+ اندر رثای باکره گی
پهن شدم روی قالی، به کاغذای دوروبرم نیگا میکنم، هی نیگا میکنم هی نیگا میکنم. از کی شروع شد این حس بی حسی ِ جنسی؟ از کجا اومد ؟
یه چیزی انگار در من، ترک برداشته ، نمیشه چسب زخم پیچوند دورش، نمیشه بستش زد، یه باره نشستم مچ خودمو گرفتم نشوندم جلوی خودم . امروز صبح در طرح واره ای که دودِ سیگار جلوی چشمم ساخته بود،او نمایان شد. قدش متوسط بود ، با چشمای فیروزه ای بدون ِ ته . کم حرف بود برخلاف سیاقِ زنانه ، من هفت سالم بود که دایی وسطیه عاشقش شد. اسمش خاطرم نیست، اما یه وقتایی که ننه جون اینا بخاطرش جر و بحث میکردن ، ننجون میگفت دختره ی نجس ارمنی ،می گفت این ارمنیا مثه خوکن، عرق و شراب می خورن ،ننجون میگفت خودم دیدم دختره ی بی حیا ساق پاهاشو انداخته بیرون ، حتمن وقتی جلوی بابا ننش می شینه لنگاشو باز میکنه ، ملچ ملچ آدامس می جوه ،درست شکل زنای خراب ، شایدم سیگار می کشه و ... من تا مدتها فکر می کردم خراب یه نوع اسمِ خاصه ، یه چیزی برای صدا زدن آدم ها، مثل پری ، توی اون دنیای سادگی گمان می کردم خراب یعنی دختری که ساق پاشو بیرون بندازه، لنگش رو جلوی بزرگترا باز کنه،و ملچ ملچ آدامس بجوه،
دایی وسطیه خیلی قشنگ بود ، قدش بلند بود ، اون موقع ها یه استیشن ِ سفیدِ گنده هم داشت، از صب تا عصر توی شرکت بابای همون دختره کار می کرد ، عصرا هم به هر بهانه ای که ممکن بود منو آلاگارسون میکرد و با خودش سرکارِ دختره میبرد ، بیمارستانِ شماره دو آزادی، دختره لپاشو صورتی می کرد و وقتی می خندید گونه هاش چال می انداخت ،روپوشِ سفید میپوشید، زیاد هم اهلِ وراجی و این ِقسم گه بازی های زنانه نبود، داستانِ اون و دایی وسطی کم کم داشت جدی می شد، یه روز که ننجون اینا خونه نبودن، دایی دعوتش کرد که بیاد خونشون، ساعت چهار عصر اومد، مثل همیشه، لپاشو صورتی کرده بود، یه بلوز سورمه ایِ ساده پوشیده بود که نصف می می هاش بیرون زده بود، خیلی طناز بود لامصب! سنگین وو رنگین نشسته بود و با انگشتاش بازی می کرد، من توی عالم بچگی ، منتظر بودم که لنگاشو باز کنه ، اما این کارو نکرد، دایی روبروش رویِ زمین نشسته بود،اون موقع ها من که عقل و شعور درست درمونی نداشتم( حالام ندارم البت) اما حس میکردم که صحبتشون درباره ی دلداده گی و این حرفاس، اون خیلی سا ده و بی شیله پیله به دایی گفت که دوسش داره، که با پدرش درباره ی دایی صحبت کرده، که پدرش گفته فقط در یک صورت با ازدواجِ اونا موافقت می کنه که داییِ من مسیحی شه، دایی تامل نکرد و قبول کرد، و درست از فردای اون روز خونه ی ننجون اینا آشوب بپا شد ، اونها که یک بار بخاطر داستانِ انتخاب ِ بلاهت آمیز مامان ، تا مرز فنا یا همون گایِ خودمون، رفته بودند، این بار هم از ترس تکرار تراژدیِ قدیمی ، خواب و آرام نداشتن، نهایتن ناچار شدن دست به دامن ِ دایی الف ، بزرگِ خاندانِ مادری ، و مغزِ متفکرِ فامیل بشن، دایی الف خدایی بود واسه خودش ، ده دوازده سال از بهترین سالهای عمرشو بخاطرِ اعتقاداتش ، در حبس بسر برده بود، سال پنجاه و شش آزاد شده و دوباره سال پنجاه ونه... به سیاهچال انداخته میشه ، بعد ها بخاطر کمبودِ نیروی متخصص در زمینه ی رشته ای که درس خونده بود و البت با پادرمیانیِ یکی از اقوامِ نزدیکِ ننجون که جز وزرای کابینه اون زمونا بود دوباره تواب و به کار و تدریس برگردانده میشه ، آره آقایان، از بحث منحرف نمیشم، دایی الف به هر حیله ای که می تونست متوسل شد ولی دایی وسطی دست بردار نبود، می خواست مسیحی بشه، آخرِ سر دایی الف ناچار شد با دختره رو در رو صحبت کنه، یه روز به محلِ کار دختره میره و نمی دونم چی بارش می کنه که دختره بار و بنه شو تویِ یه ساک میزاره و از ایران میره، دایی وسطیه هم تا یکسال مجنون و آواره ی شهرها میشه ، و آخر سر که از برگشتنِ دختره ناامید میشه با یه دختر حاجی ِ چادری و معمولی ِ رو به ضعیف، که دایی الف براش کاندید کرده بود عروسی می کنه و گه میزنه به زندگیش، ولی هنوز که هنوزه فتیشِ چشم ِ آبی و لپِ صورتی و چالِ گونه داره.
بیست و چند سال گذشته ، من، ساق ِ پاهامو بیرون میندازم، از کشیدنِ دزدکیِ سیگار بدم نمی آید،عرق و شراب رو اما دوس ندارم، جالبه بدونین همون بزرگترها یی که جرات ندا شتم جلوی چشمشون لنگمو بازکنم یه روزی مجبورم کردن، قبل از نامزدی ، برای گرفتن ِ گواهیِ سالم بودن هایمن، لنگ هایم را باز کنم. اوهوم حالا یادم اومد از همون موقع و از روی تختِ ژنیکو این حس ِ بیحسی جنسیِ من هم شروع شده، اونها هرگز پیش خودشان فکر نکردند که ممکن است روزی من را خراب بپندارند.

خوشحالم که هیچ وقت توی ِ این خراب شده نیازمند ِ گواهیٍِ سالم بودنِ بکارت نخواهم بود. من یک زنم .
+ خوب آدمیه دیگه...
مانی نشسته تو بغلم هی صورت خوشگلشو می چسبونه به لپم. بعدش لبمو می بوسه یکی دوتا سه تا... یهو صدای مرجان درمیاد: میدونی چی شده پری؟ امروز صبح از مهدکودک زنگ زدن و گفتن مانی اخراجه ... من : آخه چرا؟ مرجان : مربی مهد گفته مانی دخترارو بغل می کنه و ماچشون میکنه... توی فاصله ای که مرجان واسه من جریان رو تعریف می کرد این پسرک بغایت زیبای 4 ساله منو محکم بغل کرده بود انگار از چیزی ترسیده بود... مرجان : مانی خاله پری رو اذیت نکن. من : در خیال : چقدر کمبود لمس داشتم و دارم و چقدر دوس داشتم یه بغل امن فشارم بده و استخونامو به درد بیاره...که منو یه جای امن بذاره!!! واسه همین به مرجان میگم بانو حال این بچه کاملن نرماله. و آرزو می کنم که ای کاش! مانی قدش خیلی بلند تر می بود و دستاش شکل ...
اونوخ خودمو به خنگی میزدم تا هیچ وخت از توی بغلش منو در نیاره! و بعدش باهم سکس کنیم .
خوب آدمیه دیگه : یه وختایی سکسش میاد !
توی خیابون دارم با عجله را می رم ... یهو پامو بالا میبرم و یه قلوه سنگو لگد می زنم. سنگه مثله ریگ هایی که دوران بچگی با پسرمحلا از تیرکمون هامون به سمت شیشه ی همسایه ها پرت میشد. به هوا میره و پقی به شیشه ی عقب یه پراید می خوره.. منم کنار جدول میشینم و کرکر می خندم. یهو یه آقای عینک ته استکانی از ته کوچه سرک می کشه و یه نیگا به سر تا پای من می کنه و سرشو تکون میده ... حتمن توی دلش میگه : دختره ی گنده بک ! یه جاش می خاره؟
خوب آدمیه دیگه : یه وختایی هم حتمن یه جاهاییش می خاره !
دو سه ماهی میشه که موهام قشنگ شده ... بلند شده. قهوه ای و زیبا...و با لباسایی که می پوشم زیادی هارمونی داره ...اما اینجا حتی آینه هم ندارم ... تا من و موهام رو توش ببینم و قربون صدقه شون بشم یه وختایی دوس دارم همه ی دیوارها فرو بریزن.. همه ی لوردراپه های دنیا بسوزن و بجاش دیوارها از شیشه بشن.. اونوخ حتمن همه اونایی که از کوچه رد میشن موهامو میبینن و تحسین شون می کنن!
خوب آدمیه دیگه : یه وختایی کمبود تحسین پیدا می کنه!

در خواب می بینم :
ریش دو روز ماندهاش صورتم را قلقلک میدهد،و حال صبح شده بود... همینجوری تخماتیک که نمیشود از رختخواب و آغوش مرد بیرون پرید !
حالا نشستهام روی پاهایش . و او مثل همیشه آرام و صبور. و من خندیدهام که هه، عمرن بذارم آروم بمونی!! الان جیغتو در میارم!کف ریش بده بده زود زود من بزنم ریشتو !!! خر!
اولش آروم و موذی وار . مثل آدمیزاد صورتت را غرق کف میکنم. حالا گیرم گاهی فرچه میرود جاهایی که نباید.شیطنت نکن دخترم، دستم را میپیچانی. من : خوب خوب،دستمو ول کننننن!! قول میدم اصن، چونکه میدونی من دیونه ام.. جرأت نمیکنی بجنبی . حالا من پادشاهترم تا تو. خوبی ریشِ تهمانده همین است آقا! هی کف ها را پاک میکنم و میمالم روی پیشانی ات،نوک دماغ درازت!! قیافهات را توی آینه نشانت دهم و دوباره از نو. این وسط یکهو دیدی کف ها را مالیدم روی لبهات . از عمد! که اینبار دستهام را روی هوا نگهداری و کفها را ببوسانیام . که بعد آرامتر بلغزی روی تنم و رد لبهات را حک کنی اینجا و آنجا. که پیچک شوی به ساقهام و کفها را جاده کنی تا بالا. که خطها راه و بیراه شوند و آفتاب هاشور بزند روی تنهامان. که حالا دستهات و دستهام کفآلوده پرسه بزنند و آغشتهمان کنند. تا یکوقت که اصلن یادمان برود جادههای کج و کولهای را که جا مانده روی صورتت..
دوباره خواب می بینم : یک ساعتِ شلوغیِ میانهی کار و هیاهوی روزانه، زنگ زده ام که «هی... دلم همین الان کف تهریش میخاد خرررر ! که بعدش توی کف ها بلغزیم که بعدش ...
خوب آدمه دیگه : یه وختایی خوابای اساسی می بینه آقاجان !!! بعدش همه ی روز با خیال و حس کف طور آرومه... آروم
چند روزه سندرم پره منسچرال نفسم رو قطع کرده... انگار خون در رگ هایی آبی پستان هایم دلمه بسته و خیال رد شدن نداره... ساعت ده شب خودمو به اتاقم می رسونم... نیم ساعت قبل ماری دوست دانشمندم رو می بینم ... اما یهو توی پاویون دلم یه نوازش می خواد ... یه توجه آگاهانه... به موبایلش زنگ میزنم... من : حالم خوش نیس خانوم دکتر. از شدت درد می می هام دارم گریه می کنم... یک پاراگراف علایم بالینی ردیف می کنم که تهشون به یه تشخیص مربوطه.. میدونم که می خواد بگه : ویتامین ای بخور... یه مسکن قوی بخور . مواد غذایی اکسالات دار نخور... مواد محرک نخور...
ماری : ویتامین ای بخور ...یه مسکن قوی بخور. مواد .....
من :( لوسیم میاد ) ینی خوب میشم؟
ماری : آره عزیزم
من : می می هام چی؟
ماری : آره چرا که نه!
من : باااش
تلفن رو قطع می کنم ... چقدر دوس دارم لوسیم ادامه داشته باشه..
خوب آدمیه دیگه همیشه که نمی شه لاجیک بود آقاجان! یه وقتایی لوسیش ادامه دار می شه ...
این نوشته خیلی ادامه دارد
+ لذت هماغوشی یا تفویضی از سر لطف؟
شنیدین می گن فلانی تَهِش باد میده؟ آره منم یکی از همون هایی هستم که تهِشون باد میده منتها نه از نوع باد جنسی که چه بسا دلپذیرتر و بسامان تر از انواع دیگر باد دادن هاست، آره مقصر اصلی خودمم که واسه خودم همه رقمه مکافات می تراشم، من انجامش میدم! من این کارو می کنم! من اون کارو می کنم، من تضمین می کنم، من جای تو کشیک می ایستم تو برو حالشو ببر، من نمی زارم بیشتر از این علاقه مند شه ! من متنفرش می کنم! من چارچوب ناپذیرم ! من می تونم، من می فهممت! تو هر جوری که دوس داری بشین روی گُرده ی من و یورتمه برو ! من تفویضی از سر لطف را به لذتِ هماغوشی ترجیح می دهم تا پارتنرم شادتر باشه! هه!!
همش حرف ، حرف، حرف ،نمیشه که . یه حسی اون تهِ ته ، ته نشین شده که با نوشتن و حرف زدن در نمیاد. یه جاهایی از زندگانی هست، که «باید» اون حضور داشته باشه. با تمام دستاش! که آدم حس کنه باهاشه ، که داره شونه به شونهش راه میاد. چه فایده که من روزمره گی هامو،اشک هامو، شینطنت هامو ، یا حالِ الانمو بنویسم ، اون هم هی لم بده روزای منو از رو مانیتور بخونه .درست مثه خو ارضایی میمونه، یا مثه اینه که یه ساندویچِ سرد و مونده دستت بگیری و بری توی نایب و بورانی بادمجون ِ اونجا رو فقط نیگا کنی!! مث اینه که کل یه کتابو از پشت جلدش خونده باشی فقط. مث خلاصهی فیلمه پشت کاور دیویدیش.
آره آقاجونم! یه وقتایی ، خانومه پری،خسته میشه از حرف ها . ازین که چهجوری این حیونکیا باس همهی بار رابطه رو به دوش بکشن. باید خلاقیت به خرج بدن پشتک وارو بزنن ازون دماغ قرمزای دلقکا بچسبونن رو صورتشون. که چی؟ که باید جای خالیِ تو رو یه تنه پر کنن. بعد میدونی چیه؟ کلمهها پرحرفن، زر زر مفت می کنن! لق لقه ی دهنن . دهن سرویسا! بلد نیستن سکوت کنن. بلد نیستن لوسیشون بیاد، یواش بشن هیچ حرفی نزنن تماشات کنن فقط. بدیِ این وقتا اینه که سکوتت رو هم باید تعریف کنی . لبخندِ آرومتو باید شرح بدی. دلخوریِ ساکتت رو هم باید بلند داد بزنی. وقتی آدمِ زندگانیت یه حرکت دوس داشتنیِ ماچ دار، می کنه و تو میخوای فقط ساکت نگاهش کنی و حرفت نمیاد . حرفه لجش میگیره. رو دندهی چپ میفته، میره پی کارش.بعد اصن کلمهها فقط بلدن ابهام خلق کنن .بلدن فاتحه ی دوست داشتنو بخونن! بلدن یه وقتایی هی کارو خرابتر کنن.
بعدش مرد، میره خودشو با کتابا و فیلماش سرگرم می کنه ، که یعنی اونا از خانومه پری خواستنی ترَن! که یعنی حواسم به تو نیست اصلن! و دوربینم از تو مهمتره برام، آخه این کتابا و دوربین ِ لعنتی ، بلدن دستتو گاز بگیرن؟ بلدن گردنتو بو کنن؟ بلدن بهت بگن، غلط کردم اصن؟ آشتی باش با من، خرِ آدم لخت کنِ لعنتی!!!
بسکه مردم از دلتنگیت،

خرِ آدم لخت کن! گازِ آشتی بدم خدمتتون آقاجان؟ بعد میبینی غلطکردمِ همراه با گاز ، چه قدر فرق داره، که مثلن من آدمِ غلطکردمگفتنِ شفاهی نیستم، اما با نوشتن ، یا با گاز رو هستم؟ که غلطکردمِ توی نوشته یعنی الاغ، به جهنم که چی گفتی و چی شنیدی ، اصن به درک که کیو کردی! برگرد تو بغلِ خودم بینیم. اصن بیا ماچ کن منو . بدونِ توضیح،بدونِ نبش قبر!! بدونِ تحلیل، من آدمی لگد پروندن هستم اما آدمِ نبشّ قبر نیستم، اصن نمی خوام فکر کنم چرا مرد از من سوال نکرد که: من آهنگِ صداشو بیشتر دوس دارم یا فشار دادنِ پستانم را، من آدمِ تشییع جنازه نیستم آقاجان.بفهم! نفهم!!!
ته ِ تهِ ش: آخه من چهجوری بپرم تو بغل یه مشت کلمه؟ من اصن دلم میخواد به تهِ این پست نرسیده دستات رو داشته باشم ، گاهی مواقع دلم می سوزه برای این کلمه هایی که باید یک تنه تمام بار رابطه رو به دوش بکشن و بعدش اینقدر ابهام زا بشن که آدم قیچی برداره و ربط بزرگ زندگیشو ببره! آخه میشه؟ آدم پست مدرنِ انتلکت این کارو می کنه؟ یعنی بعد از اینهمه عمق ِ شناخت هنوز زبون ِ منو یاد نگرفته؟ وقتی می گم نیستی !!!

یعنی ، باش لعنتی ِ کثافت! یعنی راه نداره که نباشی!
مرد می گه :
تو پیچیدهای. آدم نمیدونه باهات چیکار کنه. تو واقعن به حرفایی که می زنی اعتقاد داری؟یا شایدم در دلش : همیشه مطمئنی حق با توئه و یه درصد جا نمیذاری واسه اینکه ممکنه حسهای تو هم اشتباه باشن، ممکنه تو هم اشتباه کنی. همیشه خودتو آدمبزرگ رابطه میدونی.
مرد سوال نکرد که تو آهنگ صدامو بیش تر دوس داری یا فشردنِ بازوها و پستان هایت ! مرد هرگز کبودی های جسم و روح زن را ندید...
زن میگوید:
زن چیزی نمیگوید. بله! زن فکر میکند اغلب اوقات حق با اوست. زن فکر میکند همیشه به ناچار باید نقش مادرِ رابطه را بازی کند و همیشه از این نقش خسته میشود. زن همیشه در این نقش تنها میماند. زن از دست ِ خود خسته است و مرد نیز از دست زن خسته . زن تنهاست و ناعاشق! زن می گوید بمان ، اما مرد نمی شنود!
زن می خواهد فریاد بزند و به مرد بگوید : خرِ آدم لخت کن!!
زن چرا باید در این محیط غیر اشباع از شناخت یهو هفت تا اوربیتالِ اعتماد، خالی بکند،این ایراد نیست ! یههو، که آدم روبروت داره اینجوری بهت اعتماد میکنه. مرد بایدشگفتزده بشه از خودش، که یههو چطور ممکنه این آدم شروع کنه از خودش دیتا دادن به آدمی که حجم تبادل داده هاش به زن اصولن در حد چند بیته،
شاید زن می خواد همه ی رازا و آدمای زندگانیشو برای مرد بگه تا کم کم، جا رو برای راز اصلیش باز کنه...
به گمانم دامنه ی معاشرت هایم از فیلد پزشکی و هنر ، بد جوری به مهندسی شیفت پیدا خواهد کرد آقا و این پیش آگهی خوبی نداره ! مضطربم می کنه و از انجا که : یه جایی خونده بودم
...مونش زیباترین تابلوهایش را بین سالهای بیست تا چهل زندگیاش کشیده است. پس از آن اقدام به خودکشی کرد، در آسایشگاه روانی بستری شد، پس از درمان و بیرون آمدن از آنجا، سالهای سال به زندگی خود ادامه داد (و در پیری مُرد). اما تابلوهای ابلهانهای کشید، زیرا اضطراب تنها منبع الهامش بود و همین که اضطرابش سرکوب شد، عظمت خلاقه در وجودش رنگ باخت...
هرگز از من مپرس
+ روزشمار روزهای رفته ی یه آدم کوچولو!
بیست اسفند:
آقای رییس برنا: آخه انصاف نیست تمام تعطیلات عید کشیک باشین ، پس خستگی یک ساله چطور رفع میشه؟
خانومِ پری : من مشکلی ندارم ، لطفن منو در برنامه لحاظ کنین. (آخه من چطور به تو بفهمونم که...)
بیست و نه اسفند : ساعت ده و نیم شب خسته و کوفته تنم میرسه پاویون ،اصن زندگانی یعنی ، یه لیوان شیر سرد بخوری،بند سوتین باز کنی، HEY YOU گوش کنی ، و بعدش خاموشیِ همه لوازم ارتباط دهنده با دنیا ، خلسه و فراموشی . خیر سرت شب تولدت هم باشه !
روز اول فروردین : از صبح یه جورایی ام ، این ION بینوا هم از خود صبح با اینکه در جوار پاپا و مامی ، قرار داره ، هی می خواد به من بفهمونه که آی الاغ ، تو تنها نیستی، درسته توی اون نقطه ی پرت داری به گا میری ، ولی ما هستیم، کنارتیم ، باهاتیم، مرسی بابک نازنین! مرسی که حتی لحظه ی سال تحویل اسکایپتو خاموش نکردی و مجال دادی به دیوانه گی هام، به اشک هام ، به دلتنگی هام ! رهاجانم ، مانای من، مرجان من ، آدریان من ، آدمای خوبِ زندگانیِ من !
روز دوم فروردین :ساعت چهار بعداز ظهر ، گروه کد رو پیج می کنن : دوان دوان خودم رو به اتاق احیا میرسونم ، پنج تا مجروح با شکستگی های متعدد دست و پا و جمجمه ، و حاصل کاردستیِ دو ( زنِ ) راننده اونهم برای اینکه نشان بدهند ،چفدر راننده اند!!! همدیگر و بچه های بینوا ، و سرنشینان هر دو خودرو را آش ولاش کرده اند، یکی شان از ناحیه ی جمجمه و گوش چپ دچار ترامای شدید شده، اقدامات اولیه برقرار شده و باید برای سی تی اسکن اعزام شود ، اوضاع بقیه هم چندان رضایت بخش نیست، گلاسکو اسکور یا همون سطح هوشیاری در حد 6 است، و این حادثه علتی می شود تا شب من مملو از گل واژه های خیال انگیز باشد، تلفن های پیوسته ی آقای بسکتبالیست ِ عشق ِ دوران کودکی هم که ملتمسانه خواستار بند زدن چینی ِ شکسته رابطه کهنه اش ، مزید بر علت می شود تا حال من رقت بار تر شود!
روز سوم فروردین : دوباره تصادف ... دوباره گروه کد ، ایندفعه وضع خیلی وخیم شده ، دخترک 14 ساله بود ، از پنجره ی ماشین به بیرون پرت شده بود، و از ناحیه ی توراکس ( قفسه سینه ) به جدول کنار خیابان خورده بود ، شکم ناوی شکل، ایست کامل قلبی و ریوی، عروقِ محیطی کلاپس کامل، وقتی برای تزریق آدرنالین داخل قلبی ، کناره توراکسش شکافته میشد ، پارگی بطن های قلبش ، قلبمان را ریش کرده بود و ما بیش از هر چیزی حس الکن بودن می کردیم و خستگی 5 ساعته در جانمان ته نشین شد!! با اینکه 3 تا مصدوم دیگر را نجات دادیم.
آن شب ، شب سختی برای من بود، ماری دوست دانشمندم ،تاکید داره که مشکلات بیماران را به خلوتم تعمیم ندم، اما وقتی به پستان های زیبا و نقوش رنگیِ ناخن های دست و پای دخترک فکر می کردم ، یک حسی او ته ته های وجودم ته نشین میشد! شاید اسمش امید بود، شاید لیبیدو، شاید عشق...
بعله . ته نشین می شویم ! ته نشین به آدمایی می گن که ، حس جنگیدن در آنها مرده آقایان !!!
روز پنج فروردین : به مامان زنگ می زنم ، الو سلام خوبین شما؟ خوش میگذره؟ سراغی نمی گیرین؟
مامان : سلام نازنینم ، ای شکر ( صدای خنده ی اون حاجی ِ مادرفاکر ) تو خوبی؟ کجایی ؟ موبایلت یا خاموشه یا در دسترس نیست!
خانومِ پری : سرِ کارم.
مامان : اا تو هنوز اونجایی ؟ ما گمان کرده بودیم با دوستات رفتی سفر..
تلفن روی میز پرت میشه ، دوباره چند تا فحش جیم دار و کاف دار به زنی که چند دقیقه قبل ، از آن طرف خط صدایش می آمد ، دوباره غرغر های خانومِ پری آخه تو که مامانمی بعد از این مدت نفهمیدی توی این لجنمال آنتن دهی چقدر افتضاحه؟ دوباره جلب ِ ترحم ... دوباره عدم امنیت ماتحت پاره کن، دوباره دلداری های رها و ION و مانا و آدم های خاصِ من ... دوباره تهوع و استفراغ ،
روز ششم و هفتم : ملاقات با دوتا آدم بزرگ و وسوسه ی سختِ جلای وطن...
روزنهم : امروز از همه ی روزها دهشتناک تره ، عزیزی از من حالِ یکی از بستگانش رو سوال می کنه و من بایستی خبر مرگِ مغزی ِ آن جوانک حدود هیژده ساله رو بهش بدم. آخ !
پ.ن : پرنده سایکوز ممنونم که برای دیدن یک لحظه ایی خانومه پری صدها کیلومتر راه را آمدی...

بچه که بودم یه قصه از نادر ابراهیمی خوندم : قصهی دو تا درخت که یکیشون اینور خیابون بود، یکیشون اونور،این دو تا حدود هفت تا همدیگه رو دوست داشتن و نامههای عاشقانهشون رو به وسیلهی پرندهها رد و بدل میکردن. تا اینکه یه روز خودخواهی های یکی شون مثه کلاغای حسود بدجنس وارد شهر قصه شون میشه و شروع میکنه رابطهی این دوتا رو خراب کردن، اونم چه جوری؟ خیلی نامردانه: با استنباط های سطحی، با پیغامهای عوضی . بعدش چی میشه؟ که آخرش دوتا درختا از غصه مردن، و آسمون در تسخیر کلاغها موند.
یادمه اون وقتا چفدر غصه میخوردم که چرا آخه؟ چرا اونایی که تابحالزندگی خوبی ندارن، شروع میکنن به خراب کردن رابطهی خوبی که سر راهشون قرار داده شده؟
بعدتر که بزرگ شدم، شروع کردم به فهمیدن چراییش. بعدترش که برای خودم اتفاق افتاد، فهمیدم علاوه بر خراب کردن تعمدی ارتباط، بخشی به حسادت هم مربوط میشه، حسادت هیچ دلیل و منطقی برنمیداره، و وقتی یکی دچارش بشه، میتونه خطرناکترین و نامردترین موجوددنیابشه.
بعد کم کم دیدم حسودی آقایون با حسودی خانوما فرق میکنه. وقتی یه مرد بهت حسودی کنه، یا حسادتشو تحریک کنی، اونقدر جنم داره که هر بلایی بخواد بیاره لااقل سر خودت میاره. اما وقتی یه زن بهت حسودی کنه، شروع میکنه به خراب کردنت، جلوی دیگران، جلوی آدمایی که نباید خراب بپندارَنِت. تجربهی من بهم نشون داده حسادت زنا خیلی استخون سوز تر از مردهاست، چنان محیط رو واست سمپاشی می کنن که تا مدتها بعد D.N.A جمع دور و برت آلودگیشو حفظ میکنه... و بقولی (بخون با صدای علی دایی) ژنوم سلول ها باید منتظر دستی از غیب باشه که از راه برسه و موتاسیون اساسی بهشون بده، زنا خیلی تمیز و شیک میان در حقت نامردی میکنن و همه چی رو به هم میریزن و جا خالی میدن، بدون این توقع، که کسی یه تف کف دستشون بندازه . فقط این براشون مهمه که تو رو خراب کنن . یکی از سادهترین وکلیشهترین ترفندهاشون هم همین نقل قولهاوانتقال پیغامهای کاذبه .
دوباره بعد از مدتها توی محل کار،برای Nمین بار همین چند روزه یه چشمهی کوچیکشو دیدم... اذیتم نکرد، فقط مادرمو به فاک عظمی داد، و بعدش یه زهرخند اومد رو لبم که هی خره، باز یادت رفت نباید به زن جماعت اعتماد کنی؟ باز یادت رفت زیادی باهاشون پسرخاله نشی؟ واقعیتش اینه که یادم نرفته بود، موش و گربه بازی رو دوس داشتم .بعله آقا من هنوز دارم سعی می کنم خود را به تحامق بزنم!
چرا که :
فاحشه ترین زنِ زندگی من
مرد نیمه جوانی بود که ریشه هایش در گِل جا ماند
او حتّی یک روز هم آفتاب را ندید
من را نچشید
شاید لاشه اش را که بیرون کشیدَند
من فاحشه ترین زَن ِ زندگی اَم را دیدم
که در انتظار همخوابه گی ، با کرم های خاکی
نبض شریان هایش ، فالشِ فالش می شد.
پریِ کاتب 11/1/1391
+ پیشاپیش با بهانه ی حمید هامون
میگن این روزها عیده و همه چیز مطلوب! چه فرقی میکنه که پارسال این موقع نمره چشمام چند بوده و امسال چنده؟ چه فرق میکنه زیر چشمام چاله کنده باشن و هالهء قهوه ای کشیده باشناصلن چه فرقی میکنه چشمام باز باشن یا بسته ، باعینک باشن یا بی عینک... وقتی برای اون رو دیدن، باید ببندمشون
چرا نگرانی برایم؟
گیرم از عاشقی ننویسم ، عاشق که هستم، گیرم زارت و زورت های ضد زنیتم مثه قدیما اون رو نگران نکنه .گیرم شبی نیم ساعت بیشتر نخوابم و هی بدوم و بدوم و بدوم.گیرم که ده دوازده تا مقاله ی فیل انداز روی میزم خاک بخوره و حس نیگا کردن به اونا رو حتی ، نداشته باشم.. گیرم که مرد از اخلاق چرک من متنفر باشه .
مگه تا حالا کسی از کم خوابی و کار زیاد و زیادی درس خوندن و کم تفریح کردن و سکس و لیبیدو نداشتن مرده که من دومیش باشم ؟
اون آدم، اون بی نظیر! از صبِ زود کیس ریپورت داشت و تا نیمه شب مشغول کار بود . بودا اون رو هم boring کرده بود ، درست مثل من؟.. و ما فقط گاهی با هم حرف می زدیم. یه وقتایی هم با کله گنده ها جلسه داشت و بعدش میرفت توی ارتفاعات با دوستاش حشیش می کشیدن و بیخودکی می خندیدن و واس ی دنیا نسخه های عوض شدن می پیچیدن، یه وقتایی که گوشی برای شنیدن غرغر هام می خواستم ، او رو می دیدم، راستش توی مرخصی قبلی دیگه حس غر زدن با اون هم نبود ، دیگه دلم واسه بودنش تنگ نمی شه ، ماری دوست دانشمندم تشخیص داده که اوضاع من از وخامت گذشته ، من بهش میگم بانو : هرچی هس زیر سر f.s.h و L.h هستش و گرنه من همون پری ام ، تازه درِگوشی بهش گفتم دوماهِ قبل توی دانشکده ، عاشق یه زنه شده بودم و ماری گفته بود تو جانوری دختر ، نکنه بری باهاش بخوابی!!! و بعدش اضافه کرد که : باید بری پیش استاد حاجبی که نزدیک خونه ی ما کلینیک داره ،دیشب که ماری کشیک بود ،کنارش ماندم و چند ساعت واسش غر زدم . از چی؟ گفتم پونصدتا حس کاترین ترملی (basic instinct)دارم ، از اون حس های جر دهنده ی عدم امنیتی ، گفتم همین دو روز قبل بودش که در یک مراسم فوقِ رسمی ........... اما من مثل همیشه منفعل و بی خاصیت بودم، اگه شل گرفته بودم قطعن الان چمدونم پراز پسته و کتاب بود. آدم آویزونا همینن دیگه ، آدم دلیا روز به روز دقه به دقه ساعت به ساعتشون هزار من توفیر داره ، نمی تونن لاجیک شن ، حتی اگه از دماغ آویزونشون کنی ، آره داشتم به ماری میگفتم :
سکشوآل هرسمنت؟ ! هار هار هار ... ماها باهاش بزرگ شدیم. نه بابا نترس. نه این مدلی که مثلن بابامون بهمون تجاوزکره باشه نه !!! اما اینقدر بدون امنیتیم که همین جوری توی خیابون که را ه می ریم یهو دستی از غیب در میاد و یه چرخش صد و هشتاد درجه ای به پستون چپ یا راستمون ( بستگی به موقعیت استراژیک مرد بیمار دارد) میده ... اصلن این سکسوال هرسمنت زنای ایرانی لایف استایلیه واسه خودش. حالا شما هی بگین : نه بابا. تراماتایزه ندیدی ...
پیشاپیش برای هفت فروردین 91 نوشتم :

اهای حمید هامون : تولدت مبارک. ما که هنوز مچاله ی این حسیم که عاشقیت تکلیفش چی شده؟ یا چی میشه ؟
یادته دیالوگ دبیری رو : تو هم مثه اونایی دیگه ، رفتی یه خوشگلشو گرفتی ، حالام دیگه نمی خوادت ، می خواستی بری یه عنترشو بگیری.
+ من زنده ام ! همین
و تو ای سرطان شریف عزلت
دوستان من . . راستش تمام نوشته هامو حذف کردم نمی دونم شاید به خاطر خوندن این جمله بودش:
صورتهای کاغذی -- سیلویا پرینت
«من عاشقم؟» ـ «آری، چون انتظار میکشم.»
از کتاب سخن عاشق: رولان بارت
یهجا هست تو سکس اند د سیتی، کَری مدام با هر چیز کوچیکی بهانهگیری میکنه و غر میزنه و قهر میکنه و واکنشهای اگزجره نشون میده، آقای بیگ طفلی مات و متحیر میمونه که وا، چرا خب؟ چرا سر یه چیزِ به این کماهمیتی باید شاهد همچین واکنشی باشه؟ کری انتظار داره آقای بیگ بره دنبالش، توجه ببینه ازش، اصرار و پافشاری ببینه، خواستن ببینه، خیالش راحت شه جاش امن شه بره پی کارش. آقای بیگ خنگه اما، صرفن کلهشو میخارونه و هی نمیفهمه این دختره چشه، این دخترا چشونه اصن! به همین سادگی، به همین تکراریای، به همین فاجعهگی. یه جا هس تو زندگی یه دختره ، ساعت دوازده ِ شب زنگ میزنه به آقای بیگ قصه ش ، بعدش هی داد میزنه هی دری وری میگه ! هی یه حرفایی میزنه که اون یکی تو ! از داخل تنش بهش پنجولک می کشه و میگه لعنتی بسه دیگه !!! بعدش آقای بیگ قصه، هی حرف نمی زنه و هی فین فین می کنه . نیس که کرگدنه ! حرفش نمیاد و اشکش میاد .
وقتی دوره جفتک
وقتی نزدیکه ، لقد
چیش شده ؟
بعدش کَری از صب توی اتاقش کشیک نشسته و هی دستاشو بو می کنه !
دستاش هفت تا مهربونن، تازه خودشم نمی دونه !

نظرات ()