز شده بودم ، و میخواستم کمکش کنم، قرار و مدارها گذاشته شد، و حال شب شده بود،  جرالد،روی کاناپه ی چرک قهوه ای رنگ اون خونه ی... درازکشیده بود،من پرت شده بودم به اون شب که 29 اسفندبود و تولدِمن.. ساعت 12 وخورده ی شب.

بابابزرگ مرده بود. مادر با تشخیص نارسایی مزمن کلیه،توی ِطوس بستری بود. ما بشدت بی چیز و وبال دایی هابودیم. من چندجایی بطور پاره وقت کار میکردم. جماعتی بودیم آویزان و بی پول ، با یک عالمه پز روشنفکرانه ی ماتحت پاره کن و ادعای عوض کردن ِ  دنیا، درعوض ، توی حلقه ی اون جمع روشنفکری ما،جرالد ، پسر یکی ازواردکننده های بنز  به ایران بودکه حلقه ی دیگری ازرفقاش بخاطرجیب مملوازپول وموقعیت بسیاربالای اجتماعیش بهش سرویس میدادن،از روس واسش زن میآوردن،ومعتادش کرده بودن... اما با ورود ماچندنفر ، زندگی اون ازاین روبه اون روشد...بهش قول داده بودیم نجاتش بدیم،  والبت خودش هم بشدت ازاوضاع واحوالش خسته شده بود. من جرالد رودوست داشتم. فقط دوستش داشتم. واسه همین وقتی علی پسرعموش که از آدمای بزرگ اون موقع و از حلقه ی دوستان نزدیکم بود .خبربدحالیش روبهم دادسراسیمه جسم لاجون و خسته ازکارم روبسمت آپارتمان ش رسوندم الف بالای سرش بود. و اون تشنج سختی داشت وهشیارنبود،حال خیلی خرابی داشت. ما در اصطلاح خودمان به مجموعه ی ای علایم می گوییم :سندرم قطع مصرف... ازدو روز قبل من، علا، الف ، و علی واسه ی ترک کردن بهش پلن درمانی داده بودیم. قراربود استاد علا واسش دارو تجویز کنه ما ، سه نفر هم بستری و ترکش بدیم. اون شب علی کشیک داشت . توی مرکزجراحی که ازقضا خودش هم یکی از سهام داراش بود . الف هم مشغول وصل سرم و داروهای جرالد بود . به علاء زنگ زده بودیم و او هم گرفتار شیمی درمانی سرطان ...زنش بود . ناچارن من با آشفتگی یکسری داروی مورد نیاز نوشته و تصمیم گرفتم به تنهایی و اون موقع ازشب داروها شو از داروخونه ی ف که شبانه روزی بود، تهیه کنم. با پریشان حالی سوارماشین خدا میلیونی حاجی ت...،بابای جرالد شدم .

باران ریزی میآمد.
شیشه ی اتوموبیل رو پایین آوردم . بابایِ انریکه ، خولیو داشت میخوند،داشتم فکرمیکردم زندگی یعنی ناتالی و باران. هنوز سرخیابون نرسیده بودم که ،یه موتوری بدهیبت جلوی ماشین سبزشد. ومن ناچارن متوقف شدم . از موتور پیاده شد،حالا از نزدیک میدیدمش ، اور سبز و گشادی پوشیده بود و انبوهی ریش هم داشت،دو بار اشاره کردکه پیاده شم. عمدا سرم رو به سمت مخالف جاده چرخوندم. بدنبال کسی، چیزی، که کمکم کنه از دستش در برم. فکرم بسیار مشغول جرالد بود.اومدم  گازبدم و فرارکنم اما ترسیدم ماشین عاریه ای بابای دوست آسیب فیزیکی ببینه یا شماره پلاکش روبردارن وماجرا درست بشه ... پاهام خشک شده بودن. دهنم قفل شده بود.میترسیدم توی صورتش نگاه کنم. دوباره فریاد زد : با توام. سرمو برگردوندم به سمت صدا. ترسیده بودم،بادستپاچه گی روسریم رو کشیدم جلو. اما موهای آشفته ام از عقب مشخص شد. با خجالت سرمو چسبوندم به پشتی صندلی، تاموهامو قایم کرده باشم . بارونی خاک خورده ونخ نمای سورمه ای ام از روی زانوهام عقب رفته بود. خیلی سریع لبه های جلوی بارونیم رو روی هم انداختم. گفت : با توام کمش کن این بی صاحابو .صداشو میگم. پیاده شو مدارک وکارت شناساییت هم با خودت بیار. پیاده شدم . یه نگاه ارزیابی کننده به سرتاپام انداخت. نگاش روی پاهای بدون جورابم قفل شد!!! جاخورده بود. خنده ی زشت ی کرد. او میخندید و من، استفراغم گرفته بود به اینهمه پلشتی... حس کردم روی زانوهام هزارپا راه میره... پاهام می لرزید. انگار ظرف شیشه ای وجودم شکسته شده باشه ،وخورده هاش ریخته باشن داخل بدن تهی ام وخورده شیشه ها ، هی بهم میخوردن صدا میدادن و من نمی تونستم جمعشون کنم . گفت : پارتی بودی؟ آره دیگه پارتی بودی چه سوالی پرسیدم... این از سر و شکلت . اون از صدای ضبط ماشین ات.
حجابتم که افتضاحه. حتمن زبونت هم که بازبشه قد اتوبانه!! تو پارتی چندتا ازدوس پسرات بودن؟ موهاتو رنگ کردی؟ خجالت داره ! خوبه چندتاجوون بخاطراینکه شماهاهرشب زیریکی نخوابین،توی جنگ نفله شده باشن؟! مجبورم واسه تادیبت همین ریختی بکشونمت کلانتری تا باباننه ی  بی غیرت و تن لش ات بیان کاردستی هرزه شونو تحویل بگیرن؟چرا جواب نمیدی؟
حتمن چیزی خوردی؟ هان؟

خفه خون گرفته بودم. کاش بابایی اینجابود. من هنوز داشتم به نگاه سنگین و کثیفش فکرمیکردم. خودرابه تحامق زده،گفتم: آقامن ...کاردستی ِ هرزه نیستم . دانشجوام . ببینید : اینم کارتم. آقابخداتوی همین کوچه پلاک 18 منزل دوستمه،زنگ زدن گفتن حالش خیلی بده،مام اومدیم دارو  واسش بگیریم این دورو بر تامیدون الف داروخونه ها تعطیله خواستیم بریم پایین واسش دارو بگیریم. امشب تولدمون بود. موهامونم خودش قهوه ایه. . 

نمی دونم چرا از داشتن موهای ِ زیبا شرمنده شده بودم... باخجالت دوباره روسریمو روی پیشونیم کشیدم... دوباره با مِن و مِن گفتم،آقا من هول شده بودم . اصن حواسم به لباس پوشیدنم نبود.

نمیدونم چه مدت زمان صرف شد، تا  حرفام ته کشید.ترسان و لرزان حرف میزدم .چشمامو  به زمین دوخته بودم. حالم از خودم، ازخود را به تحامق زدن آگاهانه ام بهم میخورد که بخاطر ماشین بابای جرالد به این روز التماس وحقارت افتاده بودم. ای تواون روحت !!! سرم رو که بالا آوردم قیافه ی ملتهبی میدیدم که باچشمانی قرمز و دریده نگاهم میکرد. پرسید: خارج بودی؟

من: نه آقا ما تا ممسنی هم نرفتیم!  آقاهمین جادرس میخونیم..

گفت : نه ! محیطت بدبوده،تربیتت هم همینطور، اماهنوزساده ای. آخه حیف نیس دختری به این خوشگلی بااین وضع بیادتوی دیدنامحرم.. یه شماره ی نوشته شده ازقبل ازداخل جیبش درمیاره و  میگه: بیا این شماره ی منه.بااین شرط همه ی موردهاتو ندیده میگیرم امایادت بمونه من زیاداین دور و برا میام وای بحالت اگه دروغ گفته باشی . میدم محوت کنن!!! امشبم توی مسیراگه کسی بهت گیرداد فوری به من زنگ بزن.. وحدود 20 دقیقه گل واژه تلاوت میکنه...

برای اولین بار،ازخودم،زن بودنم،ازپاهای لرزان وعریانم،شکل موهام و رنگشون،هیکل نخراشیدم،استفراغم میگیره. میشینم لبه ی جدول. آسمان رعد وبرق میزنه. من عق میزنم... دانه های باران وقطرات استفراغ روی جدول خیابان وناخن هردودستم می پاشه. دلم شکسته ازدست خودم. ازاینکه می بایستی اون کاغذرومچاله میکردم وتوی صورتش پرت میکردم ومیترسیدم...ازخودم کینه به دل گرفتم.ازاینکه میخواستم بزنم دهنشوسرویس کنم ونمیتوانستم.ازاینکه میبایست ی دهنشوسرویس میکردمونمیتوانستم.ازاینکه حق طبیعیم بود دهنشوسرویس میکردم ونمیتوانستم. بله بخوانید : میترسیدم بجای نمی توانستم.توی کتابهای درسیم خوانده بودم که این طرزنگاه جنسی،این الفاظ حقارت آمیز،این نوع برخوردوهتاکی به شان انسان،همه وهمه موارداَبیوز روشامل میشه وحکم حقوقی داره ... اون شب باهر بیچارگی که ممکن بودداروهاروگیرآوردموبه بدن جرالد رسوندم.کاغذم نگهداشتم تاحقارت اون شبم هیچ وقت یادم نره... فردا صبح توی آینه ی هال باقیچی فلزی و کند خیاطی موهامو تا اونجایی که ممکن بود بریدم...البت من حدود 5 یا 6 بار تو زندگی اینطوری خودمو جریمه میکردم.

بله! هربارکه ازدنیا و آدماش میبریدم و بی تعلق میشدم به نشانه ی اعتراض اینکارو میکردم و تا مدتهاخودمو توی اتاق حبس میکردم!

بله بدانید اوج دیوانه گی و گه بودن مرا !!!

آن صبح شوم که ازقضا صبح عید هم بود،موهایم را از بیخ بریدم،بریدم تا برای همیشه یادم بمونه دارم توی جایی زندگی میکنم که بار نگاههای جنسی آدمهای بظاهرخوبش به همون مویی که در کشور های دیگر اوج زیبایی شناسی  وجودزن را شامل میشود،روحم راسلاخی کرده و از این روست که میل به زیبا بودن و دلربابودن زنها نازا و عقیم میشه، و یادم بمونه وقتی زناش موهاشون ،هیکلاشون ،جسم قشنگ و جوونشون رو، پتوپیچ میکنن ازهمین حس حقارت وخجالتی ریشه میگیره که بعدها هرزه می نامندشان ویادم بمونه وقتی این مدل زنها رومیبینم هیچوقت مسخره شون نکنم. فقط نیگاشون کنم. تحقیرشون نکنم،قضاوتشون نکنم !

آه بابایی: دیشب دخترکوچولویِ خنگِ تو،خواب همون رجاله ریشو رومیدیدکه با چشمانی گرسنه وسرخ،دستشو بالا آورده بود و همون تیکه  کاغذ وجلو چشمش گرفته بود و لبخندی کریه برلب داشت. همان مردی که خودشو توی لجن های ته نشین شده ی خاطراتم جاودانه کرد.

بچه ها بنظرتون جای این زخم ها یه روزی خوب میشه؟

 

ته نوشت : یه اتفاق ِ قشنگ ، یه دیدار خوب و اتفاقی ، ساعت 4 و خورده ی صبح چند هفته قبل ، یه آقا گرگه ایی هست ، که به گمونم اهلی شده باشه! چه کنم که قرار مدارای بلاگیِ من، تهشون ، بصورت  بای دیفالت  به سمت تعلیق شیفت پیدا می کنه! کم کم دارم به این نتیجه می رسم که سناریوی زندگی منو بجای خدا و دست تقدیر و اینا... آقامون وودی آلن کارگردانی کرده

 


 
 
موافقم ! آدم ها نباید خداهایشان را از نزدیک ببینند
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
 

آمبیانس اینجاس . گفته بودم که کلن آدم مچاله گی در خاطرات گه گذشته ام .

دارم عادت می کنم بابایی

دارم گرگ می شوم در لابلای این مهتاب کشنده ی تو را نداشتن ... و زوزه ات می کشم

دارم عادت می کنم به دور شدن خیالت
عادت می کنم
نگران نباش
عادت می کنم به نیامدن و ندیدن ات

دارم عادت می کنم که دلم برای سنگفرش های خیابون خدامی دیگه تنگ نشه .

عادت می کنم دیگه دعوام نکنی و نگی هی فیلسوف کوچولو کج راه نرو ... اا شونه هاتو بالا بگیر . هی بابایی این روزا بخدا اگه منو ببینی صاف راه می رم ، عصا قورت داده . مثل کارمن الکترا

دارم عادت می کنم که نیام و پایپو ازت نگیرم و نشکنمش !‌ تو هم عادت می کنی که اینقدر استنشاق کنی اون سگ مصبو !! تا پاره شی ( مویرگای مخاط بینی تو می گم! )

منم عادت می کنم به مچاله گی !

ببین : در دنیای بدون تو من دارم چای تلخ می خورم... باد داخلِ موهام بازی می کنه ، اصلن این روزا همش با شامپویی سرم رو می شورم که مطمینم از بوش خوشت میاد . غذاهای خوشمزه می خورم ، لباسای خوشگل تنم می کنم ، بعدش هی توی آینه خودمو نیگا می کنم و به حال مرد افسوس می خورم که نمی تونه این همه خوشگلیو ببینه و لذت ببره ، بعدش منو بغلم کنه و لبشو بچسبونه به لاله ی گوشم و یواش بگه :

برهنه شو baby

این روزا به اظهار عشق پسرکان می نگرم و سکوت می کنم . به پیشنهادای مسخره لبخند می زنم و سر تکون می دم . دستی به وداع تکان می دهم و آفرینش خود را برای آن ... تایید می کنم... دُن پری دیوانه می مانم و تلاش می کنم تا همیشه به آسیاب بادی خیال تو حمله ور شوم... چه باک از ستیز بی فاتح ؟ یا چه باک اگر در ستیز برای نداشتن ات مدال بر روی دوش ... بدرخشد !!!
در دنیای بدون تو
ای میل چک می کنم

کتاب می خونم، می خونم، می خونم

شعر می گم

فحش ناموس دار جیم دار و دری وری می خورم و می خندم

سکس مسخره ی چیپ می کنم

اصلن می دونی چیه: من می خوام از آزادی تا سر شونزده آذر واست بدوم، بعدش ، اممم

می خوام بعدش واسم سیگار آتیش کنی بعدش من آگاهانه ادای زنای خنگ رو در بیارم و بپرسم راسی یه سوال : دوسم داری ؟ تو هم انگشت سبابه تو روی فضای سه و چهار بین دنده ای سمت چپ قفسه ء صدری ت بزاری و چند بار بکوبی و با چشای میشی ت اشاره بدی بهش... منم ذوق لوسی بکنم و خر کیف بشم.اونوقت ناشیانه به سیگاری که آتیش کردی پک بزنم و مثه یه آدم کوچولوی خنگ و کودن و نتونم دودشو فرو ببرم اونوقت تو هی حرص بخوری که نده توو دودشو !

می رفتیم عیاران

نه کافه نادری بهتر بود،چند روز قبل با ماری رفته بودیم اونجا ، کلی توی حیاطش دنبال ِ خیال ِ تو گشتم، اما بابایی بگو : چرا هر چه بیشتر دنبالت می گردم کمتر از تو اثری می بینم؟

آخ اگه بودی...

من زبان می شدم و تو که فقط عادت داری حرف بزنی این بار گوش می شدی و بعد از دو سه ساعت بدون اینکه در ظاهر ماسکه ات نشانه ای از تاثیر حرفهای من بدی!‌ به لحن کودکانهء من می خندید ی و بعدشم طبق معمول من مغلوب قدرتت می شدم

اصلن

جذام می شدم و انگشتان تفکرم تو را می جوید

بعدش می رفتیم اون بالا بالاهای کلک چال ، حشیش می کشیدیم و به شکل کوهها که شبیه آدم های عاصی دهنشونو برای هم باز می کردند و دهن کجی می کردند خیره می شدیم . می خندیدیدیم . می ترسیدیم. حرف میزدیم.... حرف . حرفای قشنگ بدرد نخور دنیا عوض کن!!! بعدشم هی واسه دنیا نسخه بهترشدن می پیچیدیم. سیاسی چی می شدیم ! بعدشم الکی الکی می خندیدیم... به چی؟

تو به لولیتا بودن من می خندیدی . و من به پتانسیل لذتی که در کشف راههای جنسی فرعی در تونهفته شده ...

به ریدن تکنولوژی می خندیدیم ، چه نوع ریدنی؟ مثلن ریدن پارکینگ های ریموت دار بر روابط عاشقانه سنتی و مالیده شدن حس کامیونیتی زن و شوهر ها ، به ترس تخماتیکی که از نگهبان حراستی پیر درب دانشگاه داشتی و حتی توی اون دمای بالا هوا جرات پوشیدن یه تی شرت سورمه ایه ساده تو نداشتی... هر هر هر ترکیدم از خوشی الانه که سراسر شهرو گه بگیره.

موی عاقل

در زندگانی ِ من یک مرد هست که مثلِ مویِ عاقل توی کارتونِ  میشکا و ماشکا ، نقش ِ ارباب ِ اندیشه و روشن گری رو بازی می کنه  ، این موی عاقل، سالها قبل از طریقِ کسرا با نوشته های من آشنا شده ، موی عاقل توی فرانسه و آلمان دکترای فلسفه میخونه ، یه دوس دختر هم داره که خیلی بهش علاقمنده و حتا بدونِ اجازش به کسی وب نمیده ، قابل توجه مردِ صد و هشتاد وهشت ، نه سانتیه من،  که شبا قبل از همخوابه گی به بهانه ی خرید و اینا میره پایین تا  تلفنی به عشقش شب به خیر بگه !

هه ! بقولِ هومنِ قابچی : ریدیم و مالیدیم !!!

از خصوصیات بارزِ حرفهای مویِ عاقل هم اینه : هی پری میدونستی ؟ بدجوری چپ میزنی، هی پری این آقایان ،آقایان کردنت منو یادِ سارتر میندازه ، هی پری تو که چپی بگو فیلان قضیه تهش چی میشه،هی پری حیف که چپا عادت دارن به مازوخیسم وگرنه بهت میگفتم توی سواحل جنوب فرانسه لم دادن و صدف و شراب فیلان مارک رو خوردن عین ِ بهشت رفتنه، بعدش شروع می کنه به وسوسه ی من که پاشو از اون لجنمال  بزن بیرون... میخوام همین روزا یه لیست تهیه کنم از رویاهای در حال بافتنم،

شما  می گین بنویسم؟

 


 
 
گونیِ سیب زمینی من : مامانم
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
 

گفتم حالا که مرخص شدم میای از پله ها تند تند پایین بریم؟

خواستی با دلِ من راه بیای، گفتی باشه !

هنوز چهارتا پله نرفته بودیم ... نفست کم شد خانوم !

گفتی : پایین رفتن ازاین پله ها پدرِ قلبِ آدمو درمیاره. دستتو گذاشتی روی قفسه سینت!

گفتم : آروم آروم  راه بیا مامان نازی... نشستم کنار راه پله ،  پایینِ پات ، ولو شدم بخدا عین ِحمیدهامون لنگامو باز کردم، ولو شدم،  دستِ تو روی قلبت بود،  دستِ من به نرده ی کنار ِ پله، نفس نبود، بازدم نبود،عمقِ هوا به اندازه ی بندِ اولِ سبابه ی دست ِ راستم شده بود، آدما نبودن، همه جا خاکستری بود،مرد نبود، من جانِ فریاد نداشتم، حسِ بقاء شیی نبود، می خواستم فریاد بزنم از شدتِ بی جانی صدا هم نبود! میبینی ؟ ضعیف شده ام !!!  یهو یادم افتاد که تو هستی، بخاطر تو باید حفظ ظاهر کنم، انگار نه انگار جمعی از بیمارانم غصه هاشان را به من منتقل می کنند، انگار نه انگار که من همان پری چهره ی سیمانی و خرانرژیِ سرکارم... دل نازک شده بودم، ضعیف شده بودم، اون یک پنجم ِ ژنِ مغلوبِ زنانه گی ام ، غالب شده بود، نفست که بالا آمد ، نفس من هم بالا آمد ،حسِ عدمِ امنیت کمرنگ شد،چهار پنجم ِ حسِ مردانه گی ام ،غالب شد،  اشیا دور و بر رنگدانه پیدا کردند، آبی،سبز،سفید... نفس بکش خانوم جان !!!  

اما نفست که سرِ جایش برگشت ، می خواهی مرا بشنوی ؟  

بشنو : من ، توی ِ راه پله شبیهِ شش ساله گی ام شده بودم، روی پیشانی ام دانه های درشتِ عرقِ سرد ، شبنم زده بود، دست هام می لرزید ، راستی تو شش ساله گیِ من ،یادته؟ فک نکنم!!!  فقط نگو نه ! پشت دسته دیگه ، منم توی فاز ِ  آقایی م هستم یهو دیدی ...

همون موقعی رو می گم که اون حاجیِ دیوث ِ مادر قحبه رو چسبیدی؟ همون موقع  که منو ، دال، داداشِ گولم  رو رها کردی، رها که چه عرض کنم؟ مارو خط زدی!!! شیف و دلیت!

 حالیته گونیِ سیب زمینیِ من!

 توی ِ راه پله ،نزدیک بود دستی از درون، اسفنگترِداخلیِ  مثانمو کناربزنه و بازم  داخلِ شلوارم بشاشم ! میدونی واسه چی؟ دوستت نداشتم، نگرانت نبودم، فقط می ترسیدم بمیری !

مادرا نباس بمیرن ! یعنی حق ندارن که بمیرن ! حالیته ؟

چهار روزه که اومدی توی ِ شهری که دخترِ خیالبافت مرده گی میکند، و برای ، شاید دومین بار است که، بیشتر از بیست و چهارساعت مانده ای. داستانِ آمدنت هم اینطور شد : از اطرافیانت شنیدی ، پری چهره به شدت بیمار و مردنی شده.  نمیدونم دقیقن کجای ،اون گونیِ سیب زمینی یا کلمی که مجموعه ی سیستم عاطفه و سنس و اعصابِ محیطیِ تورو تشکیل میده ، تحریک شده بود که واسه چند روز ، دل کندی ازندیدنِ اون خیکِ گه ! و آمدی،

دیشب ساعت دو.. نشسته بودی بالای سرم.. من غرقه بودم  در تب و لرز و استفراغ  ،بیجان و خرد، ملافه رو روی سرم کشیده بودم ،و دانه های درشت اشک هم بود... تو اما ساکت و متعجب بودی، تابحال منو دختری قوی و محکم و لاجیک تصور می کردی اما گونیِ سیب زمینیِ من !! آدمها فقط از دور جاذبه دارن ، نباس به من نزدیک می شدی ، تو با اومدن و سرزدنت باعث شدی تمام آن کودکی نکردن ها و لنگش های حسِ مادریِ تو، تنهایی های خودم ، نوجوانی، و جوانی ام که همیشه از رویارویی با آنها هراس و ترسِ بیمارگونه و فوبیا ی کشنده داشتم ، با قدرتی صد برابر، برایم تداعی شوند، و بیام اینجا کیفیتِ این همه درد رو با نوشتن ،لوث کنم، حالیته؟  نوشتنِ اینا واسه من از دردِ کوفتیِ تجاوز و زخم کهنه اش خیلی بدتره ، حقارت ازش می چکه ، 
چهل دقیقه گذشت، اولش فکر کرده بودی خوابم، ولی کم کم از حرکاتِ لرزشیِ ملافه و خیسیِ اون حیرت کرده بودی،ملافه ی مارک دارِ بیمارستان را کنار کشیدی ، اشک پهنایِ چهره ی دخترک ِ خیالبافتو
پوشانده بود، تو هنوز نمی دونستی، تنها جاهایی که  من ، بغضمو خالی می کنم زیر ِ ملافه و دوشِ ِ حمامه... و این خیلی درد داشت.

حالیته گونیِ سیب زمینیِ من؟

ما خانواده ی متوسطِ بدی نبودیم ، اگر تو با آن عاشقیتت گه نمی زدی به کامیونیتی تک تکِ آدمهای زندگانیِ اطراف... پدر بزرگ که مرد،دایی ها بخاطر میراثی که او  یک عمر چکه چکه جمع کرد ، نخورد و نپوشید و لذت نبرد ،مثلِ گرگ های گرسنه ای بودند که هر کدام ، دوروبرِ لاشه ی مردار،  همدیگر را ، قوی تر ها ضعیف تر ها را،  جر می دادند، تا آن هنگام که به هدفِ غاییِ خود رسیدند و خانه ها فروخته شد،  هر کدام ایده ای داشتند برای پولِ حاصل از فروشِ آن خانه اعیانی مملو از نوستالژی ِ من ،خانه ی مستوفی خانه ای بود که من با تک تک آجرهاش حرف میزدم ، با دوتا باغچه ی مستطیلِ بزرگِ داخل حیاطش ، با درختِ توت قرمز و مو  و گیلاس و بوته های  توت فرنگی  ... مثلن شبهای زمستانی ، حوضِ وسطِ حیاط بامن حرف میزد که مبادا امشب دوباره بشاشی، و من تا صبح از ترس تنبیه و تحقیر اون پیرزنِ عجوزه ِ اصفهانی که وسواسِ تمیزی و بو داشت، و مادرِ تو بود تا صبح نمی خوابیدم، چون بعد از نماز صبحش بالای سرم میامد و غر میزد که : خیر ندیده چه بوی شاشِ خری میاد !! و پتوی ِ آبی و پلنگی رو داخل حوضِ قشنگِ من مینداخت و با جفت پاهاش توی سرمای زمستون پتو رو شستشو و آبکشی میکرد تا مبادا نمازی که توی خونش خونده میشه به لحاظ شرعی مساله دار بشه و این دختره ی دیونه و شاشو با این کارش،خدای نکرده ،اسلام رو لقد کرده باشه بعدشم آه و ناله می کرد و به سینه می کوبید،

آخرین باری که خانه ی مملو از نوستالژیه من روی ِ پا بود رو هیچ وقت یادم نمیره! رفته بودم برای خداحافظی با درختهام ،با آجرهای کرم و سنگفرش های چرک ایوانش، ستونِ سنگیِ ایوان را بغل کرده بودم و با صدای بلند گریه کردم، ستون سنگی دلش به درد آمده بود از اینهمه بدبختیِ و آواره گیِ من...  پوستش طبق معمول ساعد دستهایم رو رنجه  کرده بود،اما سعی می کرد بخندد... رفتم کنار حوض و کلی از خاطراتِ مشترکمان برایش گفتم ، چشمهای لاجوردیش خیس بود به من گفت :

تو خیلی دخترِ خوبی بودی ، فقط اگه نمی شاشیدی

بهش قول دادم وقتی بزرگ شدم ،شبا تا صبح بیدار بمونم و توی ِشلوارم نشاشم .

گفت : برو و دیگه هیچ وقت به عقب ، به گذشتت،برنگرد... و من دویدم و هرگز بازنگشتم...

دو هفته بعد پولها تقسیم شد، دایی الف می خواست سهمِ خودش و تو رو به کهریزک بده ، دایی کوچیکه که خیلی قالتاق و کلاش بود، با یه حاجیِ ِ بازاری، ملک التجار راه انداخت ، حاجیه ریش داشت ، دستش کلی توی کارهای خیر بود، محرم و عاشوراها برای حسین سینه میزد، کلی  تکیه مسجد و هیات هم را مینداخت و دوست دخترهایی با پستان های نابالغ  هم داشت ، عرق و شراب هم میخورد، هر چه دایی الف با گات فیلینگ ِ ماتحت پاره کن و خاصه خودش،  توی سر زد که با این آدم نپر! دایی کوچیکه به خرجش نرفت تا روزی که فهمید پولهایش به همراهِ حاج آقا به یکی از ایالت های سرزمین کفار پرواز کرده اند، تو با هزار بدبختی سهمت را از خانه ی مملو از نوستالژیِ من گرفتی و بعنوانِ باج به شوهرت دادی که لااقل کمی دوستت داشته باشد، کسی چه میدانست...شایدم کمی رویِ تو بخوابد ! من همه ی این ها را می فهمیدم، ولی باز هم دلم برای تو ، پرپر میزد.

حالیته گونیِ سیب زمینیِ من ؟

دیشب به من گفتی فکر نمی کردی من اینقدر سخت باشم، تلخ باشم ، گه باشم، حرفم نیاد،  یعنی واقعن نمی تونم به هیچ مردی اعتماد کنم؟ می گفتی تنهایی می سوزونتت! می گفتی : پشیمان شده ای که سه سالِ قبل، موقعی که تا رفتن از ایران فقط پنجاه سانت فاصله داشتم  با زنجه موره  و لکاته گریِ زنانه، مانع از رفتنم  شدی،می گفتی : تو که موقعیتشو داری ، برو، اینجا نمون ، من اما بیحس شده بودم،حرفم نمیامد، سنگ بودم ، دوستت نداشتم، عقده داشتم ازت،فقط بغلِ فیزیکیتو می خواستم ،آرزو میکردم که ای کاش ،اونقدر باهات صمیمی باشم که بهت نگم شما، آرزو می کردم بیای روی تخت و یکبار بغلم کنی و فشارم بدی ، اونقدر که حس کنم صدای ِ شکستن ِ استخونام میاد و باور کنم این بار خیالاتم واقعی شده، هر چند تو در مقابل ِ من مثلِ گنجشک ، ضعیف و کوچولو بودی ، اما اگه بغلم می کردی ...

آخ اگه بغلم می کردی ،

 


 
 
چیه بابا! کجا داری می ری؟ هشه…. گه!
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
 

بهش میگم : یک هفتس درد پهلو و تب و تهوع امانم رو بریده. دیشب و شب قبلش تا صیح روی پهلوم دست می کشیدم و دلم واسش می سوخت . طفلک ،بدجوری دل دل می کرد.

بدون ِ اینکه نیگام کنه و یا حتی به خودش زحمت معاینه فیزیکی بده، می پرسه : سکس عمیق و یا آنال نداشتی توی هفته ی اخیر؟

قلمبه ی توی گلوم حرکت می کنه ، بالا ، پایین ، بعدش ول میشه می افته پایین ، صدای خرد شدنِ یه چیزی میاد ... یه شیشه خرده هایی پخش شدن که نمی شه جمعشون کرد! با ناله میگم : نه استاد

دوباره زل میزنه توی مردمک چشام با یه لحنِ خر خودتی و جد و آبادت : می پرسه، آخرین بار کی اینترکورس  داشتی؟

من : یادم نمیاد. چند سال... چند ماه!

پری در خیال: خدایا ما کجاییم ، اینا کجان؟ عجب جماعتِ سکس زده . کمپلکس دار شده ایم، یعنی تا این حد سکس زده ایم که توی ِ هیستوری گرفتن از بیمار هم  متجاوز شده ایم؟ آخ

من از این مردا میترسم

میترسم از مردایی که وقتی با تنِ تبدار و ملتهب از بیماری روبروشون نشستی ، به چشمات زل میزنن  ، بعدش با لبخندِ مهوع می پرسن: هی بانو ! عجب تیرِ خلاصی میزنه نیگات به آشیلِ حسِ آدم .

بعدش ، نیست که وجودِ رُک حرف زدن رو ندارن ، با صدایِ بلند فکر می کنن:

خدای ِ من! این بی حالیش! این سیاهیِ زیرِ چشاش، نکنه مالِ هیپرسکوآل بودنشه؟ یا شایدم اثراتٍ سندرمِ بعد از رختخوابِ دیشبشه؟

هی... تر زدی پسر با اینهمه ادعا و غرور و اعتمادِ بیجات.

میترسم از مردایی که وقتی ترس و تزلزلِ تفویضِ جسمت به اونا ، حالتو از وجودت ، عقایدت ، بودنت  بهم میزنه و به زور خودتو از داخلِ بازوهاشون با هزار ترفند آزاد می کنی تا به رفیقِ وفادارت توالت بپیوندی و از ته ته های وجودت عُق بزنی، با کمالِ پلشتی، زُل میزنن توی چشمات و می پرسن:

ناقلا :  رفتی توی ِ دستشویی،  دماغی ، چی (اسنیف) دادی بالا !!!

 میترسم از مردایی  که زنگ میزنن و  وسطِ تایم کاری و ازدحامِ  بیمار ، توی گوشت دو ساعت از  : من لولیتایی می شناختم ، نقاشِ طبیعتِ بیجان، خسبیده در پر قو ، تهران ِ  نامجو  می خونن ، و تو هم احمق میشی و واسشون از علی کوچیکه، علی بونه گیرِ فروغِ ِ بزرگ میخونی، بعدش توی تخت وقتی می خوابی زیرشون ، در جوابِ دوستت دارم های ِ  تو  می گویند:

خفه شو ج ن د ه کوچولو!

میترسم از مردایی که بالایِ سرشون گوشیِ موبایلشونو نمی زارن تا بیقراری های ِ تو ، اونا رو از خوابِ ناز، نپرونه، ولی کنارِ کمدِ بالایِ تختخوابشون ،تا دلت بخواد کاندومِ خار دار و نیم خورده ی میوه ای ،و کودکس تلنبار کردن، و در پاسخ به واکنشِ ِتو فقط !!! واسه اینکه، این صحنه رو اولین بار از کسی دیده ای که دوسش داری و شوکه شدی ...بهت می گن:

شروع شد!

از ترس ها بگذریم رفقا ... داشتم از بیماری م میگفتم : خلاصه دردسرتون ندم .

آخر ِ سر می گه خانوم شما باید بستری شی، وضع کلیه هات بدجوری بهم ریخته. این عُق زدن ها ی تو علتش بالا بودنِ اوره ی خونته، کلیه ای که نتونه سم بدن رو دفع کنه ، ناچارن توی ِ خون میریزه... بعدش با خنده میگه : زیادی خیال می بافی؟

من : چطور؟

میگه : اگه مجبور میشدم از روی درسنامه ی بقراط دردتو تشخیص بدم ،بهت میگفتم این تیترِ پلاسمایی اوره و کراتینین، واسه آدمایِ مالیخولیایی یا اونایی که خیال میبافن یا شعر می گن طبیعیه! در همین فاصله دستورات پروندمو می نویسه... خمیده خمیده از روی صندلی بلند میشم . توی ِ دلم میگم: یه پفیوزِ نامردی هم نداریم که بهمون زنگ بزنه و هی بگه عزیزم من واقعن نگران ِ حالتم، بعدش من از پشت تلفن( بیصدا  با میمیک چهره ام ادایِ  هوووق زدن در بیارمو)  و بعدش بخاطر اینکه سکوتم زیادی ابهام زا نشه : لوسی بیام واسش و با لحنِ کودکانه بگم مرسی باباییه زیبا ...

داره غروب میشه ، الان دو روزه که دستایِ خانومه پری زخم و زیلیه. تا میاد کبودیه جای ِ سرم خوب شه ، یه آزمایشِ دیگه ،اینجا که من بستری ام . . تازه فهمیده ام چقدر یک بیمار نیاز دارد به توجه ، به مراقبت، و من هی کبودی های قسمتِ داخلی آرنجم و مچ هر دو دستم را نگاه می کنم و نمی دانم کی خوب خواهم شد. ولی کبودیِ جایِِ زخم ِ مرد ... هرگز ، ترمیم نخواهد یافت.

آهای آقای رزیدنتِ اورولوژ آنکالِ سه شنبه شبِ بیمارستانِ... که شلوارِ نوک مدادی و پیراهنِ راه راهِ شیری با خطوطِ خاکستری تنت بود، که عطرِ دانهیلِ سبز زده بودی، خواستم بقولِ حمید هامون جوابتو بدم:

چیه بابا! کجا داری می ری؟ هشه…. گه!


 
 
آبجی !! ببخشید ما کمی مست بودیم و متوجه نشدیم
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
 

سکانس اول  – خارجی – یک عصر زمستانی  – یک اتوبان پرت :

سمند سفید با سرعت 170 از لاین ِ من در حال شاخ به شاخ شدن است، کلن از دورانِ دانشجویی به بعد مادر و خواهر چشمای ِ من به خاطر کشیکای ده هزارتومنی به فاک رفته. اینو گفتم که گفته باشم، کلن به دید ِ چشمام هیچ اعتمادی ندارم ، بنابراین از فاصله دویست متری فلاشر و راهنما و هر چی که بلد بودمو با هم میزدم، اما سرنشین سمند این چیزا حالیش نبود، اونقدری منو ندید که در عرض چند صدم ثانیه دسته ی فرمونو چرخوندمو خیلی خونسرد ماشین و خودمو توی یه شکاف کوه انداختم، پاهام توی فرمون گیر کرده بود ، یا للعجب سالمِ سالم بودم، سمنده اما چپه شده بود، دوتا پسرِِ کرم کیون حدودن پنجاه و چند کیلویی که قدشون تا دماغِ من هم نمیرسید ،پریده بودن بیرون و خیلی خونسرد به تایر های سمندچپه شده زل زده بودن که هنوز در حال چرخش بود،

یکی از پسرا:  اووی زنیکه حواست کجابود؟

زانوانم از شوک تصادف می لرزید، روزهای آخر قاعدگیم بود ، احساس کردم جوی ِ روان و گرمی از لابلای پاهام سرازیر شد، سرم رو چرخوندم و پشت  سوییت شرت طوسی راه راهمو نگاه کردم، لک قرمزی به اندازه ی یک سکه ی بیست و پنج تومنی بدجوری به چشم می آمد، خودمو به بهانه ی تکیه دادن کشیدم به سمت تلواره ی شنی ِ کنار جاده، با ناله گفتم: آقا مقصر صد در صد شما بودین ، چه دخلی به زنیتِ من داره؟ اون یکی گفت : حیف که زنی ، خدا خودش زدتت وگرنه نشونت می دادم ، اونقدر کلفت بارم کردند که مجبور شدم به یکی از مردنماهای نزدیک زنگ بزنم .

رجاله: دهن به دهنشون نشدی که؟ هر چی گفتن بگو من وکیل دارم با اون طرفید،

من: آخه من با هفتادو دو کیلو وزن و سی  سال سن و سگ سال درس خوندن ، چرا نباید  حق این دوتا اَن رو کفِ دستشون بزارم ؟

سکانس دوم –خارجی - روز- بیابان حومه شهر - رجاله وارد می شود

رجاله وارد شد . و جماعت انگار لالمونی گرفتن، پسرک بعد از نیم ساعت سرشو از روی چاکِ یقه ی من به سمت زمین منحرف می کند،

رجاله: این دوتا بودن؟ من : آره ..
رجاله برو بشین تو ماشین شیشه ها رو هم بده بالا، تا من بیام، ده دقیقه بعد اون و دوتا پسرا به سمت درب ماشین میان و پسرا به نشانه ی تعظیم سرشون رو پایین میارن و میگن آبجی !! ببخشید ما کمی مست بودیم و متوجه نشدیم و معذرت خواهی..

سکانس ِسوم- داخلی – ساعت ِ دو شب

از سرشب توی خونه غوغایی برپاست، هیچکی نمی پرسه چرا روحت زخم و زیلیه؟ هیچکی نمی پرسه جسمت کوفته و خرده ؟ ولی همه متفق القولند که من خراب شده ام و دوستانی داشته ام که شخصیتم را شاش مال کرده اند! و اون وقتِ روزِ پنج شنبه آخرِ هفته وسطِ اون بیابون ِ پرت چکار می کردم، اصلن شاید مردی هم با من بوده و بعد از تصادف فلنگو بسته،

ولی من به هیچ کدوم از اونها نگفتم داستانِ خانواده ی پنج نفری رو که
روزای اولِ ماه چشم به راهِ یه پری  بودن تا واسشون برنج و گوشت و روغن ببره...هنوز هم که هنوزه کسی نفهمیدهِ ! الان هم میگم که خودمو خالی کرده باشم.

خانومه پری به رجاله : بابت ِ امروز منو ببخشین،که بازم دردسر واستون درست کردم و بدو بدو خودمو به سمت دستشویی پرت می کنم تا برای n مین با عُق بزنم.

از لابلای در صدای نجوایی به گوشم میرسه : یه پفیوزِ ِنامردی هم پیدا نمی شه بیاد اینو بگیره مارو از شرش راحت کنه ! این ک و ن مارو پاره کرده با دیونه بازی هاش...

یهو یادِ حرفِ پسرک افتادم : زنی خدا زدتت...

پ.ن :بقول  نادر ابراهیمی: دود ، دیدگانم را آزار می دهد.

چهارمین سالمرگ خاموشی اش لحظه ای سکوت باد

پ.ن : روز مرد مبارک

 آقا من کلن delayدارم،  چند روزی بودکه علیرغم کشیک های مردافکن و بار درسیِ بسیار سنگین تمایل داشتم درباره ی روز مرد بنویسم ، راستش نوشتن درباره مردها واسه من مثه قمار می مونه ،آیین ِ مخصوص به خودشو داره، من آدم میانه روی و این حرفها نیستم ، اطرافیان معتقدند که دوستانی داشته ام که به تمامی بر شعور و شخصیتِ من شاشیده اند و همگی ما مثل هم عوضی ولاابالی و غیرقابلِ اعتماد  هستیم، یک قمارباز ِ حرفه ای اگه توی رودربایستی مجبور بشه با یه آماتور که به اندازه ی خودش قهار نیس خال بکوبونه ، زیاد واسش جاذبه نخواهد داشت... من آدم ابتری شده ام رفقا ! حس می کنم بقدر کافی حق ِ مطلب را بجا نخواهم آورد.

 


 
 
اندر رثای باکره گی
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

پهن شدم روی قالی، به کاغذای دوروبرم نیگا میکنم، هی نیگا میکنم هی نیگا میکنم. از کی شروع شد این حس بی حسی ِ جنسی؟ از کجا اومد ؟

یه چیزی انگار در من،  ترک برداشته ، نمیشه چسب زخم پیچوند دورش، نمیشه بستش زد، یه باره نشستم  مچ خودمو گرفتم نشوندم جلوی خودم . امروز صبح در طرح واره ای که دودِ سیگار جلوی چشمم ساخته بود،او نمایان شد. قدش متوسط بود ، با چشمای فیروزه ای بدون ِ ته . کم حرف بود برخلاف سیاقِ زنانه ، من هفت سالم بود که دایی وسطیه عاشقش شد. اسمش خاطرم نیست، اما یه وقتایی که ننه جون اینا بخاطرش جر و بحث میکردن ، ننجون میگفت دختره ی نجس ارمنی ،می گفت این ارمنیا مثه خوکن، عرق و شراب می خورن ،ننجون میگفت خودم دیدم دختره ی بی حیا ساق پاهاشو انداخته  بیرون ، حتمن وقتی جلوی بابا ننش  می شینه لنگاشو باز میکنه ، ملچ ملچ  آدامس می جوه ،درست شکل زنای خراب ، شایدم سیگار می کشه و ... من تا مدتها فکر می کردم خراب یه نوع اسمِ خاصه ، یه چیزی برای صدا زدن آدم ها، مثل پری ، توی اون دنیای سادگی گمان می کردم خراب یعنی دختری که ساق پاشو بیرون بندازه، لنگش رو جلوی بزرگترا باز کنه،و ملچ ملچ آدامس بجوه،

 دایی وسطیه خیلی قشنگ بود ، قدش بلند بود ، اون موقع ها یه استیشن ِ سفیدِ گنده هم داشت، از صب تا عصر توی شرکت  بابای همون دختره  کار می کرد ، عصرا هم به هر بهانه ای که ممکن بود منو آلاگارسون میکرد و با خودش سرکارِ دختره میبرد ، بیمارستانِ شماره دو آزادی،  دختره لپاشو صورتی می کرد و وقتی می خندید گونه هاش چال می انداخت ،روپوشِ سفید میپوشید، زیاد هم اهلِ وراجی و این ِقسم گه بازی های زنانه نبود، داستانِ اون و دایی وسطی کم کم داشت جدی می شد، یه روز که ننجون اینا خونه نبودن، دایی  دعوتش کرد که بیاد خونشون، ساعت  چهار عصر اومد، مثل همیشه، لپاشو صورتی کرده بود، یه بلوز سورمه ایِ ساده پوشیده بود که نصف می می هاش بیرون زده بود، خیلی طناز بود لامصب!  سنگین وو رنگین نشسته بود و با انگشتاش بازی می کرد، من توی عالم بچگی ، منتظر بودم که لنگاشو باز کنه ، اما این کارو نکرد،  دایی  روبروش رویِ زمین نشسته بود،اون موقع ها من که عقل و شعور درست درمونی نداشتم( حالام ندارم البت) اما حس میکردم که صحبتشون  درباره ی دلداده گی و این حرفاس، اون خیلی سا ده و بی شیله پیله به دایی گفت که دوسش داره، که با پدرش درباره ی دایی صحبت کرده، که پدرش گفته فقط در یک صورت با ازدواجِ اونا موافقت می کنه که داییِ من مسیحی شه، دایی تامل نکرد و قبول کرد، و درست از فردای اون روز خونه ی ننجون اینا  آشوب بپا شد ، اونها که یک بار بخاطر داستانِ انتخاب ِ بلاهت آمیز مامان ، تا مرز فنا یا همون گایِ خودمون، رفته بودند،  این بار هم از ترس تکرار تراژدیِ قدیمی ،  خواب و آرام نداشتن،  نهایتن ناچار شدن دست به دامن ِ دایی الف ، بزرگِ خاندانِ مادری ، و مغزِ متفکرِ فامیل بشن، دایی الف  خدایی بود واسه خودش ، ده دوازده سال از بهترین سالهای عمرشو بخاطرِ اعتقاداتش ، در حبس بسر برده بود، سال پنجاه و شش آزاد شده و دوباره سال پنجاه ونه... به سیاهچال انداخته میشه ، بعد ها بخاطر کمبودِ نیروی متخصص در زمینه ی  رشته ای که درس خونده بود و البت با پادرمیانیِ یکی از اقوامِ نزدیکِ ننجون که جز وزرای کابینه اون زمونا بود دوباره تواب و به کار و تدریس برگردانده میشه ، آره آقایان، از بحث منحرف نمیشم، دایی الف به هر حیله ای که می تونست متوسل شد ولی دایی وسطی دست بردار نبود، می خواست مسیحی بشه، آخرِ سر دایی الف ناچار شد با دختره رو در رو صحبت کنه، یه روز به محلِ کار دختره میره و نمی دونم چی بارش می کنه که دختره بار و بنه شو تویِ یه ساک میزاره و از ایران میره، دایی وسطیه هم تا یکسال مجنون و آواره ی شهرها میشه ، و آخر سر که از برگشتنِ دختره ناامید میشه با یه دختر حاجی ِ چادری و معمولی ِ رو به ضعیف، که دایی الف براش کاندید کرده بود عروسی می کنه و گه میزنه به زندگیش، ولی هنوز که هنوزه فتیشِ چشم ِ آبی و لپِ صورتی و چالِ گونه داره.

بیست  و چند سال گذشته ، من، ساق ِ پاهامو بیرون میندازم، از کشیدنِ دزدکیِ سیگار بدم نمی آید،عرق و شراب رو اما دوس ندارم، جالبه بدونین همون بزرگترها یی که جرات ندا شتم جلوی چشمشون لنگمو بازکنم یه روزی مجبورم کردن، قبل از نامزدی ، برای گرفتن ِ گواهیِ سالم بودن هایمن، لنگ هایم را باز کنم. اوهوم حالا یادم اومد از همون موقع و از روی تختِ ژنیکو این حس ِ بیحسی جنسیِ من هم شروع شده، اونها هرگز پیش خودشان فکر نکردند که ممکن است روزی من را  خراب بپندارند.  

خوشحالم که  هیچ وقت توی ِ این خراب شده نیازمند ِ گواهیٍِ سالم بودنِ بکارت نخواهم بود. من یک زنم  .

 


 
 
خوب آدمیه دیگه...
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مانی نشسته تو بغلم هی صورت خوشگلشو می چسبونه به لپم. بعدش لبمو می بوسه یکی دوتا سه تا... یهو صدای مرجان درمیاد: میدونی چی شده پری؟ امروز صبح از مهدکودک زنگ زدن و گفتن مانی اخراجه ... من : آخه چرا؟ مرجان : مربی مهد گفته مانی دخترارو بغل می کنه و ماچشون میکنه... توی فاصله ای که مرجان واسه من جریان رو تعریف می کرد این پسرک بغایت زیبای 4 ساله منو محکم بغل کرده بود انگار از چیزی ترسیده بود... مرجان : مانی خاله پری رو اذیت نکن. من : در خیال :  چقدر کمبود لمس داشتم و دارم و چقدر دوس داشتم یه بغل امن فشارم بده و استخونامو به درد بیاره...که منو یه جای امن بذاره!!! واسه همین به مرجان میگم بانو حال این بچه کاملن نرماله. و آرزو می کنم که ای کاش!  مانی قدش خیلی بلند تر می بود و دستاش شکل ...

اونوخ خودمو به خنگی میزدم تا هیچ وخت از توی بغلش منو در نیاره! و بعدش باهم سکس کنیم .

خوب آدمیه دیگه : یه وختایی سکسش میاد !

توی خیابون دارم با عجله را می رم ... یهو پامو بالا میبرم و یه قلوه سنگو لگد می زنم. سنگه مثله ریگ هایی که دوران بچگی با پسرمحلا از تیرکمون هامون به سمت شیشه ی همسایه ها پرت میشد. به هوا میره و پقی به شیشه ی عقب یه پراید می خوره.. منم کنار جدول میشینم و کرکر می خندم. یهو یه آقای عینک ته استکانی از ته کوچه سرک می کشه و یه نیگا به  سر تا پای من می کنه و سرشو تکون میده ... حتمن توی دلش میگه : دختره ی گنده بک ! یه جاش می خاره؟

خوب آدمیه دیگه : یه وختایی هم حتمن یه جاهاییش می خاره !

دو سه ماهی میشه که موهام قشنگ شده ... بلند شده. قهوه ای و زیبا...و با لباسایی که می پوشم زیادی هارمونی داره ...اما اینجا حتی آینه هم ندارم ... تا من و موهام رو توش ببینم و قربون صدقه شون بشم یه وختایی دوس دارم همه ی دیوارها فرو بریزن.. همه ی لوردراپه های دنیا بسوزن و بجاش دیوارها از شیشه بشن.. اونوخ حتمن همه اونایی که از کوچه رد میشن موهامو میبینن و تحسین شون می کنن!

خوب آدمیه دیگه : یه وختایی کمبود تحسین پیدا می کنه!

در خواب می بینم :

ریش دو روز ‌مانده‌اش صورتم را قلقلک می‌دهد،و حال صبح شده بود... همین‌جوری تخماتیک که نمی‌شود از رختخواب و آغوش مرد بیرون پرید !
حالا نشسته‌ام روی پاهایش . و او مثل همیشه آرام  و صبور.  و من خندیده‌ام که هه، عمرن بذارم آروم بمونی!! الان جیغتو در میارم!کف ریش بده بده زود زود من بزنم ریشتو !!!  خر!
اول‌ش آروم و موذی وار . مثل آدمی‌زاد صورتت را غرق کف می‌کنم. حالا گیرم گاهی فرچه می‌رود جاهایی که نباید.شیطنت نکن دخترم، دستم را می‌پیچانی. من : خوب خوب،دستمو ول کننننن!! قول می‌دم اصن، چونکه میدونی من دیونه ام.. جرأت نمی‌کنی بجنبی . حالا من پادشاه‌ترم تا تو. خوبی ریشِ ته‌مانده همین است آقا! هی کف ها را پاک میکنم و میمالم روی پیشانی ات،نوک دماغ درازت!!  قیافه‌ات را توی آینه نشانت دهم و دوباره از نو. این وسط یک‌هو دیدی  کف ها را مالیدم روی لبهات . از عمد! که این‌بار دست‌هام را روی هوا نگه‌داری و کف‌ها را ببوسانی‌ام . که بعد آرام‌تر بلغزی روی تنم و رد لب‌هات را حک کنی این‌جا و آن‌جا. که پیچک‌ شوی به ساق‌هام و کف‌ها را جاده کنی تا بالا. که خط‌ها راه و بی‌راه شوند و آفتاب هاشور بزند روی تن‌هامان. که حالا دست‌هات و دست‌هام کف‌آلوده پرسه بزنند و آغشته‌مان کنند. تا یک‌وقت که اصلن یادمان برود جاده‌های کج و کوله‌‌ای را که جا مانده روی صورتت..

دوباره خواب می بینم : یک ساعتِ شلوغ‌یِ میانه‌ی کار و هیاهوی روزانه، زنگ زده ام  که «هی... دلم  همین الان کف ته‌ریش میخاد خرررر ! که بعدش توی کف ها بلغزیم که بعدش ...

خوب آدمه دیگه : یه وختایی خوابای اساسی می بینه آقاجان !!! بعدش همه ی روز با خیال و حس کف طور آرومه... آروم

چند روزه سندرم پره منسچرال  نفسم رو قطع کرده... انگار خون در رگ هایی آبی پستان هایم دلمه بسته و خیال رد شدن نداره...  ساعت ده شب خودمو به اتاقم می رسونم... نیم ساعت قبل ماری دوست دانشمندم رو می بینم ... اما یهو توی پاویون دلم یه نوازش می خواد ... یه توجه آگاهانه... به موبایلش زنگ میزنم... من : حالم خوش نیس خانوم دکتر. از شدت درد می می هام دارم گریه می کنم... یک پاراگراف علایم بالینی ردیف می کنم که تهشون به یه تشخیص مربوطه.. میدونم که می خواد بگه : ویتامین ای بخور... یه مسکن قوی بخور . مواد غذایی اکسالات دار نخور... مواد محرک نخور...

ماری : ویتامین ای بخور ...یه مسکن قوی بخور. مواد .....

من :( لوسیم میاد ) ینی خوب میشم؟

ماری  : آره عزیزم

من : می می هام چی؟

ماری : آره چرا که نه!

من : باااش

تلفن رو قطع می کنم ... چقدر دوس دارم  لوسیم ادامه داشته باشه..

خوب آدمیه دیگه همیشه که نمی شه لاجیک بود آقاجان! یه وقتایی لوسیش ادامه دار می شه ...

این نوشته خیلی ادامه دارد


 
 
لذت هماغوشی یا تفویضی از سر لطف؟
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
 

شنیدین می گن فلانی تَهِش باد میده؟ آره منم یکی از همون هایی هستم که تهِشون باد میده منتها نه از نوع باد جنسی که چه بسا دلپذیرتر و بسامان تر از انواع دیگر باد دادن هاست، آره مقصر اصلی خودمم که واسه خودم همه رقمه مکافات می تراشم، من انجامش میدم! من این کارو می کنم! من اون کارو می کنم، من تضمین می کنم، من جای تو کشیک می ایستم تو برو حالشو ببر، من نمی زارم بیشتر از این علاقه مند شه ! من متنفرش می کنم! من چارچوب ناپذیرم ! من می تونم، من می فهممت! تو هر جوری که دوس داری بشین روی گُرده ی من و یورتمه برو ! من تفویضی از سر لطف را به لذتِ هماغوشی ترجیح می دهم تا پارتنرم شادتر باشه! هه!!

همش حرف ، حرف، حرف ،نمی‌شه که . یه حسی اون تهِ ته ، ته نشین شده  که با نوشتن و حرف زدن در نمیاد. یه جاهایی از زندگانی هست، که «باید» اون حضور داشته باشه.  با تمام دستاش!  که آدم حس کنه باهاشه ، که داره شونه به شونه‌ش راه میاد. چه فایده که من روزمره گی هامو،اشک هامو، شینطنت هامو ،  یا حالِ الانمو بنویسم ، اون هم هی لم بده  روزای منو از رو مانیتور بخونه .درست مثه خو ارضایی میمونه، یا مثه اینه که یه ساندویچِ سرد و مونده دستت بگیری و بری توی نایب و بورانی بادمجون ِ اونجا رو فقط نیگا کنی!! مث اینه که کل یه کتابو از پشت جلدش خونده باشی فقط. مث خلاصه‌ی فیلمه پشت کاور دی‌وی‌دی‌ش.

آره آقاجونم! یه وقتایی ، خانومه پری،خسته می‌شه از حرف ها . ازین که چه‌جوری این حیونکیا باس همه‌ی بار رابطه رو به دوش بکشن. باید خلاقیت به خرج بدن پشتک وارو بزنن ازون دماغ قرمزای دلقکا بچسبونن رو صورت‌شون. که چی؟ که باید جای خالیِ تو رو یه تنه پر کنن. بعد می‌دونی چیه؟ کلمه‌ها پرحرفن، زر زر مفت می کنن! لق لقه ی دهنن .  دهن سرویسا! بلد نیستن سکوت کنن. بلد نیستن لوسیشون بیاد، یواش بشن هیچ حرفی نزنن تماشات کنن فقط. بدیِ این وقتا  اینه که سکوتت رو هم باید تعریف کنی . لبخندِ آرومتو باید شرح بدی. دل‌خوریِ ساکتت رو هم باید بلند داد بزنی‌. وقتی آدم‌ِ زندگانیت  یه حرکت دوس داشتنیِ ماچ دار، می کنه و تو می‌خوای فقط ساکت نگاهش کنی و حرفت نمیاد  . حرفه لجش می‌گیره. رو دنده‌ی چپ میفته، می‌ره پی کارش.بعد اصن کلمه‌ها فقط بلدن ابهام خلق کنن .بلدن  فاتحه ی دوست داشتنو بخونن!  بلدن یه وقتایی هی کارو خراب‌تر کنن.

بعدش مرد، میره خودشو با کتابا و فیلماش سرگرم می کنه ، که یعنی اونا از خانومه پری خواستنی ترَن!  که یعنی حواسم به تو نیست اصلن! و دوربینم از تو مهم‌تره برام، آخه این کتابا و دوربین ِ لعنتی ، بلدن دستتو گاز بگیرن؟ بلدن گردنتو بو کنن؟ بلدن بهت بگن،  غلط کردم اصن؟ آشتی باش با من، خرِ آدم لخت کنِ لعنتی!!! 

بس‌که مردم از دل‌تنگی‌ت،

 خرِ آدم لخت کن! گازِ آشتی بدم خدمتتون آقاجان؟ بعد می‌بینی غلط‌کردمِ همراه با گاز ،  چه قدر فرق داره، که مثلن من آدمِ غلط‌کردم‌گفتنِ شفاهی  نیستم، اما با نوشتن ، یا با گاز  رو هستم؟ که غلط‌کردمِ توی نوشته یعنی الاغ، به جهنم که چی گفتی و چی شنیدی ، اصن به درک که کیو کردی! برگرد تو بغلِ خودم بینیم. اصن بیا ماچ کن منو . بدونِ توضیح،بدونِ نبش قبر!! بدونِ تحلیل، من آدمی لگد پروندن هستم اما آدمِ نبشّ قبر نیستم، اصن نمی خوام فکر کنم چرا مرد از من سوال نکرد که: من آهنگِ صداشو بیشتر دوس دارم یا فشار دادنِ پستانم را،  من آدمِ تشییع جنازه نیستم آقاجان.بفهم! نفهم!!!

ته ِ تهِ ش:   آخه من چه‌جوری بپرم تو بغل یه مشت کلمه؟  من اصن دلم می‌خواد به تهِ این پست نرسیده دستات رو داشته باشم ،  گاهی مواقع دلم می سوزه برای این کلمه هایی که باید یک تنه تمام بار رابطه رو به دوش بکشن و بعدش اینقدر ابهام زا بشن که آدم قیچی برداره و ربط بزرگ زندگیشو ببره! آخه میشه؟ آدم پست مدرنِ انتلکت این کارو می کنه؟ یعنی بعد از اینهمه عمق ِ شناخت هنوز زبون ِ منو یاد نگرفته؟ وقتی می گم نیستی !!!

یعنی ، باش لعنتی ِ کثافت! یعنی راه نداره که نباشی!

مرد می‌ گه :

تو پیچیده‌ای. آدم نمی‌دونه باهات چی‌کار کنه.  تو واقعن به حرفایی که می زنی اعتقاد داری؟یا شایدم در دلش : همیشه مطمئنی حق با توئه و یه درصد جا نمی‌ذاری واسه این‌که ممکنه حس‌های تو هم اشتباه باشن، ممکنه تو هم اشتباه کنی. همیشه خودتو آدم‌بزرگ رابطه می‌دونی.
مرد سوال نکرد که تو آهنگ صدامو بیش تر دوس داری یا فشردنِ بازوها و پستان هایت ! مرد هرگز کبودی های جسم و روح زن را ندید... 
زن می‌گوید:
زن چیزی نمی‌گوید. بله! زن فکر می‌کند اغلب اوقات حق با اوست. زن فکر می‌کند همیشه به ناچار باید نقش مادرِ رابطه را بازی کند و همیشه از این نقش خسته می‌شود. زن همیشه در این نقش تنها می‌ماند. زن از دست ِ خود خسته است و مرد نیز از دست زن خسته . زن تنهاست و ناعاشق! زن می گوید بمان ، اما مرد نمی شنود!

زن می خواهد فریاد بزند و به مرد بگوید : خرِ آدم لخت کن!!

زن چرا باید در این محیط غیر اشباع از شناخت یهو هفت تا اوربیتالِ اعتماد، خالی بکند،این ایراد نیست !  یه‌هو، که آدم روبروت داره این‌جوری به‌ت اعتماد می‌کنه. مرد بایدشگفت‌زده بشه  از خودش، که یه‌هو  چطور ممکنه این آدم شروع کنه از خودش دیتا دادن به آدمی که حجم تبادل داده هاش به زن اصولن در حد چند بیته،

شاید زن می خواد همه ی رازا و آدمای زندگانیشو برای مرد بگه تا کم کم، جا رو برای راز اصلیش باز کنه...

به گمانم دامنه ی معاشرت هایم از فیلد پزشکی و هنر ، بد جوری به مهندسی شیفت پیدا خواهد کرد آقا و این پیش آگهی خوبی نداره ! مضطربم می کنه و از انجا که : یه جایی خونده بودم

...مونش زیباترین تابلوهایش را بین سال‌های بیست تا چهل زندگی‌اش کشیده است. پس از آن اقدام به خودکشی کرد، در آسایشگاه روانی بستری شد، پس از درمان و بیرون آمدن از آن‌جا، سال‌های سال به زندگی خود ادامه داد (و در پیری مُرد). اما تابلوهای ابلهانه‌ای کشید، زیرا اضطراب تنها منبع الهامش بود و همین که اضطرابش سرکوب شد، عظمت خلاقه در وجودش رنگ باخت...


هرگز از من مپرس
 ناتالیا گینزبورگ


 

 
 
روزشمار روزهای رفته ی یه آدم کوچولو!
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
 

بیست اسفند:

آقای رییس برنا: آخه انصاف نیست تمام تعطیلات عید کشیک باشین ، پس خستگی یک ساله چطور رفع میشه؟

خانومِ پری : من مشکلی ندارم ، لطفن منو در برنامه لحاظ کنین. (آخه من چطور به تو بفهمونم که...)

بیست و نه اسفند : ساعت ده و نیم شب خسته و کوفته تنم میرسه پاویون ،اصن زندگانی یعنی ، یه لیوان شیر سرد بخوری،بند سوتین باز کنی، HEY YOU گوش کنی ، و بعدش خاموشیِ همه  لوازم ارتباط دهنده با دنیا ، خلسه و فراموشی . خیر سرت شب تولدت هم باشه !

روز اول فروردین : از صبح یه جورایی ام ، این ION بینوا هم از خود صبح با اینکه در جوار پاپا و مامی ، قرار داره ، هی  می خواد به من بفهمونه که آی الاغ ، تو تنها نیستی، درسته توی اون نقطه ی پرت داری به گا میری ، ولی ما هستیم، کنارتیم ، باهاتیم، مرسی بابک نازنین! مرسی که حتی لحظه ی سال تحویل اسکایپتو خاموش نکردی و مجال دادی به دیوانه گی هام، به اشک هام ، به دلتنگی هام ! رهاجانم ، مانای من، مرجان من ، آدریان من ، آدمای خوبِ زندگانیِ من !

روز دوم فروردین :ساعت چهار بعداز ظهر ، گروه کد رو پیج می کنن : دوان دوان خودم رو به اتاق احیا میرسونم ، پنج تا مجروح با شکستگی های متعدد دست و پا و جمجمه ، و حاصل کاردستیِ دو ( زنِ ) راننده اونهم  برای اینکه نشان بدهند ،چفدر راننده اند!!! همدیگر و بچه های بینوا ، و سرنشینان هر دو خودرو را آش ولاش کرده اند، یکی شان از ناحیه ی جمجمه و گوش چپ دچار ترامای شدید شده، اقدامات اولیه برقرار شده و باید برای سی تی اسکن اعزام شود ، اوضاع بقیه هم چندان رضایت بخش نیست، گلاسکو اسکور یا همون سطح هوشیاری در حد 6 است، و این حادثه علتی می شود تا شب من مملو از گل واژه های خیال انگیز باشد، تلفن های پیوسته ی آقای بسکتبالیست ِ عشق ِ دوران کودکی هم که ملتمسانه خواستار بند زدن چینی ِ شکسته رابطه کهنه اش ، مزید بر علت می شود تا حال من رقت بار تر شود!

روز سوم فروردین : دوباره تصادف ... دوباره گروه کد ، ایندفعه وضع خیلی وخیم شده ، دخترک 14 ساله بود ، از پنجره ی ماشین به بیرون پرت شده بود، و از ناحیه ی توراکس ( قفسه سینه ) به جدول کنار خیابان خورده بود ، شکم ناوی شکل، ایست کامل قلبی و ریوی، عروقِ محیطی کلاپس کامل، وقتی برای تزریق آدرنالین داخل قلبی ، کناره توراکسش شکافته میشد ، پارگی بطن های قلبش ، قلبمان را ریش کرده بود و ما بیش از هر چیزی حس الکن بودن می کردیم و خستگی 5 ساعته در جانمان ته نشین شد!! با اینکه 3 تا مصدوم دیگر را نجات دادیم.

آن شب ، شب سختی برای من بود، ماری دوست دانشمندم ،تاکید داره که مشکلات بیماران را به خلوتم تعمیم ندم، اما  وقتی به پستان های زیبا و نقوش رنگیِ ناخن های دست و پای دخترک فکر می کردم ، یک حسی او ته ته های وجودم ته نشین میشد! شاید اسمش امید بود، شاید لیبیدو، شاید عشق...

بعله . ته نشین می شویم ! ته نشین به آدمایی می گن که ، حس جنگیدن در آنها مرده آقایان !!!

روز پنج فروردین : به مامان زنگ می زنم ، الو سلام خوبین شما؟ خوش میگذره؟ سراغی نمی گیرین؟

مامان : سلام نازنینم ، ای شکر ( صدای خنده ی اون حاجی ِ مادرفاکر ) تو خوبی؟ کجایی ؟ موبایلت یا خاموشه یا در دسترس نیست!

خانومِ پری : سرِ کارم.

مامان : اا تو هنوز اونجایی ؟ ما گمان کرده بودیم با دوستات رفتی سفر..

تلفن روی میز پرت میشه ، دوباره چند تا فحش جیم دار و کاف دار به زنی که چند دقیقه قبل ، از آن طرف خط صدایش می آمد ، دوباره غرغر های خانومِ پری آخه تو که مامانمی بعد از این مدت نفهمیدی توی این لجنمال آنتن دهی چقدر افتضاحه؟ دوباره جلب ِ ترحم ... دوباره عدم امنیت ماتحت پاره کن، دوباره دلداری های رها و ION و مانا و آدم های خاصِ من ... دوباره تهوع و استفراغ ،

روز ششم و هفتم : ملاقات با دوتا آدم بزرگ و وسوسه ی سختِ جلای وطن...

روزنهم : امروز از همه ی روزها دهشتناک تره ، عزیزی از من حالِ یکی از بستگانش رو سوال می کنه و من بایستی خبر مرگِ مغزی ِ آن جوانک حدود هیژده ساله رو بهش بدم. آخ !

پ.ن : پرنده سایکوز ممنونم که برای دیدن یک لحظه ایی خانومه پری صدها کیلومتر راه را آمدی...

بچه که بودم یه قصه از نادر ابراهیمی خوندم : قصه‌ی دو تا درخت که یکی‌شون این‌ور خیابون بود، یکی‌شون اون‌ور،این دو تا حدود هفت تا همدیگه  رو دوست داشتن و نامه‌های عاشقانه‌شون رو به وسیله‌ی پرنده‌ها رد و بدل می‌کردن. تا این‌که یه روز خودخواهی های یکی شون مثه کلاغای حسود بدجنس وارد شهر قصه شون می‌شه و شروع می‌کنه رابطه‌ی این دوتا رو خراب کردن، اونم چه جوری؟ خیلی نامردانه: با استنباط های سطحی، با پیغام‌های عوضی . بعدش چی میشه؟ که آخرش دوتا درختا از غصه مردن، و آسمون در تسخیر کلاغ‌ها موند.
یادمه اون وقتا چفدر غصه می‌خوردم که چرا آخه؟ چرا  اونایی که  تابحالزندگی خوبی ندارن، شروع می‌کنن به خراب کردن  رابطه‌ی خوبی که سر راهشون قرار داده شده؟

بعدتر که بزرگ شدم، شروع کردم به فهمیدن چرایی‌ش. بعدترش که برای خودم اتفاق افتاد، فهمیدم علاوه بر خراب کردن تعمدی ارتباط، بخشی به حسادت هم مربوط میشه، حسادت هیچ دلیل و منطقی برنمی‌داره، و وقتی یکی دچارش بشه، می‌تونه خطرناک‌ترین و نامردترین موجوددنیابشه.
بعد کم کم دیدم حسودی آقایون با حسودی خانوما فرق می‌کنه. وقتی یه مرد بهت حسودی کنه، یا حسادتشو تحریک کنی، اونقدر جنم داره که هر بلایی بخواد بیاره لااقل سر خودت میاره. اما وقتی یه زن بهت حسودی کنه، شروع می‌کنه به خراب کردنت، جلوی دیگران، جلوی آدمایی که نباید خراب بپندارَنِت. تجربه‌ی من بهم نشون داده حسادت زنا خیلی استخون سوز تر از مردهاست، چنان محیط رو واست سمپاشی می کنن که تا مدتها بعد D.N.A  جمع دور و برت آلودگیشو حفظ  میکنه... و بقولی (بخون با صدای علی دایی) ژنوم سلول ها باید منتظر دستی از غیب باشه که از راه برسه  و موتاسیون اساسی بهشون بده، زنا خیلی  تمیز و شیک میان در حقت نامردی می‌کنن و همه چی رو به هم می‌ریزن و جا خالی میدن، بدون این توقع، که کسی یه تف کف دستشون بندازه . فقط این براشون مهمه که تو رو خراب کنن . یکی از ساده‌ترین وکلیشه‌ترین ترفندهاشون هم همین نقل قول‌هاوانتقال پیغام‌های کاذبه .
دوباره بعد از مدت‌ها توی محل کار،برای Nمین بار همین چند روزه یه چشمه‌ی کوچیکشو دیدم... اذیتم نکرد،  فقط مادرمو به فاک عظمی داد، و بعدش یه زهرخند اومد رو لبم که هی خره، باز یادت رفت نباید به زن جماعت اعتماد کنی؟ باز یادت رفت زیادی باهاشون پسرخاله نشی؟ واقعیتش اینه که یادم نرفته بود، موش و گربه بازی رو دوس داشتم .بعله آقا من هنوز دارم سعی می کنم خود را به تحامق بزنم!

چرا که :

فاحشه ترین زنِ زندگی من

مرد نیمه جوانی بود که ریشه هایش در گِل جا ماند
او حتّی یک روز هم آفتاب را ندید
من را نچشید
شاید لاشه اش را که بیرون کشیدَند

من فاحشه ترین زَن ِ زندگی اَم را دیدم
 که در انتظار همخوابه گی ،  با  کرم های خاکی

نبض شریان هایش ، فالشِ فالش می شد.

پریِ کاتب 11/1/1391


 
 
پیشاپیش با بهانه ی حمید هامون
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

میگن این روزها عیده و همه چیز مطلوب! چه فرقی میکنه که پارسال این موقع نمره چشمام چند بوده و امسال چنده؟ چه فرق میکنه زیر چشمام چاله کنده باشن و هالهء قهوه ای کشیده باشناصلن چه فرقی میکنه چشمام باز باشن یا بسته ، باعینک باشن یا بی عینک... وقتی برای اون رو دیدن، باید ببندمشون
چرا نگرانی برایم؟

گیرم از عاشقی ننویسم ، عاشق که هستم،  گیرم زارت و زورت های ضد زنیتم  مثه قدیما اون  رو نگران نکنه .گیرم شبی  نیم ساعت بیشتر نخوابم و هی بدوم و بدوم و بدوم.گیرم که ده دوازده تا مقاله ی فیل انداز روی میزم خاک بخوره و حس نیگا کردن به اونا رو حتی ، نداشته باشم.. گیرم که  مرد از  اخلاق چرک من متنفر باشه .
مگه تا حالا کسی از کم خوابی و کار زیاد و  زیادی درس خوندن و کم تفریح کردن و سکس و لیبیدو  نداشتن مرده که من دومیش باشم ؟
اون آدم،  اون بی نظیر!  از صبِ زود کیس ریپورت داشت و تا نیمه شب مشغول کار بود . بودا اون  رو هم boring کرده بود ، درست مثل من؟.. و ما فقط گاهی با هم حرف می زدیم. یه وقتایی هم با کله گنده ها جلسه داشت و بعدش میرفت توی ارتفاعات با دوستاش حشیش می کشیدن و بیخودکی می خندیدن و واس ی دنیا نسخه های عوض شدن می پیچیدن، یه وقتایی که  گوشی برای شنیدن غرغر هام می خواستم ، او رو می دیدم،  راستش توی مرخصی قبلی دیگه حس غر زدن با اون هم نبود ، دیگه دلم واسه بودنش تنگ نمی شه  ، ماری دوست دانشمندم تشخیص داده که اوضاع من از وخامت گذشته ، من بهش میگم بانو : هرچی هس زیر سر f.s.h و L.h هستش  و گرنه من همون پری ام ، تازه درِگوشی بهش گفتم  دوماهِ قبل توی دانشکده ، عاشق یه زنه شده بودم  و ماری  گفته بود تو جانوری دختر ، نکنه بری باهاش بخوابی!!! و بعدش اضافه کرد  که : باید بری پیش استاد حاجبی که نزدیک خونه ی ما  کلینیک داره ،دیشب که ماری کشیک بود ،کنارش ماندم و چند ساعت واسش غر زدم  . از چی؟ گفتم پونصدتا حس کاترین ترملی (basic instinct)دارم ، از اون حس های جر دهنده ی عدم امنیتی ، گفتم همین دو روز قبل بودش که  در یک مراسم فوقِ رسمی ...........   اما من مثل همیشه منفعل و بی خاصیت بودم، اگه شل گرفته بودم قطعن الان چمدونم پراز پسته و کتاب بود. آدم آویزونا همینن دیگه ، آدم دلیا روز به روز دقه به دقه ساعت به ساعتشون هزار من توفیر داره ، نمی تونن لاجیک شن ، حتی اگه از دماغ آویزونشون کنی ، آره داشتم به ماری میگفتم :
سکشوآل هرسمنت؟ ! هار هار هار ...  ماها باهاش بزرگ شدیم. نه بابا نترس. نه این مدلی که مثلن بابامون بهمون تجاوزکره باشه نه !!! اما اینقدر بدون امنیتیم که همین جوری توی خیابون که را ه می ریم یهو دستی از غیب در میاد و یه چرخش صد و هشتاد درجه ای به پستون چپ یا راستمون ( بستگی به موقعیت استراژیک مرد بیمار دارد) میده ... اصلن این سکسوال هرسمنت زنای ایرانی لایف استایلیه واسه خودش. حالا شما هی بگین :  نه بابا.  تراماتایزه ندیدی ...

پیشاپیش برای هفت فروردین 91 نوشتم :

حمید هامون

اهای حمید هامون : تولدت مبارک. ما که هنوز مچاله ی این حسیم که عاشقیت تکلیفش چی شده؟ یا چی میشه ؟

یادته دیالوگ دبیری رو :  تو هم مثه اونایی دیگه ، رفتی یه خوشگلشو گرفتی ، حالام دیگه نمی خوادت ، می خواستی بری یه عنترشو بگیری.

 

 


 
 
من زنده ام ! همین
نویسنده : پری ِ کاتب - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
 

و تو ای سرطان شریف عزلت

دوستان من . . راستش تمام نوشته هامو حذف کردم  نمی دونم شاید  به خاطر  خوندن این جمله  بودش:

 
می‌خواهی خودت را بهتر از همیشه بشناسی؟ بگو آدم‌ِ عزیز زندگی‌ت دست بگذارد روی حساسیت‌ها و دوست‌نداشته‌ها و خط قرمزهات، بعد بایست  عقب، واکنش خودت را تماشا کن، واکنش‌های خودِ واقعی‌ات را.
 
و اون یه جایی ، یه جوری روی اون خط قرمزا دست گذاشته بود...
صورت‌های کاغذی -- سیلویا پرینت
 
الان خوبم و کشیکم و آرامم.
 مهکامه آبجی کوچیکه بود که لطف کرد بلاگ رو از حذف نهایی نجات داد.
پ.ن : تولدم مبارک

 «من عاشقم؟» ـ «آری، چون انتظار می‌کشم.»

از کتاب سخن عاشق: رولان بارت

 

یه‌جا هست تو سکس اند د سیتی، کَری مدام با هر چیز کوچیکی بهانه‌گیری می‌کنه و غر می‌زنه و قهر می‌کنه و واکنش‌های اگزجره نشون می‌ده، آقای بیگ طفلی مات و متحیر می‌مونه که وا، چرا خب؟ چرا سر یه چیزِ به این کم‌اهمیتی‌ باید شاهد هم‌چین واکنشی باشه؟ کری انتظار داره آقای بیگ بره دنبالش، توجه ببینه ازش، اصرار و پافشاری ببینه، خواستن ببینه، خیالش راحت شه جاش امن شه بره پی کارش. آقای بیگ خنگه اما، صرفن کله‌شو می‌خارونه و هی نمی‌فهمه این دختره چشه، این دخترا چشونه اصن! به همین سادگی، به همین تکراری‌ای، به همین فاجعه‌گی. یه جا هس تو زندگی یه دختره ، ساعت دوازده ِ شب زنگ میزنه به آقای بیگ قصه ش ، بعدش هی داد میزنه هی دری وری میگه  ! هی یه حرفایی میزنه که اون یکی تو ! از داخل تنش بهش پنجولک می کشه و میگه لعنتی بسه دیگه !!! بعدش آقای بیگ قصه،  هی حرف نمی زنه و هی فین فین می کنه . نیس که کرگدنه ! حرفش نمیاد و اشکش میاد .

وقتی دوره جفتک

وقتی نزدیکه ، لقد

چیش شده ؟

بعدش کَری از صب توی اتاقش کشیک نشسته و هی دستاشو بو می کنه !

دستاش هفت تا مهربونن، تازه خودشم نمی دونه !